اجرت کرده بودند نيز بازگشتند و به مدينه رفتند. ابوبکر نيز آمادة سفر به مدينه بود. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به او فرمودند:

)على رَسْلِک، فإني أرجو أن يؤذن لي).

«منتظر باش؛ که من نيز اميدوارم به من اذن داده شود!» [5]

ابوبکر در پاسخ ايشان گفت: آيا واقعاً چنين انتظار داريد؛ پدرم فداي شما باد؟! فرمودند: آري! امّا، ابوبکر شکيبايي ورزيد تا همسفر رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- گرديد، و مدت چهار ماه دو شتر راهوار را با برگ سمر [که خوراک مرغوبي براي شتر بود] علوفه مي‌داد و در انتظار تصميم پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- بر مهاجرت بسر مي‌بُرد[6].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سيرة‌ابن‌هشام،  ج 1، ص 468-470.
[2]- همان، ج 1، ص 477.
[3]- هشام و عياش در بند کفار مکه ماندند، تا وقتي که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم-  مهاجرت فرمودند. روزي، گفتند: «من لي بعياش و هشام؟» کيست که برود و عياش و هشام را به نزد من بياورد؟ وليدبن وليد گفت: اي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم-، من آن دو را به نزد شما مي‌آورم! آنگاه وليد پنهاني وارد مکه شد. زني را که براي آن دو غذا مي‌برد يافت. او را تعقيب کرد تا محل اقامت آن دو را پيدا کرد. هشام و عياش را در يک چارديواري بدون سقف زنداني کرده بودند. شب هنگام از ديوار بالا رفت، و بند از دست و پايشان برداشت و آن دو را بر پشت شتر خويش سوار کرد و راهي مدينه شد؛ نک: سيرةابن‌هشام،‌ ج 1، ص 474-476. [به روايتي] ورود عمر به مدينه به اتفاق بيست تن از صحابه بوده است: نک: صحيح البخاري، ج 1، ص 558.
[4]- زاد المعاد، ج 2، ص 52.
[5] طوريكه سياق قبلى و بعدى اين جمله نشان ميدهد كه پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- از ابو بکر صدیق -رضي الله عنه- می خواهد كه هجرت نكند و منتظر ايشان باشد... مترجم محترم گويا متوجه اين موضوع نشده فرمودة آنحضرت -صلي الله عليه وسلم- را بدينصورت ترجمه کرده اند که: « راه خویش در پیش گیر؛ که من نیز امیدوارم به من اذن داده شود!».
[6]- صحيح البخاري، «باب هجرة النبي و اصحابه»، ج 1، ص 553.عَرَب مُستعربه
زادگاه نياي بزرگ و جدّ اعلايشان، سيدنا ابراهيم  -عليه السلام- ، سرزمين عراق بود؛ شهري که آن را «اور» مي‌ناميدند، بر ساحل غربي شطّ فرات، در نزديکي کوفه. امروزه کاوش‌ها و حفّاري‌هاي باستانشناسان اطّلاعات گسترده‌اي را در ارتباط با اين شهر؛ همچنين، خاندان ابراهيم -عليه السلام- ؛ و اوضاع و احوال ديني و اجتماعي اين سرزمين، به دست آورده‌‌اند.

مشهور است که ابراهيم -عليه السلام- از اين شهر نامبرده به حاران يا حرّان مهاجرت کرد، و از آنجا به فلسطين رهسپار گرديد، و آنجا را پايگاه دعوت خويش قرار داد. سفرهايي نيز به اطراف و اکناف آن سرزمين و ديگر سرزمين‌هاي دور و نزديک داشت. در يکي از همين سفرها بود که ابراهيم -عليه السلام-  به دربار يکي از سلاطين جبّار وارد شد، و همسرش ساره همراه او بود؛ و ساره يکي از زيباترين زنان زمان خويش بود. آن پادشاه جبّار خواست به ساره نيرنگي بزند؛ امّا، ساره به درگاه خداوند متعال دعا کرد، و خداوند سبحان نيرنگ وي را بر سينة خود او کوبيد، و آن ستمگر دريافت که ساره زني صالحه است، و نزد خدا مقامي والا دارد. از اين رو، به پاس فضيلت ساره، يا از ترس خدا، هاجر را به کنيزي به او بخشيد[2].  ساره نيز هاجر را به ابراهيم -عليه السلام-  تقديم کرد[3].

ابراهيم -عليه السلام-  به پايگاه دعوت خويش در فلسطين بازگشت. آنگاه خداوند متعال از هاجر فرزند پسري به نام اسماعيل به او روزي فرمود، و اين رويداد موجب حسادت ساره گرديد؛ و کار به جايي رسيد که ابراهيم را وادار کرد تا هاجر را با پسر شيرخواره‌اش اسماعيل به جايي دور دست ببرد. ابراهيم -عليه السلام-  آن دو را به سرزمين حجاز برد، و در بياباني بي‌آب و علف درمجاورت بيت‌الله الحرام- که در آن روزگار، هنوز آثاري از آن بجز قسمتي برآمده از زمين همانند يک تپّه مشهود نبود، و سيلاب‌ها همينکه به آن تپّه مي‌رسيدند، از سمت چپ و راست آن مي‌گذشتند سُکنا داد. هاجر و اسماعيل را زير سايه درختي بالاي چاه زمزم مُشرف بر مسجدالحرام مستقّر گردانيد. در آن روزگار در مکّه احدي سکونت نداشت، و در  مکّه آب نبود. همياني پر از خرما و مشکي پر از آب نزد آنان نهاد، و خود به فلسطين بازگشت. چند روزي بيش نگذشت که آب و آذوقه تمام شد، و در آن وضعيت بحراني بود که چاه زمزم به فضل خداوند بر شکافت و جوشيد، و تا مدّتها وسيلة تأمين قوت و غذا و گذران ايشان گرديد؛ که داستان آن طولاني است و مشهور[4].

يکي از قبائل يمن، به نام جُرهُم دوم سر رسيدند. و با اجازه مادر اسماعيل ساکن مکّه شدند. گويند: اينان پيش از آن، در بيابان‌هاي اطراف مکّه سکونت داشتند. روايت بخاري بر اين مطلب تصريح کرده است که قبيلة جُرهُم پس از اقامت گزيدن اسماعيل در مکّه، «پيش از آنکه وي به سنّ جواني برسد در مکّه رحل اقامت افکندند. سابقاً ايشان هرازگاهي از بيابان مکّه مي‌گذشتند. [5]

ابراهيم -عليه السلام- ، وقت به وقت، به مکّه سفر کرد، تا در آنجا به خانواده و دارايي‌اش سرکشي کند. تعداد اين سفرها به دقّت معلوم نيست. منابع معتبر جمعاً چهار فقره از اين سفرها را براي ما ثبت کرده‌اند:

1) خداوند متعال در قرآن کريم يادآور شده است، ابراهيم را خواب‌نما فرمود که مشغول سربريدن اسماعيل است. ابراهيم نيز فرمان را دريافت و عزم بر امتثال آن جزم کرد.

﴿فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ * وَنَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ * قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاء الْمُبِينُ * وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ﴾ [6]. 

در سِفر تکوين [تورات] آمده است که اسماعيل سيزده سال بزرگتر از اسحاق بوده، و زمينة بيان داستان بر آن دلالت دارد که پيش از ولادت اسحاق روي داده است؛ زيرا، مژدة ولادت اسحاق پس از آنکه داستان بطور کامل آورده مي‌شود، مي‌آيد.

اين داستان دست‌کم يکي ازسفرهاي ابراهيم به مکّه راپيش از رسيدن اسماعيل به سنين جواني، دربردارد. سه سفر ديگر را بخاري با طول تفصيل به  روايت ابن‌عباس از حضرت رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- نقل کرده است. ملخّص آن روايات چنين است:

2) اسماعيل -عليه السلام-  به سنّ جواني رسيد، و زبان عربي را از جُرهُم فراگرفت؛ و موردپسند و قبول ايشان افتاد، و زني از قبيلة خود را به همسري اسماعيل درآوردند. مادرش مرد. ابراهيم بر آن شد که بار ديگر به ديدار خانواده‌اش برود. وقتي که به مکّه رسيد، اسماعيل را نيافت. از همسرش حال او را پرسيد و از اوضاع زندگاني آنان جويا گرديد. همسر اسماعيل از سختي روزگار و تنگي معيشت گلايه سرداد. حضرت ابراهيم -عليه السلام- به او سفارش کرد، به اسماعيل بگويد که آستانة خانه‌اش را جابه‌جا کند! اسماعيل مراد پدر را دريافت؛ همسرش را طلاق داد، و همسر ديگري گرفت. بيشتر مورخان بر آن اند که اين همسر دوّم، دختر مضاض بن عم