 آن زمان كه مسلمين لشكركشي و به اين سرزمينها حمله كردند، اين دو امپراتوري در اثر جنگهاي سختي كه در طول تاريخ چندين بار با يكديگر كرده بودند و متحمل تلفات جاني و مالي زيادي شده بودند، ‌هر دو هم از حيث شمار فرمانده و سرباز و از حيث تجهيزات و ذخاير جنگي به حدي ضعيف شده بودند كه از قدرت نظامي كه لازمه پيشرفت و پيروزي مي‌باشد، تا آنجا ساقط شده بودند كه از عهده دفع حملات مسملين و جلوگيري از پيشرفت آنها بر نمي‌آمدند.
2ـ علاوه بر اين كه اين دو دولت در آن زمان قدرت نظامي خود را از دست داده بودند، در بين رعاياي آنها اختلاف شديد ديني بروز كرده بود و آنها را تا آنجا مشغول و گرفتار كرده بود كه دچار ضعف ملي شده بودند.
در ايران بين پيروان ماني و زردشتيان در شامات و مصر بين بت پرستان و مسيحيان و نيز بين مسيحيان ارتودكس و كاتوليكها و يعقوبيها اختلاف شديد وجود داشت. و بسا اوقات نزاع به جايي مي‌كشيد كه به جان هم مي‌افتادند و دست به غارت و چپاول اموال و كشتار يكديگر مي‌زدند. واضح است كه بروز اختلاف و نزاع در هر ملتي مخصوصاً منازعه ديني نتايج زيان بخشي دارد كه نمي‌توان انكار كرد؛ خصوصاً‌ در آن زمان تعصب ديني با تار و پود مردم آميخته و جزء لاينفك وجود آنها بود.
3ـ چون شامات و مصر تحت استعمار روميها بود، نه خاك اصلي آنها را مردم اين سرزمينها كه در نظرشان اجنبي بودند، بدرفتاري مي‌كردند و مطلقاً منصب و وظيفه‌شناسي مناسبي نه نظامي و نه سياسي در خاكشان به آنها نمي‌داند و تا آنجا ماليات سنگين و متنوع بر آنها تحميل كرده بودند كه اثاثيه منزل و دفن اموات هم از آن مستثني نبود. گذشته از اين مصريان را مجبور مي‌كردند غذا و علوفه سربازان رومي را مجاناً فراهم كنند و در اختيارشان بگذارند.
اين قبيل رفتار كه روميان با مردم مي‌كردند انزجار و خشم آنها را برانگيخته بود. مسلماً آرزو مي‌كردند از زير يوغ اين استعمارگران ستمگر خارج و آزاد شوند؛ گو آن كه تحت استعمار كسي ديگر در آيند تا شايد به حالشان بهتر باشد (كما آن كه بهتر شد و خود مصريان چنان كه بعداً‌ مي‌خوانيم اعتراف كردند) اين امور سه‌گانه بود كه راه را براي پيشرفت مسلمين در پارس، شامات و مصر باز كرد و موفقيت آنها را در اين فتوحات خيلي آسان نمود. اين سه امر در ضعف قواي نظامي اين دو دولت و ضعف داخلي اين ملتها و عدم همبستگي توده مردم با دولت خلاصه مي‌شود.چنان كه ديديم حضرت ابوبكر اين قبائل را مجدداً‌ مطيع و آرام ساخت. پايه حكومت خود را مستحكم نمود. نظم و امنيت را به جاي اخلال و آشوب برقرار فرمود. ولي آيا كا‌ر آن حضرت و وظيفه‌اي كه خلافت اسلامي به عهده او سپرده است به همين جا خاتمه مي‌يابد؟ البته خير.
مگر نه اين است كه رسول الله در اواخر حيات خود در سال ششم هجرت به سلاطين و فرمانروايان ممالك مجاور شبه جزيرة العرب از قبيل خسرو پرويز شاه ايران، هرقل (هراكليوس) امپراتور روم شرقي، مقوقس فرمانرواي مصر و بعضي ديگر از ملوك و امراء حيره و يمن نامه فرستاد و آنها را بدين اسلام دعوت فرمود. با آنكه غالب آن فرستادگان آن حضرت را گرامي داشته جواب مؤدبانه به آن حضرت عرض كردند، ولي هيچ كدام از آنها دعوت آن حضرت را نپذيرفته مسلمان نشدند. چنان كه آن حضرت در نامه‌هاي خود اشاره فرمود به مقتضاي «الناس على دين ملوكهم» ملت‌شان نيز تابع آنها شده مسلمان گردند. آيا اين نامه‌ها كه رسول الله فرستاد بايد فراموش و بلااثر‌ بماند؟
مگر مقصود رسول الله از دعوت سلاطين و فرمانروايان جز اين بود كه چون دين اسلام دين عمومي بشر است و بايد به تمام ملت‌هاي مجاور و دور تبليغ و انتشار داده شود؟
مگر نه اين است كه عدالت اجتماعي و تمدن اسلامي كه بر اساس برابري و برادري و محو آثار و قوانين طبقاتي و تبعيض نژادي پايه‌گذاري شده است بايد در بين بندگان خدا هر جا كه باشند اجرا شود؟
پس مسلم است كه وظيفه خليفه با سر و سامان دادن به امور داخلي خاتمه نمي‌يابد. خليفه موظف است به نامه‌هاي مبارك رسول خدا توجه نموده ترتيب اثر دهد، تا همانطور كه آن حضرت خواسته بود دين خدا در آن ديار انتشار يابد. عدالت اجتماعي اسلام در بين آن ملت‌ها كه از دير زماني زير حكم حكام جابر و مستبد كمر خم كرده بودند اجراء گردد و بندگان خدا از زير يوغ مظالم ستمگران نجات يابند.
ولي تحقيق اين امر جز با جهاد و سلب قدرت اين ملوك و حكام مستبد كه بر بندگان خدا تسلط يافته بودند امكان پذير نبود. پس بايد با آنان جنگيد تا دست ستمگرشان كوتاه و دست عدالت به جاي آنان بر سر كار آيد.
از طرفي ديگر صحيح است كه حضرت ابوبكر به وسيله سپاه اسامه سپاه روم را شكست داد؛ ولي مسلماً اين دولت، دولتي نبود كه ننگ اين شكست را براي هميشه يا حداقل براي مدتي طولاني تحمل نمايد ودست از انتقام بكشد. همچنين درست است كه قبائل شورشي عرب مغلوب و سر اطاعت پيش آورده‌اند ولي اين احتمال از بين نرفته كه پس از مدت كوتاهي با هم متحد شوند و دوباره سر به طغيان و شورش بزنند. گذشته از اين هر گاه خليفه به سپاهيان فاتح خود كه اكنون از جنگ‌هاي داخلي و خارجي فراغت يافته‌اند مجال دهد تا دست به كار زراعت يا تجارت يا هر كاري ديگر بزنند واضح است كه دل به كار خود خواهند بست و هر گاه در آينده براي دولت اسلام جنگي پيش آيد اين چنين سربازاني كه فكر و همّ خود را به كار و زندگاني خصوصي خود بسته‌اند طبعاً‌ چنان كه بايد حماسه جنگي و ميل به رزم و پيكار نخواهند داشت و حتي در ميدان جنگ هم به فكر كار شخصي خود بوده در انتظار فرصتي خواهند بود كه بتوانند از صحنه جنگ آزاد شوند تا به كار خود برسند. آنچه مي‌دانم براي جلوگيري از همين محظور است كه دولت اسلام روزي و حقوق سربازان و سرداران خود را منحصر به غنائم جنگي نموده چهار پنجم يعني چهار سهم از پنج سهم كليه غنائم را كه در جنگ با دشمن به دست آورند به خود آنها مي‌دهد تا دل به كار بندند و براي پيروزي و به دست آوردن هر چه بيشتر غنيمت بيشتر شجاعت نموده متهورانه بجنگند و صلاح خود را در اين كار بهتر از كاري ديگر بدانند(1).    
ابوبكر اموري را كه گفتم از نظر دور نداشت. لهذا تصميم گرفت سپاهيان فاتح خود را كه در جنگ‌ها‌ي داخلي با شورشيان عرب كارآزموده و ورزيده شده قدرت و مهارت جنگ تهاجمي به دست آورده بودند تجهيز نمود و در يك جبهه با دولت مقتدر پارس در خاك عراق كه سكنه آن عرب و تحت استعمار اين دولت بودند و در جبهه‌اي ديگر با دولت قوي بيزانس روم در سرزمين شام و فلسطين كه سكنه آنها نيز عرب و مستعمره اين دولت بودند وارد جهاد و پيكار شود، تا با اين اقدام هم به مضمون نامه‌هاي رسول الله تحقق بخشد و هم به دولت روم فرصت ندهد تا براي انتقام و جبران شكست خود به جمع‌ آوري سپاه كافي بپردازد و به خاك عرب بتازد و هم قبائل شورشي مطيع شده را كماكان سرجاي‌شان بنشاند تا انديشه شورش مجدد را از سر به در آورند و هم سپاهيان خود را مشغول و سرگرم جنگ نما