صميم گرفت نيشابور را ترك كند و تصنيفاتش را با خود ببرد. نور ايمان را با تمام وجود احساس مي كرد و به توانايي و صبر عنايت مي نمود. . . 
و بر هيچ چيزي جز توطئه اهل علم و دانش افسوس نمي خورد در حالي كه در مقابل استادش امام يحيي با ادب و فروتني و تواضع رفتار مي نمود. 
به كساني كه هنگام نماز به آنان برخورد مي كرد مي فرمود: 
((هر كس گمان مي كند من گفته ام ((قرآن مخلوق است)) او دروغگو است. من هرگز چنين نگفته ام ((افعال بندگان مخلوق هستند)). 
امام بخاري از تهمت ها و افتراء هايي كه به او نسبت مي دادند پاك و مبرا بود. . . ولي چه كار مي توانست انجام دهد و شيوخ نيشابور با زبانهاي تند و تيز نسبت به او بد دهني و ناسزاگويي مي كردند. . . 
و دروغگويان با بهتان و افتراء قصد بدنام كردن او را داشتند و به او چيزهايي نسبت مي دادند كه نگفته بود و آتش فتنه شعله و زبانه مي كشيد. 
و دوستان و يارانش نتوانستند آتش فتنه را خاموش سازند. . . 
و هر روزي كه مي گذشت. . . اين اوهام به صورتي مجسم مي گرديد. تا جايي كه در نيشابور براي امام بخاري مقام و اعتباري باقي نماند. 
عليرغم سختي و سنگيني اين محنت و مصيبت ناشي از حسد بد خواهان، شخصيت امام بخاري از ثبات و استواري برخوردار بود و تزلزل به آن راه نيافته و ذره اي هم تكان نخورد. 
در شبي كه مي خواست نيشابور را ترك كند، احمد بن سلمه به تنهايي به ديدارش آمد و امام بخاري در تاريكي شب به سوي بخارا، زادگاهش به حركت در آمد و در آن لحظات به احمد بن سلمه، در حالي كه او را در آغوش گرفته بود فرمود: 
((اي احمد – اين مرد (يعني – محمد بن يحيي) به خير و بركتي كه خداوند به من عنايت فرموده بود حسد ورزيد. . . دانش موهبتي است كه خداوند به هر كس بخواهد اعطاء مي كند. . . اما مسئله مخلوق بودن قرآن كه امام احمد بن حنبل – رحمه الله تعالي – در آن راه، به دليل رد آن متحمل سختيها و مشقات بسيار گرديد تا جايي كه به مسن بودنش هم رحم نكردند، و او را تازيانه زدند. من با معتزله در اين امور مخالفت مي كنم. . . و هنوز مي گويم و تكرار مي كنم كسي كه اقرار كند قرآن مخلوق است، كافر محسوب مي شود. 
سپس به سوي بخارا حركت كرد و اين آخرين مسافرت و هجرت او بود. 
***
اهداء 

به پدر و مادر على الخصوص برادر بزرگوارم ((انوار دهوارى)) دانشجوى ممتاز دانشگاه ىوسف علىهم السلام  كه در تربىت علمى و دىنى ام سعى بلىغ نمودند و به استاد ارجمندم ((شىخ ابوعماد، حسىن على حسىن)) كه عشق به (امام بخارى) را در وجودم زنده نمود و احادىث (الجامع الصحىح) را به من تعلىم داد، تا در زندگى سرمشق و الگوى خوىش قرار دهم. (مترجم)
((امام بخاري نعمت هاي خداوندي را يادآور مي شود.)) 
امام بخاري در طول مسير توطئه هايي را كه براي او چيده بودند و همچنين روي آوردن مردم به او و گرد آمدن آنان در حلقه هاي درسش را يادآور مي شد. . . 
در حالي كه او مقام و سلطه اي نداشت. . . و تمامي اين عزت و احترام را در نعمت هايي كه خداوند به او عنايت فرموده بود و مي دانست كه به بسياري از بندگانش اعطا نفرموده بود. . . 
خداوند بينايي اش را به او باز گردانيد. . . اگر چنانچه نابينا مي ماند نمي توانست تمامي دنيا را زير پا بگذارند. . . و به اين درجه از علم و دانش برسد. . . و خداوند قويترين حافظه اي را به او عطا فرموده بود. . . او متون و اسانيدي را حفظ داشت كه حافظه هزاران نفر از حفظ آن عاجز است. . . 
خداوند به او توانايي و قدرت تدوين و تصنيف را موهبت فرموده بود. . . هرگز روزي احساس خستگي و كسالت نمي كرد. . . و هيچ چيز او را از كتابت و املا باز نمي داشت. 
شيوايي و فصاحت كلامي كه خداوند به او موهبت فرموده بود باعث گرديد كه طلاب علم و راغبين تفقه در دين به مجالس او روي بياورند. 
او داراي صفات و خصوصيات اخلاقي بسيار بالايي بود. و نمونه بسيار متعالي يك مسلمان واقعي، در رفتار و كردارش بود. 
خداوند در سنين كودكي به او رشد و كمال موهبت فرموده بود و بر اثر آن توانست اعتماد شيوخ را نسبت به خود جلب كند. 
تمامي اين مواهب الهي در ذهنش همچون ستارگان منظومه شمسي در حركت بودند. . . 
او سرش را به نشانه شكر گزاري خداوند، بر مركبش پايين مي گرفت و تمامي آن را موهبت الهي مي دانست. كه خداوند سايه عنايتش را بر او گسترده بود و شب و روز زندگيش را با عطر هدايت معجون ساخته بود. 
نه گمراه شد و نه فريب خورد و نه مانند بسياري از جوانان از راه راست منحرف گرديد. هر لحظه اي از عمرش لبريز از تقوي و مملو از پرهيزگاري و در آميخته با نيكي و خير بود. 
براي او ناراحتي و عصبانيت مردم مهم نبود. هنگامي كه خداوند از او راضي باشد برايش روي گرداني مردم اهميتي نداشت. دست قدرت الهي است كه زخمهايش را پانسمان مي كند و دردهايش را التيام مي بخشد و براي او مهم نيست كه شب بخوابد و در جيبش درهم و ديناري نباشد. هنگامي كه طاعت خداوندي در صحيفه اعمالش وجود دارد. . . براي او مهم نيست كه سخن چينان و دروغ پردازان چه مي گويند، در حالي كه صحيفه ي اعمالش پاك و مورد قبول درگاه الهي است. . . 
در حالي از نيشابور بيرون مي آيد كه نيزه هاي حسد به سوي او نشانه رفته است. . . و خداوند او را تنها نمي گذارد. 
امام بخاري در آن حالات روحاني و معنوي بسيار متعالي به سبب خشنودي و وقار و آرامشي كه داشت، خود را شناگري در درياي نوراني محبت خدا و رسولش تصور مي كرد.
***
بخارا از فرزندش استقبالي مي كند ولي. . . 
گويا امام بخاري نمي دانست كه سفرش به بخارا آخرين مهاجرت و سفر او در دنيا باشد. 
او بعد از مدت كوتاهي سفر ابديش را در عالم صديقين و ابرار شروع مي كند. . . 
امام بخاري به سوي زادگاهش حركت كرد در حالي كه اخبار سفرش از قبل در بخارا منتشر شده بود. او در سفرش احساس تنهايي و وحشت نمي كرد. . . زيرا كه او در انس و دوستي خدا بود. او با سفر خو گرفته و سختيها و مشكلات را تمرين كرده بود. . . و سفر و مهاجرت بر او آسان بود. . . رفيقان سفرش قرآن و حديث بودند. 
مردم شهر بخارا از خبر آمدن امام بخاري مطلع گشتند و در جشني بزرگ كه دوستي و محبت بر آن سايه افكنده بود، بيرون آمدند و در مقدم پيشوا كنندگان، خالد بن احمد، امير بخارا قرار داشت. 
مردم با مشاهده چهره نوراني امام بخاري شروع به تكبير گفتن نمودند و درهم و دينار و شيريني بر رسم آن روزگار، نثار كردند. 
امام بخاري به شهر نيكو كه ثمره اي نيكو تقديم نموده بود، داخل شد. . . و شروع به انعقاد مجالس علمي نمود. . . و مشكلات ديني مسلمانان را حل مي نمود. . . 
و امير بخارا از امام بخاري خواست كه مجالس درس خصوصي براي فرزندانش برگزار كند كه سايرين اجازه ي شركت در آنها را نداشته باشند. . . يعني اينكه محمد بن اسماعيل مدتي از مسلمانان كناره گيري كند. 
او در طول زندگيش مجلس خاصي براي واليان و فرمانروايان برگزار نكرده بود و با اين قبيل امور آشنايي نداشت و اينكه انساني را بر انسان ديگر ترجيح دهد و هنگامي كه شخصي از اطرافيان امير بخارا در نزدش آمد و از او خواست به قصر برود تا بر فرزندان امير كتاب ((الجامع الصحيح)) و ساير م