رنتيجه پاهاي ايشان زخمي شد. به هر حال، در بالاي کوه، ابوبکر ايشان را بر دوش خود حمل کرد، و پيوسته ايشان را به خود مي‌چسبانيد، تا به غاري در قلّة کوه رسيدند که درتاريخ به «غار ثور» شهرت يافته است[2].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- رحمةللعالمين، ج 1، ص 95، اين ماه صفر، اگر بنا را بر اين بگذاريم که سال از ماه محرم شروع شده باشد، جزء سال چهاردهم محسوب مي‌شود؛ اما اگر شمارش سنوات را از آن ماهي که خداوند رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم-  را به کرامت نبوت تکريم فرمود آغاز کنيم، اين ماه صفر قطعاً جزء سال سيزدهم محسوب مي‌شود. غالب سيره‌نويسان گاه اين مبنا را مي‌گيرند و گاه آن مبناي ديگر را مي‌گيرند، و در نتيجه در ترتيب حوادث و وقايع به اشتباه مي‌افتند و دچار سردرگمي مي‌شوند. از اين رو، ما بنا را همه جا بر اين نهاديم که آغاز سالها را ماه محرم بگيريم.
[2]- مختصرالسيرة، ص 167.دو يار غار
وقتي به غار رسيدند، ابوبکر گفت: به خدا شما داخل نمي‌شويد تا من پيش از شما داخل شوم، و اگر خطري در غار پيش آيد به من اصابت کند نه به شما. داخل غار شد، و غار را رُفت و روب کرد. در کنار غار سوراخي را مشاهده کرد؛ پيراهن خود را دريد و آن سوراخ را پر کرد. دو سوراخ ديگر باقي ماند. دو پاي خويش را در آنها قرار داد؛ آنگاه به رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- گفت: داخل شويد! رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- داخل شدند و سرشان را در آغوش ابوبکر نهادند و خوابيدند. پاي ابوبکر را جانوري از داخل آن سوراخ گزيد. اما وي از جاي خود حرکت نکرد، مبادا رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بيدار شوند. اشکهاي وي بر صورت رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- چکيد. گفتند: «مالک يا أبابکر؟» چه خبرت است، ابابکر؟ گفت: مرا گزيده‌اند، پدرم به فداي شما باد! رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آب دهان زدند و از آسيب آن جانور رهايي يافت [1].

سه شب در آن غار مخفي شدند؛ شب جمعه و شب شنبه و شب يکشنبه [2]. عبدالله پسر ابوبکر نيز با آنان درون غار به سر مي‌برد. عايشه گويد: وي جواني با معرفت وخوش برخورد بود؛ از نزد آنان سحرگاه به بيرون مي‌خزيد و به هنگام صبح همراه ديگر قريشيان در مکه از خواب بيدار مي‌شد؛ چنانکه گويي شب را در مکه به صبح رسانيده است، و هر خبر و اثري از نقشه‌ها و نيرنگ‌هاي قريش پيدا مي‌کرد به ذهن مي‌سپرد، و شب هنگام وقتي تاريکي همه جا را فرا مي‌گرفت، براي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- و ابوبکر خبر مي‌آورد. عامربن فُهَيره- بردة آزاد شده ابوبکر- نيز گلة گوسفندي را که داشت در اطراف غار مي‌چرانيد، و چون ساعتي از وقت عشاء مي‌‌گذشت، آن گوسفندان را به طرف غار مي‌برد. از شير آن گوسفندان که در واقع از آن خودشان بودند مي‌نوشيدند و شب را به آرامش سپري مي‌کردند؛ تا وقتي که سحرگاه مي‌شد و عامربن فهيره گوسفندانش را صدا مي‌زد. وي اين کار را در اين سه شب مرتباً انجام داد [3]. وقتي که سحرگاهان عبدالله‌بن‌ابي‌بکر راهي مکه مي‌شد، عامر نيز گوسفندانش را به دنبال عامر روي ردّ پاهاي او مي‌چرانيد تا کسي متوجه رد پاي وي نشود [4].

از سوي ديگر، قريشيان، وقتي بامداد فرداي آن شب از اجراي توطئه يقين پيدا کردند که رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- از مکه بيرون رفته‌اند، به يکباره ديوانه شدند. نخستين کاري که در اين ارتباط انجام دادند آن بود که علي را کتک زدند و او را بسوي کعبه کشانيدند، و ساعتي بازداشت کردند، شايد از طريق وي خبري از آن دو نفر پيدا کنند[5].

از طريق علي به نتيجه‌اي نرسيدند. بسوي خانة ابوبکر رفتند و دق‌الباب کردند. اسماء بنت ابي‌بکر در را باز کرد. به او گفتند: پدرت کجاست؟ گفت: نمي‌دانم به خدا پدرم کجاست! ابوجهل که مرد بدخوي و پليدي بود دست بلند کرد و آن چنان به صورت اسماء سيلي زد که گوشواره از گوش وي افتاد [6].

رؤساي طوايف قريش در يک جلسة فوق‌العاده فوري تصويب کردند که تمامي وسائل ممکن را براي دستگيري آن دو مرد به کار گيرند. همة راههاي اطراف مکه را به شدت تحت مراقبت مسلحانه قرار دادند، و جايزة سنگيني به ميزان يکصد ناقه در ازاي تحويل هر يک از آن دو نفر به قبيله قريش زنده يا مرده قرار دادند؛ آورنده هر که خواهد باشد[7].

سوارکاران و بيابانگردان پياده و ردّ پا شناسان بطور جدي در پي يافتن آن دو نفر از هر سوي به راه افتادند، و در کوهها و دره‌ها و پستي‌ها و بلندي‌هاي اطراف مکه به جستجو پرداختند، ولي هيچ نتيجه‌اي عايدشان نشد، حتي تعقيب‌کنندگان تا در غار نيز رفتند؛ اما خدا کاردان کار خويش است!

* بخاري از اَنَس از ابوبکر روايت ‌مي‌کند که گفت: من با پيامبر در غار بودم. سرم را بلند کردم؛ پاهاي آنان را کنار در غار مشاهده کردم. گفتم: اي پيامبرخدا، اگر يکي از اينان چشمش را به اين سوي و آن سوي بيندازد، ما را مي‌بيند! فرمودند: 

(ما ظنک يا أبابکر باثنين، الله ثالثهما؟).

«گمان تو راجع به دو تن که سومي آن دو خداوند باشد، چيست؟!»[8]

اين معجزه‌اي بود که خداوند به واسطة آن پيامبرش را گرامي داشت. تعقيب‌کنندگان، درست زماني که چند گام بيشتر با اين دو يار غار فاصله داشتند، بازگشتند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- اين داستان را رزين از عمربن خطاب –رضي الله عنه- نقل کرده است. در ذيل اين روايات آمده است که در آخر عمر اثر زهر اين جانور به اندام ابوبکر بازگشت و موجب مرگ او گرديد؛ نک: مشکاة المصابيح، «باب مناقب ابي‌بکر»، ج 2، ص 556.
[2]- نک: فتح الباري، ج 7، ص 336.
[3]- صحيح البخاري، ج 1، ص 553، 554.
[4]- سيرةابن‌هشام، ج 1، ص 486.
[5]- تاريخ الطبري، ج 2، ص 374.
[6]- سيرةابن‌هشام، ج 1، ص 487.
[7]- نکـ: صحيح البخاري، ج 1، ص 554.
[8]- همان، ج 1، ص 516؛ 558؛ قريب به مضمون آن: مسندالامام‌احمد، ج 1، ص 4 که متن آن چنين است: در آن اثنا که پيامبر -صلى الله عليه وسلم-  در غار بودند- يا: ما در غار بوديم- به ايشان گفتم: اگر يکي از اينان به پاهاي خودش نگاه کند ما را مي‌بيند! فرمودند: يا ابابکر، ماظنک باثنين الله ثالثهما؟! ابوبکر از ترس جان خويش به وحشت نيفتاده بود؛ تنها علت اضطراب و وحشت او همان چيزي است که روايت کرده‌اند حاکي از اينکه ابوبکر وقتي قيافه شناسان (ردپاشناسان) را ديد، غم و اندوهش براي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم-  شدت گرفت و گفت: اگر من کشته شوم من يک مرد بيشتر نيستم؛ اما اگر تو کشته شوي يک امت کشته شده‌اند! اينجا بود که رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم-  فرمودند: لا تحزن ان الله معنا! نکـ: مختصر سيرةالرسول، ص 168.در راه مدينه
سه روز بعد، ديگر شعله‌هاي تعقيب و جستجو فروکش کرد، و گروه‌هاي کاوش و رديابي کارشان را متوقف کردند. قريشيان که با همه خباثت و بي‌رحمي آن دو را تعقيب کرده بودند، اينک آرام گرفته بودند؛ و رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- با همسفرشان آمادة عزيمت به مدينه شدند.

پيش از آن، عبدالله بن اُريقِط ليثي را اجير کرده بودند. وي راه‌شناس ماهري بود، و با اينکه بر دين و آيين کفّار ق