ا چنين و چنان كنم و شخصي از راه خطا در رفتن راه لغزش يافت و پاي او باوند رسيد و بشكست بالاجماع اورا شكننده نتوان گفت و در وعيد داخل نشد و همين است حال محاربه ايشان با حضرت امير از روي تواريخ معتبره پنجم آنكه سلمنا كه محاربه حضرت امير بنابر هر چه باشد محاربه رسول است ليكن محاربه رسول مطلقا كفر نيست بلكه با انكار نبوت و رسالت كفر است و براي طمع دنيا و مال كفر نيست بدليل آيه قراني در حق قطاع الطريق كه بالاجماع كافر نمي شوند، فاسق می شوند قوله تعالي «إِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسَادًا أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلَافٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الْآَخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ «33»«المائده» و در حق سودخوران نيز همين وعيد وارد است و سود خور بالاجماع كافر نيست قوله «فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَإِنْ تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُءُوسُ أَمْوَالِكُمْ لَا تَظْلِمُونَ وَلَا تُظْلَمُونَ «279»«البقره» بلكه درين آيات حرب خدا و رسول هر دو در حق فساق ثابت فرموده اند و درحديث مذكور تنها حرب رسول است پس چون حرب خدا و رسول هر دو موجب كفر نشوند حرب رسول تنها چرا موجب كفر باشد آري حربي كه با رسول از راه انكار دين و اهانت اسلام واقع شود بلاشبهه كفر است نه مطلق حرب و كسي چه مي تواند گفت در حق حضرت موسي كه در محاربه حضرت هارون قصوري نفرمودند تا آنكه حضرت هارون بزاري پيش آمد و فرمود كه «قَالَ يَا ابْنَ أُمَّ لَا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَلَا بِرَأْسِي إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي «94»«طه» در محاربت غير ازين حركات چه ميشود حالانكه حضرت امير نيز بحكم «انت مني بمنزله هارون من موسي» همان رتبه داشت و زوجه مطهره رسول آنجناب را حامي قتله عثمان و مداهن در اجراء قصاص فهميده با او بر سر پرخاش شد بعينها مثل حضرت موسي كه هارون را حامي گوساله پرستان و مداهن در اجراء حد و تعزير فهميده اين اهانت نسبت به برادر كلان و پيغمبر بعمل آورد پس اگر حرب رسول كفر مي بود حضرت موسي حاشاه من ذلك در اشاعت كافر مي شد و العياذ بالله من ذلك و معامله كه برادران حضرت يوسف با آنجناب كردند و حضرت يعقوب را المي رسانيدند از محاربت چه كمي دارد درين مكان راه انصاف بايد پيمود و رتبه هر كس را ملاحظه بايد نمود جانب ثاني نيز ام المومنين زوجه رسول است كه بحكم نص قرآني مادر مومنان و مادر حضرت امير است اگر مادر پسر خود را توبيخ و زجر و تهديد نمايد آن پسر في نفس الامر ازان جنايت بري الذمه باشد ما وشما را نميرسد كه مادر اورا زير طعن خود بگيريم چنانچه بر حضرت موسي و برادران حضرت يوسف نميرسد كه زبان طعن بر كشائيم بلكه درينجا نسبت مادري و پسري است و در آنجا نسبت برادري و مساوت.

مصرع:

گر حفظ مراتب نه‌كني زنديقي

بالجمله معلوم شد كه تمسك بحديث «حربك حربي» در اثبات كفر محاربان حضرت امير هرگز بر قاعده نمي نشيند و مخالف اصول بسيار ميگردد و ايمان و اعمال صالحه آن محاربين جائي نرفته مانع بغض و عداوت وسب و تبرا است فرق در مخالف و محارب بوجهي معقول نيست درينجا نيز كلمات بعض علماء شيعه بايد شنيد قاضي نورالله شوشتري در مجالس المومنين خود آورده كه مفهوم تشيع آن است كه خليفه بلا فصل بعد از حضرت رسول صلي الله عليه وسلم مرتضي علي رضي الله عنه است وسب ولعن درومعتبر نيست مي گنجد كه نام حضرت خلفاء ثلاثه رضي الله عنهم نيز بر زبان شيعه جاري شود و اگر جاهلان شيعه حكم بوجوب لعن كردند سخن ايشان معتبر نيست و آنچه خبث وفحش در ماده حضرت ام المومنين عائشه رضي الله عنها نسبت بشيعه ميكنند حاشا ثم حاشا كه واقع باشد چه نسبت فحش بكافه آدميان حرام است چه جاي حرم حضرت پيغمبر خدا صلي الله عليه وسلم اما چون حضرت عائشه مخالفت امر «وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآَتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا «33»«الاحزاب» نموده ببصره آمد و بحرب حضرت امير اقدام نمود بحكم حديث حربك حربي و سلمك سلمي كه فريقين در مناقب امير روايت كرده اند حرب حضرت امير با حرب حضرت پيغمبر صلي الله عليه وسلم يقينا مقبول نيست بنابرين مورد طعن شده بعد ازان متصل همين كلام گفته است كه اين ضعيف حديثي در كتاب حديث از كتب شيعه ديده باين مضمون كه عائشه در خدمت امير از حرب توبه كرده هر چند قصه حرب متواتر است و حكالت توبه خبر واحد اما بنابرين طعن كردن در حق وي جايز نيست انتهي كلامه بلفظ و بر تاريخ دان پوشيده نيست كه توبه حضرت طلحه بدست لشكري از لشكريان حضرت امير نيز منقول است و باز گشتن حضرت زبير خود از معركه جنگ بعد از ياد دهانيدن حضرت امير ايشان را حديث پيغمبر كه دلالت بر حقيت حضرت امير ميكرد مشهور و متواتر است پس بنابرين روايات نزد شيعه هم طعن درين اشخاص جايز نباشد و هو المدعا بايد دانست كه متاخرين شيعه مثل ملا عبدالله مشهدي و اقران او ازين عقيده خود كه محارب حضرت امير كافر است نيز رجوع كرده به همين قدر قناعت كرده ادن محاربه حضرت امير نيز موجب كفر نيست بلكه بسرحد فسق و كبيره مي رساند زيراكه اينها تكذيب نص پيغمبر نكردند بلكه بنابر تاوئل باطل يا انكار نص محاربه اورا حلال دانستند پس فسق اعتقادي باشد نه كفر و چون گفته خواجه نصير هم نزد علماء شيعه حكم وحي ناطق  دارد خصوصا در باب عقايد بعضي متاخرين ايشان در ميان قول خواجه نصير و ملا عبدالله باين وجه تجمع نموده اند و تطبيق داده كه بمقتضاي حديث حربك حربي از محاربه با مرتضي كفر لازم مي آيد هر چند التزام كفر نباشد و لزوم كفر كفر نيست نزد شيعه نيز بلكه التزام كفر کفر است پس قول خواجه باعتبار لزوم است و موافق ظاهر حديث است و قول ملاعبدالله و اقران او باعتبار الزام است و چون التزام كفر در ايشان نبود اطلاق مرتد بر ايشان نتوان كرد انتهي كلامه و الحق كلام ابن عزيز ناشي از كمال دقت است كه بر اصول شيعه زياده بران متصور نيست ليكن حديث مذكور با وجودي كه قابل تاويل است و بالقطع معني حقيقي آن مراد نيست معارض نمي تواند شد آيات قطيعه را كه در حق عموم مهاجر وانصار وبالخصوص در حق ازواج طاهرات و اين دو بزرگوار وارد شده اند و نيز لزوم كفر اين اشخاص بر قواعد شيعه درست نمي‌شود كه غايت كار محاربه با امام وقت بغي است و البغي فسق لاكفر واگر بنابر شبهه يا تاويل باشد فسق هم نمي ماند بلكه خطاء اجتهادي ميگردد چون منتهاي كلام شيعه درين مبحث معلوم شد ضرور افتاد كه مذهب اهل سنت نيز درين مسئ