روز خيبر از غنيمت‌ها برداشت و در تقسيم نيامد، بر تنش آتش خواهد گرفت و شعله‌ور خواهد شد!»

وقتي مردم اين سخن آنحضرت را شنيدند، مردي نزد ايشان آمد و يک- يا دو- بند کفش آورد. نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(شراکُ من نار – يا: شِراکان مِن نار) [1].

«بند کفشي از جنش آتش! يا: دو بند کفش از جنس آتش!»

آنگاه رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- يارانشان را براي کارزار آماده کردند، و صفوف آنان را آراستند. لواي خويش را به سعدبن عُباده دادند. رايتي براي حُباب بن مُنذر بستند. رايتي نيز براي سهل بن حُنيف بستند. همچنين، رايتي براي عبادبن بِشر بستند. سپس يهوديان و اعراب مُحارب را به اسلام دعوت کردند. آنان نپذيرفتند، و مردي از ميان آنان به ميدان آمد و مبارز طلبيد. زبير بن عوام به سراغ او رفت و او را به قتل رسانيد. مرد ديگري به ميدان آمد؛ زبير او را نيز کُشت. سومين مرد جنگجو از جبهة مخالف به ميدان آمد و علي‌بن ابيطالب -رضي الله عنه- با او روياروي شد و او را کُشت. به اين ترتيب، رويارويي طرفين ادامه يافت، و هربار که مردي از آنان به قتل مي‌رسيد، پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- افراد باقي مانده را به اسلام دعوت مي‌کردند.

در طول روز هر بار که وقت نماز داخل مي‌شد، پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- با يارانشان نماز مي‌گزاردند و بازمي‌گشتند، و بار ديگر آنان را بسوي اسلام و بسوي خدا و رسول دعوت مي‌کردند. آن روز را تا به شام با آنان جنگيدند. فرداي آن روز نيز از بامداد کارزار با آنان را شروع کردند، و هنوز آفتاب به اندازة يک سرنيزه بلند نشده بود که هر آنچه در اختيار داشتند تحويل دادند، و به صورت «فتح عُنوَه» (بدون جنگ و کارزار) آن ناحيه را فتح کردند، و اموال يهوديان آن سامان را خداوند به آنحضرت غنيمت داد، و سپاه اسلام ساز و برگ و کالاي بسيار به دست آوردند.

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- مدّت چهار روز در وادي‌القُري به سر بردند، و آنچه را که در آن جنگ به دست آورده بودند، ميان يارانشان تقسيم کردند، و اراضي و نخلستان‌ها را در دستان همان يهوديان وانهادند، و آنان را کارگزار خويش در آن منطقه گردانيدند، و همچنانکه با ساکنان خيبر رفتار کرده بودند[2].
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- صحيح البخاري، ج 2، ص 608.
[2]- زاد المعاد، ج 2، ص 146-147.فتح تَيماء
وقتي خبر تسليم شدن ساکنان خيبر و فدک و وادي‌القُري به يهوديان تيماء رسيد، آنان ديگر هيچ مقاومتي در برابر مسلمانان از خود نشان ندادند، و از سرِ خود پيشاپيش نمايندگاني فرستادند و تقاضاي صلح کردند. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- نيز درخواست آنان را پذيرفتند، و يهوديان تيماء در مساکن خويش باقي ماندند و اموال ايشان در دست خودشان باقي ماند [1].

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- با يهوديان تيماء قراردادي نوشتند که متن آن چنين است:

(هذا کتاب محمد رسول‌الله لبني عاديا، إن لهم الذمة، وعليهم الجزية، ولاعداء ولا جلاء؛ الليل مد، والنهار شد، وکتب خالد بن سعيد) [2].

«اين دستخط محمد رسول‌الله است براي بني عاديا، مبني بر اينکه آنان در پناه اسلام‌اند، و جزيه بر گردن آنان است؛ نه تعقيبي در کار است و نه رانده شدني؛ هرچه شبها و روزها بگذرد، اين پيمان استوارتر مي‌گردد؛ خالدبن سعيد نوشت».
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- زاد المعاد، ج 2، ص 147.
[2]- طبقات ابن سعد، ج 1، ص 279.بازگشت به مدينه
آنگاه، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بناي بازگشت به مدينه را گذاشتند. در بين راه، ياران آنحضرت بر سرِ درّه‌اي رسيدند، و صداهايشان را به تکبير بلند کردند: الله‌اکبر؛ الله‌اکبر؛ لااله‌الا‌الله! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(اربعوا على أنفسکم؛ إنکم لا تدعون أصم ولا غائباً؛ إنکم تدعون سميعاً قريباً)[1].

«خودتان را جمع و جور کنيد! شما فردي ناشنوا يا فردي غايب را فرانمي‌خوانيد؛ شما فردي شنوا و نزديک را صدا مي‌زنيد!» [2]

در اثناي راه، نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- شبي را به سفر ادامه دادند، آنگاه ساعات آخر شب را در جايي ميان راه خوابيدند، و به بلال گفتند: (اِکلأ لَنَا الليل) هواي امشب ما را داشته باش! بِلال تکيه بر ناقه‌اش داشت و مراقب اوضاع بود که خواب بر ديدگانش غلبه کرد، و درنتيجه، هيچکس بيدار نشد تا وقتي که آفتاب روي آنان افتاد. آنگاه، نخستين کسي که بيدار شد رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بودند. از آن منطقه خارج شدند، و مکاني را برگزيدند و جلو ايستادند، و با مسلمانان همراه خويش نماز صبح را گزاردند. بعضي نيز گفته‌اند که اين رويداد در سفر ديگري روي داده است [3].

با بررسي دقيق‌تر از تفاصيل نبردهاي خيبر، به نظر مي‌رسد که بازگشت پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- از اين غزوه در اواخر ماه صفر يا اوائل ماه ربيع‌الاول سال هفتم هجرت بوده است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- صحيح البخاري، ج 2، ص 605.
[2]همان.
[3]- سيرةابن‌هشام، ج 2، ص 340، اين داستان مشهور است و در بيشتر کتب حديث روايت شده است؛ نيز نکـ:زاد المعاد، ج 2، ص 147.اوضاع اجتماعي
در جوامع عربي، محيطهاي گوناگوني مشاهده مي‌شد که اوضاع و احوال آنها سخت با يکديگر متفاوت بود. در ميان اشراف، روابط مردان با همسرانشان بسيار پيشرفته و مترقيانه بود. زنان از آزادي اراده و نفوذ کلمه سهم بسزايي داشتند؛ بسيار مورد احترام بودند؛ و از هرجهت امنيت و مصونيت داشتند، و درجهت حمايت از آنان شمشيرها کشيده مي‌شد، و خونها ريخته مي‌شد. مردان هرگاه مي‌خواستند به واسطة فضائل و مناقبي در ميان قوم عرب مورد ستايش قرار گيرند، و همگان از سخاوت و شجاعتشان سخن بگويند، در بيشتر اوقات، تنها از رابطة خودشان با زنان سخن به ميان مي‌آوردند. در ميان اشراف عربستان، اين زن بود که اگر مي‌خواست مي‌توانست همة قبائل را گرد يکديگر جمع کند و ميان آنان صلح و صفا برقرار کند،و نيز اگر مي خواست مي‌توانست در ميان آنان آتش جنگ و کارزار را شعله‌ور گرداند. با اين همه، البته مردان رئيس بلامنازع خانواده بودند، و حرف حرف ايشان بود. ارتباط مرد با همسرش از طريق عقد و ازدواج برقرار مي‌شد، و حتماً ازدواج زن مي‌بايست تحت‌نظر و با اشراف اولياي او صورت بگيرد، و هرگز چنين حقي را نداشت که در برابر آنان خودرأيي کند.

همزمان با جريان اين اوضاع واحوال در ميان اشراف، در محيطهاي ديگر اجتماعي، انواع آميزش ميان مردان و زنان برقرار بود، تا آنجا که براي آن روابط بي‌حد و مرز جنسي، نامي جز بي‌بندوباري و فحشا و زن‌بارگي و فساد نمي‌توان سراغ کرد. بخاري وديگران از عايشه  -رضي الله عنه- چنين روايت کرده‌اند:

ازدواج در عهد جاهليت به چهار شيوه صورت گرفت: شيوة اول همان اردواجي بود که امروزه در ميان مردم معمول است. مرد به سراغ مردي ديگر مي‌رود و دختر تحت سرپرستي او يا دختر خود او را خواستگاري مي‌کند و مهريه مي‌پردازد و با او ازدواج مي‌کند. شيوة ديگر 