 رسيد و چون اسبش خسته شده بود چند روزي پس از عقد صلح با مردم قدس، در جابيه ماند و همين كه خستگي اسبش مرتفع شد با همان اسب از آنجا به قدس آمد. ابن كثير به نقل از ابوالعاليه دمشقي تصريح كرده كه حضرت عمر هنگام ورود به شهر قدس پيراهن سفيد رنگي پوشيده بود كه در قسمت چپ و راست از پايين، چاك داشت. اين دو نفر مورخ نه ذكري از اندراس پيراهن خليفه مي‌كنند و نه از وصله‌دار بودنش، حرفي ازاين كه او و غلامش در اين سفر به نوبت سوار شده‌اند به ميان نياورده‌اند.
درست است كه حضرت عمر مردي زاهد و از زينت و زيور دور و از تنعم و خوش گذراني اجتناب مي‌كرد، ولي در عين حال مرد آداب و از خانواده اشراف قريش بود؛‌ خوب مي‌دانست چه رفتاري در كجا مناسب و چه گفتاري در چه وقتي خوب و چه لباسي در چه هنگامي پسنديده است.
مگر نه اين است كه بخاري در صفحه 195 جز هفتم روايت مي‌كند كه روزي عمر بن الخطاب چشمش به لباس فاخري افتاد كه فروخته مي‌شود؛ لذا حضور رسول الله آمد و عرض كرد: يا رسول الله! چه خوب است كه اين لباس را بخري تا هنگام ملاقات با نمايندگاني كه مي‌آيند و نيز در وقت نماز جمعه آن را بپوشي». ولي چون اين لباس مليله‌دوزي طلا داشت، آن حضرت از خريد آن امتناع فرمود(1).
از اين روايت واضح است كه حضرت عمر مرد آداب و پايبند رسول عمومي بود وعقيده داشت كه رئيس دولت در اوقات ملاقات با اشخاص بزرگ يا هنگام حضور در مجالس و مجامع بايد لباس مناسبي بپوشد.
همين عمر بود كه چون والي يمن با لباس گرانبها به حضورش آمد، برآشفت و امر كرد تا لباس ساده بپوشد. بار ديگر همان والي با مويي ژوليده و لباس كهنه و نامناسبي به حضور رسيد. حضرت عمر اين بار فرمود: مقصودم اين نبود كه خود را به اين وضع ناپسند در آوري. نه ژوليده و ژنده پوش باش و نه خود را مانند زنان بياراي.
بنابر آنچه بيان شد بايد فهميد كه حضرت عمر در آن هنگام كه به ملاقات بزرگان ديني و سياسي در شهر قدس مي‌رفت، اگر لباس گرانبها نپوشيده بود اما لباس ساده و برازنده‌اي به تن داشته است نه پابرهنه بوده نه ژنده پوش.
------------------------------------------------------
1) اين است متن حديث بخاري (عن نافع بن عبدالله أن عمر بن الخطاب رضي الله عنه رأى حلة سيراء تباع. فقال: يا رسول الله، لو ابتعتها، تلبسها للوفد إذا أتوك، وللجمعة قال: «إنما يلس هذه من لا خلاق له».<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:202.txt">فتح كشور مصر</a><a class="text" href="w:text:203.txt">مذاكره براي صلح</a><a class="text" href="w:text:204.txt">باز هم مذاكره</a><a class="text" href="w:text:205.txt">مصر تسليم مي شود</a><a class="text" href="w:text:206.txt">دولت روم و روميان در مصر چه مي‌كنند؟</a><a class="text" href="w:text:207.txt">به سوي اسكندريه</a><a class="text" href="w:text:208.txt">كتابخانه اسكندريه</a></body></html>صحيح است كه مسلمين اكنون تمامي سرزمين شام، فلسطين و اردن را تصرف و دست امپراتوري روم شرقي را از اين ديار قطع كرده‌اند، ولي كشور مصر كه متصل به اين سرزمينها است، همچنان در تصرف اين امپراتوري باقي است و چنان كه فهميديم داهيه رومي يعني ارطبون كه از بيت المقدس فرار كرد به آنجا رفته است و قطعاً در اين كار نظري دارد.
پس اگر دست اين امپراتوري از كشور مصر قطع نشود، روزي از آنجا به اين سرزمينها كه از دستش رفته است، حمله خواهد كرد و چون دريايي در اختيار دارد كه به كشور اصلي روم اتصال دارد اگر دست به جنگ بزند نه در مضيقه معيشت عمومي ونه در تنگناي امور نظامي واقع مي‌شود و كار بر مسلمين دشوار خواهد كرد.
بنابراين مسلمين بايد هر چه زودتر دست اين دولت خطرناك را از خاك مصر نيز قطع نمايند، تا وضع خود را در سرزمينهايي كه از دستش گرفته‌اند پايدارتر كنند و به ثبات آينده خود در اين ديار مطمئن شوند.
عمرو بن العاص قبلاً چندين سفر تجارتي به مصر كرده بود واز اوضاع عمومي آنجا باخبر بود. او فهميده بود كه مردم مصر از دولت روم كه بر سرزمينشان تسلط يافته بود و آنها را استعمار كرده بود، ناراضي هستند. ديده بود كه اين سرزمين به بركت رود نيلش از حيث غله و محصولات بي‌نظير است تا جايي كه انبار غله روم به شمار مي‌رود. لذا خيلي آرزو داشت كه از حضرت عمر فرمان حمله به اين سرزمين پربركت را بگيرد.
پس از اين كه حضرت عمر از بيت المقدس به جابيه بازگشت تا از آنجا به مدينه برگردد، عمرو بن العاص با او به خلوت نشست و تقاضا كرد تا فرمان حمله به مصر صادر كند و اين كار را به او بسپارد. حضرت عمر در اين امر متردد شد. زيرا نمي‌توانست در اين هنگام كه لشكر اسلام در عراق، پارس و شامات پراكنده شده بودند و وجود آنها براي محافظت اين نواحي لازم بود، لشكر مهمي فراهم كند و در اختيار عمرو بن العاص بگذارد تا به مصر حمله كند؛ ولي عمرو بن العاص آنقدر حمله و تسخير مصر را در نظر حضرت عمر آسان جلوه داد كه در نهايت او را براي اين كار راضي كرد و آن حضرت چهار هزار سرباز در اختيارش گذاشت و پرچم جهاد را بدو سپرد. گرچه چهار هزار سرباز براي فتح كشور مصر كافي نبود، ولي عمرو بن العاص يقين داشت كه پس از شروع جنگ در خاك مصر هر گاه كمك بخواهد حضرت عمر ناچار خواهد شد هر طور شده برايش سرباز كافي بفرستد و نخواهد گذاشت مسلمين در خطر دشمن بيفتند. لذا با همين عدد از حدود شام گذشت و براي آن كه حركت خود را مخفي و دولت روم را غافلگير كند، به سرعت از راه صحراي بي‌آب و علف سينا عبور كرد تا به شهر عريش در اوايل خاك مصر رسيد.
چون اين شهر از مركز كشور دور بود، ‌نه استحكامات خوبي داشت و نه نگهبان كافي از طرف دولت روم در آنجا متمركز بود. لذا مردم شهر كه محافظت شهرشان را به عهده گرفته بودند، نتوانستند از عهده دفاع در مقابل لشكر اسلام بر آيند. عمرو بن العاص اين شهر را به آساني و بدون جنگ تصرف كرد و سپس بدون توقف به مسير خود ادامه داد و از راه قديمي متروكه، كه كسي در ايام عادي از آن عبور نمي‌كرد، حركت نمود وبه يكي از شهرهاي مصر به نام فرماء رسيد.
اين شهر يكي از شهرهاي مهم و قديمي و آباد مصر و داراي معابد قبطي و كليساهاي زيباي مسيحي بود. حصار و قلعه‌هاي قوي و نگهبان و ذخاير كافي داشت. در كنار درياي احمر واقع بود و شعبه‌اي از رود نيل به اينجا جاري مي‌شد. اين شهر در آن روزگار به منزله كليد كشور مصر بود؛ لذا دولت روم اهميت خاصي به آن مي‌داد و پادگان مقتدري در آنجا گمارده بود.
تسلط بر اين شهر خيلي دشوار بود. عمرو بن العاص جز اين كه آن را در محاصره گيرد چاره‌اي نداشت. پس از يكماه محاصره در تاريخ اول محرم سال 19 هجري مطابق سال 640 ميلادي مردم شهر كه از طول محاصره به تنگ آمده بودند وادامه آن را به زيان خود مي‌دانستند به ناچار تسليم شدند و بدين سان اين شهر مهم به دست مسلمين افتاد.
بعضي از مورخين نوشته‌اند: چون مردم اين شهر قبطي و مذهب ارتودكس داشتند، مخالف مذهب كاتوليك روميها بودند. از عمال و كارگران دولت روم كه با آنان بدرفتاري مي‌كردند، كينه در دل داشتند آنان براي فتح اين شهر از داخل به مسلمين كمك كردند. در واقع