از طايفة بن جُمَع.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- اين تاريخ دقيق را با استفاده از تحقيقات علمي علامه محمد سليمان منصورپوري در کتاب رحمة للعالمين (ج 1، ص 95، 97، 102، : ج 2، ص 471) به دست آورده‌ايم.
[2]- دليل بر تشکيل اين جلسه در نخستين ساعات روز روايت ابن اسحاق است حاکي از اينکه جبرئيل نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم-  را از توطئه‌هاي اين جلسه دارالندوة با خبر ساخت و به ايشان اذن هجرت داد؛ و از سوي ديگر، روايت بخاري از عايشه، مبني بر اينکه نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم-  در «نحرالظهيرة» يعني گرماگرم آفتاب نيمروز به سراغ ابوبکر آمدند و به او گفتند: «قد أذن لي في الخروج» به من اجازه خروج از مکه داده شد! چنانکه خواهد آمد.رأي ظالمانهء دارالندوه به قتل پيامبر
زماني که نمايندگان طوايف قريش طبق قرار قبلي به دارالندوه آمدند، ابليس در زي پيرمردي با وقار که عباي ضخيمي بر دوش داشت، سر راه را بر آنان گرفت و بر درِ دارالندوه ايستاد. گفتند: آقا چه کسي هستند؟! گفت: پيرمردي از اهل نجد، با خبر شده که شما براي چه کاري گردهم مي‌آييد؛ آمده است تا سخنان شما را بشنود، و چه بسا رأي و نظر و خيرخواهي او نيز براي شما بي‌فايده نباشد! گفتند: چنين باشد؛ داخل شو! ابليس نيز همراه آنان داخل شد.

وقتي که جلسه رسميت پيدا کرد، ارائة پيشنهادات و راه‌حل‌ها آغاز گرديد، و گفتگوي اعضاي جلسه بسيار به طول انجاميد. ابوالاسود گفت: از ميان خودمان او را اخراج مي‌کنيم و از سرزمين خودمان وي را تبعيد مي‌کنيم، و کاري نخواهيم داشت که به کجا مي‌رود، و چه بر سرش مي‌آيد؛ ما کار خودمان را درست کرده‌ايم و اتّحاد و الفت پيشين ما برقرار شده است!

آن پيرمرد نجدي گفت: نه به خدا، اين رأي براي شما کارساز نخواهد بود! نديده‌ايد که چه بيان زيبا و نيکويي دارد و از چه نطق شيوايي برخوردار است، و با آنچه مي‌آورد و مي‌خواند، چگونه دلهاي مردان را از جاي مي‌کند؟! به خدا، اگر چنين کنيد، ايمن نخواهيد بود از اينکه وي بر قبيله‌اي از قبائل عرب وارد شود، و آنان پيرو او شوند، و آنان را بر عليه شما راه بياندازد، و به اتفاق آنان بر سرزمين شما بتازد، آنگاه هرچه خواهد با شما بکند! دربارة او طرح ديگري جز اين بيانديشيد.

ابوالبَختري گفت: وي را غُل و زنجير کنيد و زنداني‌اش کنيد و در به روي او ببنديد؛ آنگاه انتظار بکشيد تا وي به سرنوشت شاعران ديگري که پيش از وي بوده‌اند، امثال زهير و نابغه و ديگر شعراي پيشين که مرگ به سراغ همة آنها آمده است، دچار گردد.

آن پيرمرد نجدي گفت: نه بخدا، اين رأي براي شما کارساز نخواهد بود! به خدا، اگر او را زنداني کنيد، چنانکه مي‌گوييد، خبر زنداني شدن او از آن سوي دري که شما بر روي او بسته‌ايد به يارانش مي‌رسد، و ديري نمي‌پايد که بر سر شما مي‌ريزند، و او را از دست شما خلاص مي‌سازند، آنگاه با شما به نبرد برمي‌خيزند تا بالاخره بر شما چيره شوند! اين رأي به درد شما نمي‌خورد؛ فکر ديگري بکنيد.

پس از آنکه پارلمان قريش اين دو پيشنهاد را رد کرد، پيشنهاد تبهکارانه و ظالمانة ديگري تقديم پارلمان شد که همة اعضاء به اتفاق آراء آن را تصويب کردند. ارائه کنندة اين طرح، تبهکار بزرگ مکّه ابوجهل‌بن هشام بود. ابوجهل گفت: به خدا، من دربارة او رأيي دارم که گمان نمي‌کنم تاکنون به ذهن شما رسيده باشد! گفتند: اي اباالحکم! آن چيست؟ گفت: رأي من اينست که از هر طايفه‌اي مرد جوان و چابکي را که شريف و با اصل و نسب باشد برگيريم، آنگاه به هر يک از اين مردان جوان يک شمشير برّان بدهيم؛ آنگاه همه با هم به سوي او بروند و همزمان شمشيرها را بر پيکر او فرود آرند، و او را با همان يک ضربه به قتل برسانند، و ما از شرّ او آسوده شويم! اگر چنين کنند، خون وي در ميان همة طوايف قريش توزيع مي‌شود، و بني‌عبد مناف هرگز نخواهد توانست با تمامي طوائف قوم و قبيلة خودشان بجنگند؛ درنتيجه به گرفتن ديه رضايت مي‌دهند؛ ما نيز دية قتل او را مي‌پردازيم!

آن پيرمرد نجدي گفت: حرف آخر همين است که اين مرد گفت. اين است آن رأيي که رأي ديگري جز آن کارساز نيست![1] پارلمان مکه اين پيشنهاد ظالمانه را به اتفاق‌آراء تصويب کرد، و نمايندگان طوايف مختلف قريش به خانه‌هايشان بازگشتند، و تصميم داشتند که هرچه زودتر اين قرار صادره از دارالندوه را به مرحلة اجرا دربياورند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- نکـ: سيرةابن‌هشام، ج 1، ص 480-482.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:143.txt">تدبير خداوند سبحان</a><a class="text" href="w:text:144.txt">محاصرة خانة پيامبر</a><a class="text" href="w:text:145.txt">عزيمت پيامبر اکرم</a><a class="text" href="w:text:146.txt">در غار ثور</a><a class="text" href="w:text:147.txt">دو يار غار</a><a class="text" href="w:text:148.txt">در راه مدينه</a><a class="text" href="w:text:149.txt">ورود به قُباء</a><a class="text" href="w:text:150.txt">ورود به مدينه</a></body></html>فصل دوازدهم
هجرت پيامبر

تدبير خداوند سبحان
جلسة ويژه و حسّاس دارالندوة قريش که در ارتباط با تصميم‌گيري راجع به نحوة برخورد با پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- تشکيل شد، طبيعي بود که به کلّي سرّي باشد، و در ظاهر هيچگونه حرکتي متفاوت با تحرکات روزمرّه و معمول هميشگي صورت نگيرد، تا کسي نتواند احساس توطئه و خطر کند، يا به ذهن کسي برسد که پيچيدگي خاصّي پيش آمده و دلالت بر شري دارد. اين مکر قريش بود. امّا، از آنجا که خداوند سبحانه و تعالي را هدف اجراي مکر و نيرنگ خويش قرار داده بودند، از راهي که به هيچ‌وجه قريشيان نتوانند به آن پي ببرند، دستشان را رو کرد!

جبرئيل -عليه السلام- وحي الهي را بر نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرود آورد، و آن حضرت را از توطئة قريش با خبر ساخت، و به ايشان باز گفت که خداوند به ايشان اذن خروج از مکه را داده، و زمان هجرت را نيز براي آن حضرت مشخص گردانيده، و طرح پاتک زدن به قريش را نيز براي آن حضرت تبيين فرموده و گفته است: امشب بر بستري که هر شب در آن مي‌خوابيدي نخواب! [1]

نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- در گرماگرم آفتاب نيمروز، هنگامي که مردم در خانه‌هايشان استراحت مي‌کنند، به سراغ ابوبکر -رضي الله عنه- رفتند تا با او ترتيب هجرت را بدهد. عايشه -رضي الله عنها- گويد: در آن اثنا که ما در خانة ابوبکر به هنگام گرماي شديد ظهر نشسته بوديم، کسي آمد و به ابوبکر گفت: رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- نقاب بر چهره آمده‌اند! در وقت و ساعتي که معمولاً به سراغ ما نمي‌آمدند! ابوبکر گفت: پدر و مادرم به فداي ايشان باد! به خدا در اين وقت و ساعت ايشان نيامده‌اند مگر براي امري بسيار مهم! عايشه -رضي الله عنها- گويد: رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آمدند و استيذان فرمودند. ابوبکر به ايشان اذن دخول داد. داخل شدند. آنگاه به ابوبکر گفتند: «أخرج من عندَک» اطرافيانت را بيرون کن! ابوبکر گفت: اينان خانوادة خود شما هستند، پدرم فداي شما باد اي رسول‌خدا! گفتند: «فإني أذن لي في الخروج» حال که چنين مي‌گ