القياس.

نوع هشتم اجتماع متنافيين را در دو وقت نيز تجويز نکنند واين غلط از اغفال زمان ناشي ميشود مثل آنکه گويند خلفاء ثلاثه در وقتي از اوقات کافر بودند و کافر قابل امامت نيست حالانکه از بديهيات است که اجتماع هر متنافيين در وقت واحد محال است نه در ذات واحد در اوقات مختلفه مثل نوم و يقظه و حرارت و برودت و علي هذا القياس.

نوع نهم اخذ القوه مکان الفعل مثل آنکه گويند حضرت امير در حضور آنجناب صلي الله علين و سلم امام بود لقوله صلي الله عليه وسلم «انت مني بمنزله هارون من موسي» پس اگر بعد از وي بلافصل امام نباشد عزل وي لازم آيد و عزل امام جايز نيست حالانکه حضرت امير رضي الله عنه در حضور آنجناب صلي الله عليه و سلم امام بالقوه بودند نه امام بالفعل و عزل امام بالقوه بمعني عدم نصب او جايز است لوجود لارجح منه.

نوع دهم اخذ الجزء مکان الکل مثل آنکه گويند اولاد پيغمبر صلي الله عليه و سلم جزء پيغمبر صلي الله عليه و سلم اند و پيغمبر صلي الله عليه و سلم معصوم است حالانکه معصوم کل پيغمبر است نه جزء او صلي الله عليه و سلم و درين وهم غلط مجاز هم واقع است زيرا که اولاد جزء حقيقي نيستند.

نوع يازدهم اخذ ما بالعرض مکان ما بالذات يعني تابع را حکم مبتوع دادن مثل آنکه گويند امام نايب پيغمبر است در تبليغ احکام پس مبلغ احکام باشد مثل پيغمبر صلي الله عليه و سلم و پيغمبرصلي الله عليه و سلم معصوم است پس امام ميبايد که معصوم باشد حالانکه پيغمبر صلي الله عليه و سلم مبلغ بالذات است و امام مبلغ بالتبع و عصمت از خواص مبلغ بالذات است و از همين قبيل است آنچه گويند که امام اين امت نايب پيغمبريست که از جميع پيغمبران بهتر است پس بايد كه امام نيز از جميع پيغمبران بهتر باشد حالانکه نايب آن شخص را حکم آن شخص در جميع صفات نمي باشد.

نوع دوازدهم حکم باتحاد دو چيز بسبب اشتراک آن هر دو در لازم اعم مثل     آنكه مشير مکره است بسبب انکه هر دو رضا دارند بان فعل که دران مشورت و اکراه جمع شده پس حضرت عمر رضي الله عنه چون مشير واقع شده در قصه قرطاس مکره هم شد و هر که اکراه کند نبي را بر چيزي گنهکار است حال انکه در ميان مشوره دادن و نمودن فرقي است بديهي عند العقل اگر چه وهم باور ندارد و لهذا صبيان و نسوان آن را ملامت مي کنند مانند مکره.

نوع سيزدهم عدم ملکه را بجاي سلب و ايجاب گرفتن مثل آنکه گويند خلفاء ثلاثه چون معصوم نبودند فاسق باشند حالانکه از عدم عصمت فسق لازم نمي آيد بوجود الواسطه بينهما و هو المحفوظ.

نوع چهاردهم کل مجموعي را بحکم کل افرادي گرفتن مثل آنکه گويند هر يک از صحابه معصوم نبود پس کل صحابه هم معصوم نباشند پس اجماع ايشان محتمل خطا باشد حالانکه در ميان احکام کل مجموعي و کل افرادي فرق بسيار است کل انسان يسعه هذا الدار و يشبعه هذا الرغيف و مجموع الانسان لايسعها هذا الدار ولا يشبعها هذا الرغيف.

نوع پانزدهم امثال متجدده را يک چيز بعينه دانستن و اين وهم خيلي بر ضعيف العقلان غلبه دارد حتي که آب دريا و شعله چراغ و آب فواره را اکثر اشخاص يک آب و يک شعله خيال کنند و اکثر شيعه در عادات خود منهمک اين خيال اند مثلا روز عاشورا در هر سال که بيايد آنرا روز شهادت حضرت امام حسين گمان برند و احکام ماتم و نوحه و شيون و گريه و زاري و فغان و بي قراري آغاز نهند مثل زنان که هر سال بر ميت خود اين عمل نمايند حالانکه عقل بالبداهه ميداند که زمان امير سيال غير قار است هرگز جزء اوثبات و قرار ندارد و اعاده معدوم محال و شهادت حضرت امام در روزي شده بود که اين روز ازان روز فاصله هزار و دوصد سال دارد اين روز را باان روز چه اتحاد و کدام مناسبت و روز عيد الفطر و عيدالنحر را برين قياس نبايد کرد که در انجا مايه سرور و شادي سال بسال متجدد است يعني اداء روزه رمضان و اداء حج خانه کعبه که شکراللنعمه المتجدد سال بسال فرحت و سرور نو پيدا ميشود و لهذا اعياد شرايع برين و هم فاسد نيامده بلکه اکثر عقلا نيز نوروز و مهرجان و امثال اين تجددات و تغييرات آسماني را عيد گرفته اند که هر سال چيزي نو پيدا ميشود و موجب تجدد احکام مي باشد و علي هذا القياس تعيد بعيد بابا شجاع الدين و تعيد بعيد غدير و امثال ذلک مبني بر همين وهم فاسد است ازينجا معلوم شد که روز نزول آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينً» و روز نزول وحي و شب معراج را چرا در شرع عيد قرار نداده اند و عيد الفطر و عيدالنحر را قرار داده اند و روز تولد و وفات هيچ نبي را عيد نگردانيدند و چرا صوم يوم عاشورا که سال اول بموافقت يهود آنحضرت صلي الله عليه و سلم بجا آورده بودند منسوخ شد درين همه همين سر است که وهم را دخلي نباشد بدون تجدد نعمت حقيقه سرور و فرحت نمودن يا غم و ماتم کردن خلاف عقل خالص از شوايب وهم است.

نوع شانزدهم صورت چيزي را حکم آن چيز دادن و اين وهم اکثر راه بت پرستان زده و آنها را در ضلالت افگنده و اطفال خورد سال نيز درين وهم بسيار گرفتار مي باشند اسپان و سلاح و ديگر چيزها را از چوب و گل ساخته خرسند مي شوند و حقيقت اسپ و سلاح مي انگارند دختران خورد سال پسران و دختران از جامه هاي منقش ملون ساخته با هم نکاح آنها ميکنند و شادي مي نمايند و در شيعه اين وهم خيلي غلبه کرده قبور حضرت امامين و حضرت امير و حضرت زهرا تصوير را ميکنند و به گمان آنکه اين قبور حقيقت قبور مجمع النور آن بزرگواران است تعظيم و افر نمايند بلکه نوبت به سجدات رسانند و فاتحه خوانند و سلام و درود رسانند و مگس رانهاي منقش و مزيب گرفته گردا گرد استاده شوند در رنگ مجاوران داد شرک دهند و نزد آنها در حرکات طفلان و حرکات اين پيران نابالغ هيچ تفاوت نيست.

نوع هفدهم شخصي را بنام ديگري مسمي کرده با وي سلوک آن شخص نمايند از اهانت و ضرب و شتم و اين وهم اضعف از وهم سابق است طفلان خردسال هنگام بازي يکي را از ميان خود پادشاه و يکي را وزير و يکي را دزد و يکي را پاسبان قرار دهند و بحسب مرتبه اين مناصب سلوک نمايند شيعه نيز در ايام عاشورا شخصي را يزيد و شخصي را شمر و بعضي زنان را بنام مخدرات و مستورات مسمي کرده همان معامله و سلوک نمايند که با آن اشخاص بايستي کرد و در رد اين وهم فاسد کلام الله کافي است «إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآَبَاؤُكُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَلَقَدْ جَاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدَى «23»«النجم» و متفرع بر همين است که هر گاه معلوم کنند که نام اين شخص عبيدالله يا عبدالرحمن است او را اهانت کنند و تحقير نمايند حالانکه در حديث صحيح وارد است که «احب الاسماء الي الله عبدالله و عبدالرحمن» و بديهي است که نام چيز حکم آن چيز ندارد نام آتش گرم نيست و نام آب سرد نيست و نام قند شيريني ندارد و نام صبر تلخي ندارد.

نوع هجدهم ظرف را شرط تناق