اکم است. بنابراین در این صورت گفته اش چیزی نیست تا در حکم بدان اعتنا شود.
دوم - اینکه مقلدی صرف و عامی باشد. وی باید رهبری باشد تا او را به دنبال خود بکشاند و باید حاکمی باشد تا بر او حکم کند و باید عالمی باشد تا به او اقتدا نماید. معلوم است که او به کسی اقتدا نمی کند مگر از آن جهت که عالم به شریعت  است. دلیل اش هم این است که اگر فرد عامی علم یا گمان راجح داشته باشد که فلان عالم از اهل علم شریعت نیست، حلال نیست از وی پیروی کند و به حکم اش گردن نهد؛  بلکه اصلاً درست نیست که به ذهن شخص عامی یا هر کس دیگری خطور کند که در قضیه ای از کسی تقلید کند که می داند او از اهل آن کار نیست؛ همان طور که ممکن نیست فرد بیمار خودش را به کسی بسپارد که می داند پزشک نیست مگر اینکه بی عقل باشد. وقتی چنین است شخصی عامی تنها از این جهت به حکم مجتهد گردن می نهد که او عالم به علمی است که باید بدان گردن نهاد نه از این جهت که او فلان کس و فلان کس است. این مطلب نیز از نظر عقلی و شرعی جای اختلاف نظر نیست .
سوم - اینکه به درجه ی مجتهدان نرسیده باشد اما دلیل و مواقع دلیل را فهم  می کند و فهم اش صلاحیت ترجیح به وسیله ی مرجحات معتبر در تحقیق مناط و مانند آن را دارد. پس وضعیت وی از دو حال خارج نیست: یا ترجیح و نظرش معتبر است و یا معتبر نیست.
اگر آن را معتبر بدانیم از آن جهت همچون مجتهدین است و مجتهد هم تنها تابع علم شریعت است او نیز همانند مجتهد باید تنها تابع علم شریعت باشد و به طرف آن رو کند؛ چون کسی که شبیه مجتهد است همان تکلیف مجتهد را دارد.
و اگر ترجیح و نظرش را معتبر ندانیم پس درجه ی شخص عامی را دارد و شخص عامی از مجتهد تنها از آن جهت که پیرو علم شریعت است پیروی می کند. پس هر کسی که به منزله ی عامی است همان تکلیف او را دارد.
سپس می گوییم: این موضع گیری مذهب صحابه(رض) می باشد. اما خود پیامبر(ص) پیروی اش از وحی مشهورتر از آن است که بیان شود و یارانش نیز پیروی شان از پیامبر(ص) مشهور است. پس دیگر استدلال بر آن را به درازا نمی کشانیم.
به هر حال هیچ یک از عالمان مورد تبعیت قرار نمی گیرد مگر از آن جهت که به سوی شریعت رو کرده و حجت های شریعت را بر پا می دارد و سپس به احکام اجمالی و تفصیلی شریعت حکم می کند. و هر زمان شخص عالم در مسأله ای جزئی یا در مسأله ای فرعی به غیر جهت شریعت رو کند، دیگر حاکم نیست و درست نیست که در مواردی که از جهت شریعت منحرف شده مورد اقتدا و پیروی قرار بگیرد .
بنابراین کسی که در اینجا بر کسی که اهل نظر و علم است اما به درجه ی اجتهاد نرسیده است دو چیز واجب است: 
اول - اینکه از عالم پیروی نکند مگر از آن جهت که عالم به علم شریعت است؛ چون صاحب این علم آن امانت به عنوان ودیعه ای پیش او نهاده شده و باید امانتدار خوبی باشد تا جایی که اگر این فرد یقین یا گمان راجح داشته باشد که آن عالم در رأی اش خطا می کند یا آن ودیعه را انداخته است یا از جهت شریعت منحرف شده است، باید از تبعیت دست نگه دارد و جز پس از تبیین مطلب بر اتباع از او پافشاری نکند؛ چون هر چه شخص عالم می گوید به طور مطلق حق نیست، چرا که امکان لغزش و خطا و غلبه ی هوا در برخی امور وجود دارد.
اما هر گاه این فرد پیرو در علم شریعت اهل نظر باشد و در آنچه به او القا می شود، بصیرت و آگاهی داشته باشد مانند اهل علم در زمان ما، در این صورت رسیدن اش به حق آسان است؛ زیرا منقولات در کتاب ها یا آنها را حفظ دارد و یا در دسترسش است تا با مطالعه و تحقیق از آنها علم و شناخت حاصل کند.
اما اگر این فردِ پیرو، عامی صرف است و موقع دیدن اختلاف میان ناقلان شریعت دچار ابهام و اشکال می شود در این هنگام باید ناچاراً از برخی از آنان تقلید کند؛ چون در یک مسأله ی واحد تقلید از اختلاف کنندگان در یک زمان واحد امکان ندارد؛ چون این کار محال یا خرق اجماع است. مگر نمی بینی که هر گاه در یک قضیه دو قول برای مقلد وجود داشته باشد، یا می تواند میان این دو قول جمع کرده و به هر دو عمل کند یا نمی تواند میان آن دو جمع کند. اگر جمع برایش ممکن نباشد عمل وی به هر دو قول با هم محال است و اگر بتواند میان آن دو قول جمع کند در این صورت عملش بر اساس یکی از آن دو قول نیست، بلکه قول سومی است که قبلاً کسی آن را نگفته است.
وقتی ثابت شد که شخص عامی باید فقط از یک مجتهد تقلید کند پس هر یک از مجتهدان ادعا می کنند که او از دیگری به حق نزدیک تر است و به همین خاطر مخالف رأی اوست. اگر چنین نبود با او مخالفت  نمی کرد  و شخص عامی به موارد اجتهاد جاهل است؛ پس باید کسی او را به سوی کسی که از دیگری به حق نزدیک است راهنمایی کند. این امر به صورت اجمالی برای شخص عامی ثابت می شود و این کار ترجیح یکی از دو مجتهد بر دیگری به خاطر عالم بودن و افضل بودن می باشد. این کار از جمهور دانشمندان و دانشجویان که چنین چیزی بر آنان پنهان نمی ماند، ظاهر شده است؛ چون عالم بودن احتمال قوی به شخص عامی می دهد که صاحب اش به جهت علم شریعت نزدیک تر است. بنابراین تنها به اعتبار حاکم بودنش به علم شریعت از وی تقلید می کند.
دوم - بر تقلید از کسی که برایش روشن شده که از نظر شرعی در تقلیدش خطا هست پافشاری نکند، چون شخص عامی و کسانی که همچون عامی هستند گاهی از برخی عالمان پیروی می کنند حالا یا به این خاطر که از نظر وی یا از نظر مردم منطقه اش از دیگر عالمان راجح تر است و یا به این خاطر که او کسی است که مردم منطقه اش در مسائل فقهی از مذهب وی پیروی می کنند.
به هر حال هر گاه برای او در برخی از مسائل مجتهدش که پیرو اوست، خطا و خارج شدن از جهت علم شریعت برایش روشن شد، نباید تعصب به خرج دهد و به پیروی از او در آن قضیه ای که خطایش آشکار شده ادامه دهد، چون تعصب اش اولاً به مخالفت با شریعت و ثانیاً به مخالفت با متبوع اش منجر شود.
مخالفتش با شریعت ا زجهت عمل کردن به رأی خطاست .
مخالفت اش با متبوع اش به خاطر خارج شدن اش از شرط اتباع می باشد؛ چون هر عالمی تصریح می کند یا با کنایه بیان می کند که پیروی از او تنها به این شرط است که او به شریعت حکم می کند نه به چیز دیگری. پس هر گاه روشن شد که او به خلاف شریعت حکم کرده و باز از او پیروی می کند، از شرط متبوع اش خارج شده و دیگر از او پیروی نمی کند. پس دقت کنید که وی با تصمیم و پافشاری بر تقلید از او در صورت روشن شدن خطای متبوع اش از تقلید متبوع اش خارج شده است.
مفهوم کلام مالک بن انس همین است که گوید: آنچه از سخنان من موافق قرآن و سنت باشد آن را بگیرید و آنچه که موافق قرآن و سنت نباشد آن را رها کنید. شافعی (رحمه الهد) در این زمینه می گوید: حدیث مذهب من است هر چه از سخنان من مخالف حدیث باشد آن را بر دیوار بزنید.
دانشمندان اسلامی می گویند: این زبان حال همه ی دانشمندان است. معنایش این است که هر چه شما آن را بر زبان می آورید آنان با این هدف که مطابق شریعت حاکم است آن را می گفتند. اگر چنین باشد چه بهتر و اگر چنین نباشد به شریعت اسلام منسوب نیست و دانشمندان نیز به 