يد؟ كسي گفت: او تصميم گرفته است كه ساكت باشد و چيزي نگويد. ابوبكر به آن زن گفت: سخن بگو، چون اين كار، حلال نيست. اين كار از اعمال جاهليت است. پس آن زن سخن گفت... تا آخر حديث.
همچنين امام مالك درباره ي اين حديث پيامبر(ص) : «من نذر أن يَعصِيَ اللهَ؛ فلا يعصه»(5) : «هر كس نذر كرده كه معصيتي را انجام دهد، آن معصيت را انجام ندهد»، مي گويد: «بر اين اساس اگر كسي نذر كند كه به شام يا مصر يا ربذه و امثال آنها كه در آن هيچ طاعتي براي خدا نيست، برود و با فلاني سخن نگويد و ديگر كارهايي از اين قبيل، اگر با فلاني سخن گويد، گناهي بر او نيست و يا اگر كاري را كه بر آن سوگند خورده، انجام دهد، سوگندش شكسته نمي شود؛ چون در اين چيزها طاعتي براي خدا نيست. و تنها در مواردي كه براي خدا طاعت است، به نذر وفا مي شود. مثلاً اگر كسي نذر كند كه به خانه ی خدا برود، يا روزه گيرد، يا صدقه اي بدهد و يا نمازي بخواند، واجب است به نذرش وفا كند. پس هر عملي كه طاعت است، انجام دادن آن بر كسي كه نذرش كرده، واجب مي باشد».
پس دقت كن كه امام مالك چگونه، ايستادن در آفتاب و ترك سخن و نذرِ رفتن به شام يا مصر را، معصيت دانسته تا جايي كه آن حديث مشهور را به معصيت بودن اين كارها، تفسير كرده، با وجودي كه ذات اين اعمال، مباح است، از نظر مالك معصيت و نافرماني خدا شده است. عام بودن حديث: «كل بدعة ضلالة» گواه اين مطلب است. همه ي بدعت هاف اقتضاي گناه و تهديد و وعيد را دارد و اين ويژگي حرام است. 
قبلاً روايتي آورده شده كه طي آن، زبير بن بكار از مالك روايت كرده كه مردي پيش او آمد و گفت: اي ابوعبدالله! از كجا احرام كنم؟ مالك گفت: از ذوالحليفه، جايي كه رسول خدا(ص) احرام بسته است. آن مرد گفت: من مي خواهم از مسجد احرام ببندم. امام مالك گفت: اين كار را مكن. گفت: من مي خواهم از مسجد از كنار قبر پيامبر احرام ببندم. امام مالك گفت: اين كار را مكن، چون من بر تو ترس فتنه را دارم. آن مرد گفت: در اين كار چه فتنه اي وجود دارد؟ اين كار اميال و آرزوهايي است كه من به ميل خودم مي خواهم انجامش دهم. امام مالك گفت: چه فتنه اي بزرگ تر از اين است كه تو به نظر خودت مي خواهي براي فضيلتي پيشقدم شوي كه رسول خدا (ص) از آن كوتاهي كرده است؟ چون من از خداوند متعال شنيدم كه مي فرمايد: 
(فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَن تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ) النور: ٦٣
«آنان كه با فرمان او مخالفت مي‌كنند،  بايد از اين بترسند كه بلائي (در برابر عصياني كه مي‌ورزند) گريبانگيرشان گردد،  يا اين كه عذاب دردناكي دچارشان شود (اعم از قحطي و زلزله و ديگر مصائب دنيوي،  و دوزخ و ديگر شكنجه‌هاي اخروي) .».
مي بيني كه مالك در خصوص احرام بستن از جايي مبارك كه سرزميني شريف تر و مبارك تر از آن وجود ندارد و آن هم مسجد رسول خدا(ص) و جاي قبرش است، بر آن مرد ترس فتنه را داشت. چون اين مكان از ميقات، خيلي دور بود و انسان را بيشتر خسته مي كند هر چند به قصد رضاي خداو پيامبرش(ص) بود. اين روشن مي كند كه كاري كه به نظر انسان ساده است، بر صاحب آن كار ترس فتنه در دنيا و عذاب در آخرت را داشت و براي اثبات آن، به آيه ي قرآن استناد كرد.
پس هر كاري كه چنين باشد، از نظر مالك مشمول معناي آيه ي فوق است. پس كجاست كراهت تنزيهي در اين كارهايي كه در ابتدا به نظر انسان، سهل و ساده است؟!
ابن حبيب گويد: ابن ماجشون(6)  به من خبر داده كه از مالك شنيده كه مي گفت: تثويب(گفتن عبارت أصبح و لله الحمد)، ضلالت و گمراهي است. مالك افزود: هر كس در اين امت، چيز تازه اي را به وجود آورد كه سلف امت بر آن نبوده باشند، گمان كرده كه رسول خدا (ص) در امر رسالت خيانت كرده است؛ چون خداوند متعال مي فرمايد:(الْيَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِينَکُمْ) المائدة: ٣
«همه اينها براي شما گناه بزرگ و خروج از فرمان يزدان است . ». پس كاري كه در آن روز، دين نبوده، امروز هم دين نيست.
تثويبي كه مالك ناپسند دانست اين است كه: وقتي مؤذن، اذان مي گويد و مردم ساكت مي شوند، مؤذن ميان اذان و اقامه مي گويد: قد قامت الصلاة، حيَّ علي الصلاة، حيَّ علي الفلاح. و اين رأي اسحاق بن راهويه است كه تثويب، بدعت مي باشد.
ترمذي وقتي اين رأي را از اسحاق بن راهويه نقل كرد، گفت: «اين رأيي كه اسحاق اظهار داشته، همان تثويبي است كه اهل علم مكروهش دانسته و مردم پس از پيامبر(ص) ابداعش كردند».
وقتي لفظ مكروه در ذات خود در نظر گرفته شود، هر كس در ابتدا اين كار را ساده مي انگارد، چون ياد آوري اضافي براي نماز، چيز ديگري در آن نيست.
داستان صبيغ عراقي در اين مفهوم، روشن است. ابن وهب نقل كرد و گفت: مالك بن انس براي ما نقل كرد و گفت: صبيغ به قرآني كه به همراه داشت، استناد مي كرد و مي گفت: هر كس به دنبال فقه و دانش دين برود، خدا درك دين را به او عطا مي كند و هر كس به دنبال كسب علم ديني برود، خدا علم دين را به او عطا مي كند. آنگاه عمر بن خطاب(رض) او را گرفت و بر شاخه ي خرما او را زد. سپس زنداني اش كرد تا اينكه وقتي متوجه شد كه كارش اشتباه بوده، عمر او را از زندان بيرون آورد و دوباره او را زد. صبيغ گفت: اي امير مؤمنان! اگر مي خواهي مرا بكشي، زود اين كار را بكن و اگر نمي خواهي مرا بكشي و فقط قصد تنبيه مرا داري، مرا شفا دادي، خدا شفايت دهد! آنگاه عمر بن خطاب او را آزاد كرد.
ابن وهب گويد: مالک به من گفت: عمر بن خطاب(رض) صبيغ را وقتي كه به او خبر رسيد كه درباره ي قرآن سؤالاتي از وي مي پرسند، زد.
اين زدن تنها به خاطر سؤالاتي بود كه درباره ي قرآن از وي مي پرسيدند و هيچ عملي بر آن بنا نمي گرديد و چه بسا از او نقل شده كه درباره ي آيات:(وَالسَّابِحَاتِ سَبْحًا) النازعات: ٣و (وَالْمُرْسَلَاتِ عُرْفًا) المرسلات: ١ و مانند آنها از وي سؤال مي شد. زدن هم تنها به خاطر جنايتي است كه فراتر از كراهت تنزيهي مي باشد؛ چون خون و آبروي شخص مسلماني تنها به خاطر انجام دادن عمل مكروهي، كه كراهت تنزيهي دارد، مباح نيست. علت زدن صبيغ توسط عمر بن خطاب(رض)، ترس بدعت گذاري در دين بود بدين صورت كه وي مشغول كاري شود كه علم ديني بر آن بنا نمي شود، يا احتمال داشت كه وسيله اي براي عمل بدعتي باشد؛ تا درباره ي امور متشابه قرآن جستجو نكند. به همين خاطر وقتي عمر بن خطاب(رض) آيه ي:(وَفَاکِهَةً وَأَبًّا) عبس: ٣١ را خواند، گفت: اين ميوه است ولي «أب» چيست؟ سپس گفت: امر نشده ايم كه درباره‎ي أب تحقيق كنيم كه چيست. در روايتي ديگر آمده است. از تكلف و خود را به زحمت انداختن[درباره‎ي امور متشابه] نهي شده‎ايم.
در داستان صبيغ از طريق روايت ابن وهب از ليث آمده كه گويد: عمر، دو بار صبيغ را زد. سپس خواست براي بار سوم او را بزند؛ كه صبيغ به او گفت: اگر مي خواهي مرا بكشي، مرا به زيبايي بكش و اگر مي خواهي مرا مداوا كني، به خدا قسم، بهبودي يافته ام. آنگاه عمر اجازه داد كه به سرزمين خود بازگردد و به ابوموسي اشعري(رض) نامه اي نوشت كه: هيچ كس از مسلم