 با خداست؛ اگر خواهد، او را کيفر کند؛ و اگر خواهد، از او درگذرد! عُباده بن صامت گويد: آنگاه، بر مبناي همين موارد مذکور با آن حضرت بيعت کردم؛ و در نسخه ديگر: بيعت کرديم [2].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سيرةابن‌هشام، ج 1، ص 431-433.
[2]- صحيح البخاري،‌«باب علامة الايمان حبّ الانصار». ج 1، ص 7؛ «باب وفود الانصار» ج 1، ص 550-551، متن را از اين باب گرفته‌ايم؛ «باب قوله تعالي «إذا جاءک المؤمنات»، ج 2، ص 727؛ «باب الحدود کفّارة»، ج 2، ص 1003.سفير اسلام در مدينه
پس از آنکه بيعت انجام پذيرفت، و موسم حج طي شد؛ پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- نخستين سفير خويش را همراه اين بيعت کنندگان به يثرب فرستادند، تا در آنجا احکام و تعاليم اسلام را به مسلمانان ياد بدهد، و آنان را در دين خدا فقيه گرداند؛ و در ميان مردماني که همچنان به شرک پايدار مانده‌اند، به نشر دعوت اسلام بپردازد. براي اين سفارت، پيامبر گرامي اسلام، جوانمردي از جوانان اسلام، از سابقين اوّلين، مٌصعَب بن عمير عَبدَري -رضي الله عنه- را درنظر گرفتند.

موفّقّيت چشمگير
مصعب بن عمير به خانة اسعدبن زراره وارد شد، و هر دو به کمک يکديگر با جديت و شور و نشاط به نشر و ترويج اسلام در ميان اهل يثرب پرداختند، و مصعب از آنجا که عمدة کارش اِقراء و تعليم قرآن بود با عنوان «مقري» شهرت يافت.

يکي از جالب‌ترين داستان‌هايي که در باب موفقيت مصعب در کار دعوت و تبليغ اسلام روايت کرده‌اند، بدين شرح است که روزي اسعدبن زراره به اتفاق وي از خانه بيرون شد و به قصد ديدار با بني عبدالاشهل و بني ظَفَر به راه افتاد. به يکي از باغ‌هاي متعلق به بني ظفر درآمدند، و کنار چاهي که آنرا «بِئرمَرَق» مي‌ناميدند، نشستند. و گروهي از مردان مسلمان نيز در کنار آن دو گرد آمدند. تا آن زمان سعدبن معاذ و اُسيدبن حضير که از سران قوم در ميان بني عبدالاشهل بودند، هنوز مشرک بودند. وقتي شنيدند که اينان با عدّه‌اي از تازه مسلمانان گردهم آمده‌اند، سعد بن اُسيد گفت: به سراغ اين دو نفر برو که آمده‌اند تا افراد کم جنبة ما را به نابخردي و سفاهت بکشانند؛ و با آن دو درگير شو، و آنان را بازدار از اينکه به محيط زندگاني ما پاي بگذارند! زيرا، اسعدبن زُراره پسرخالة من است، و اگر اين مسئله نبود من خود اين کار را به جاي تو انجام مي‌دادم!

اُسيد نيزه‌اش را برگرفت و نزد آن دو رفت، وقتي اَسَعد چشمش به او افتاد، به مصعب گفت: اين مرد، بزرگ قوم و قبيلة خويش است که نزد تو آمده است؛ او را صادقانه به دين خدا دعوت کن. مصعب گفت: اگر بنشيند با او سخن مي‌گويم! اُسيد نزديک آمد و بالاي سر آن دو ايستاد و ناسزاگويي آغاز کرد و گفت: براي چه به خانه و کاشانه ما پاي نهاده‌ايد؟! مي‌خواهيد افراد کم جنبة ما را به نابخردي و سفاهت بکشانيد؟! اگر جان خودتان را لازم داريد، از ما کنار گيريد! مصعب به او گفت: بالاخره مي‌نشيني و گوش فرادهي؟! آنگاه، اگر مطلبي را پسنديدي، مي‌پذيري؛ و اگر ناخوشايندت بود، از پذيرش آنچه خوشايندت نيست خودداري مي‌کني! گفت: اين انصاف است! آنگاه نيزه‌اش را بر زمين کوبيد و نشست. مصعب راجع به اسلام با او سخن گفت، و قرآن براي او تلاوت کرد، اُسيد گفت: به خدا، پيش از آنکه سخن بگويد نيز، اسلام را در سيماي او با آن نورانيت و صفايي که داشت بازشناختيم! آنگاه گفت: چه نيکو و چه زيبا است! وقتي مي‌خواهيد وارد اين دين بشويد چه کار مي‌کنيد؟

به او گفتند: غسل مي‌کني، و جامه‌ات را پاکيزه مي‌گرداني، انگاه شهادتين مي‌گويي، آنگاه دو رکعت نماز مي‌گزاري! اُسيد برخاست و غسل کرد و جامه‌اش را پاکيزه گردانيد و شهادتين گفت و دو رکعت نماز گزارد. آنگاه گفت: مردي همراه من است که اگر از شما دو تن پيروي کند، احدي از قوم وي از راه او باز نخواهند ماند. من هم اکنون اورا به شما معرفي مي‌کنم. وي سعدبن معاذ است. آنگاه نيزه‌اش را برگرفت و يکراست به نزد سعد رفت که با جماعتي از قوم و قبيله‌اش در انجمن خويش نشسته بودند. سعد گفت: به خدا سوگند ياد مي‌کنم، اُسيد با سيمايي به نزد شما آمده است که با سيماي وي به هنگام رفتن بسيار متفاوت است!

همينکه اُسيد نزد انجمن رسيد، سعد به او گفت: چه کردي؟ گفت: با آن دو مرد سخن گفتم؛ به خدا اشکالي در آن دو نديدم! آن دو را نهي کردم و بازداشتم از آنچه قرار بود بازدارم؛ گفتند: آنچه تو دوست داري انجام خواهيم داد! امّا، از طرف ديگر، با من بازگفته‌اند که بني‌حارثه آهنگ اسعدبن زراره کرده‌اند تا او را بکشند؛ به اين خاطر که فهميده‌اند وي پسرخالة توست، به اين منظور که حريم حرمت تو را بشکند! سعد با شنيدن اين سخن خشم گرفت و نيزة خويش را برگرفت، و آهنگ آن دو تن کرد. وقتي ديد که اَسَعد و مُصعَب آرام نشسته‌اند، دريافت که اُسيد خواسته است سخنان آن دو را به گوش وي برساند. بالاي سر آن دو ايستاد و ناسزاگويي آغاز کرد. آنگاه به اسعدبن زراره گفت: به خدا، اي اباامامه، اگر پيوند خويشاوندي من و تو نبود، نمي‌توانستي اين بلا را بر سر من بياوري! در خانة و کاشانه ما دست به کارهايي مي‌زني که ما خوش نداريم؟!

اسعد بن زراره هنگام ورود سعدبن معاذ به مصعب گفته بود: به خدا، مردي از بزرگان و شيوخ به نزد تو آمده است که قوم و قبيله‌اش نيز به دنبال او هستند. اگر وي از تو پيروي بکند، احدي از مردان قوم و قبيلة وي برجاي نخواهد ماند! مصعب به سعدبن معاذ گفت: حال، مي‌نشيني و گوش فرادهي؟ اگر مطلبي را پسنديدي مي‌پذيري، و اگر ناخوشايندت بود، ما به رعايت ناخشنودي تو، از تو کناري خواهيم گرفت! گفت: به انصاف سخن گفتي! آنگاه نيزه‌اش را بر زمين کوبيد و نشست. مصعب اسلام را بر وي عرضه کرد، و براي او قرآن خواند. سعد گفت: به خدا پيش از آنکه مصعب سخن بگويد، اسلام را در سيماي وي، با آن صفا و نورانيتي که دارد، باز شناخته بوديم! آنگاه گفت: وقتي مي‌خواهيد اسلام بياوريد چه کار مي‌کنيد؟ گفتند: غسل مي‌کني، و جامه‌ات را پاکيزه مي‌گرداني؛ آنگاه بر زبان جاري مي‌کني، و سپس دو رکعت نماز مي‌گزاري! او نيز چنين کرد.

آنگاه، نيزه‌اش را برگرفت، و به سوي جمع افراد خانوادة خويش بازگشت. وقتي خويشاوندان سعد او را از دور ديدند که مي‌آيد، گفتند: به خدا سوگند مي‌خوريم که اين چهره با آن چهره‌ايکه سعد هنگام رفتن داشت بسيار فرق دارد!

وقتي به آنان رسيد، بالاي سرشان ايستاد و گفت: اي بني‌عبدالاشهل! مرا در ميان خود چگونه يافته‌ايد؟! گفتند: سرور مايي، و از همة ما خردمندتر، و نسبت به همة ما امانتدارتر و باوفاتر هستي! گفت: اگر چنين است، سخن گفتن من با مردان شما وزنان شما بر من حرام است، تا زماني که همگي شما ره خدا و رسول خدا ايمان بياوريد! پيش از آنکه روز به شب گرايد، همة مردان و زنان قوم و قبيلة سعدبن معاذ اسلام آورده بودند، بجز يک نفر، به نام اٌصَيرِم، که اسلام آوردنش تا جنگ اُحُد به تاخير افتاد. وي نيز در روز جنگ اُحُد اسلام آورد، و بي‌درنگ به 