 سلطان نو مسلم بود و از حقيقت دين آگاه نبود و بتواريخ اسلام اطلاع نداشت حيله او پيش رفت و سلطان را با جميع اهل و اتباع او درين مذهب آورد و تصانيف ابن مطهر حلی كه «نهج الحق» و «منهج الكرامه» و امثال آنها است برای دعوت سلطان مذكور و امراء و اتباع اوست و درين زمان غلو اثنا عشريه از حد زياده شد و ابن مطهر الفين و شرح تجريد و استبصار و نهايه و خلاصه و مبادی در اصول برای اين فرقه پرداخت و بعد از وفات سلطان مذكور پسر او در سنه هفتصد و ده از رفض توبه كرد و به ارشاد اعلام اهل سنت ازين عقيده برگشت و رافضه را اخراج نمود حلی به حله باز گشت و سائر علماء ايشان رو به اختفا آوردند تا آنكه دولت تراكمه كه در اصل از فرقه اثنا عشريه بودند در ديار بكر و كرد و پيش آن نواحی بهم رسيد و ذلك في سنه ستين و ثمان مائه «860» باز علماء و مكاران اين فرقه دران ديار فراهم آمدند قريب پنجاه سال در دولت تراكمه داد غلو و سب و تبرا دادند بعد ا آن دولت تراكمه انحطاط پذيرفت و رواج اين مذهب كمی گرفت تا آنكه سلاطين حيدريه كه خود را «صفويه» ملقب كردند بسبب قرابت و مصاهرت تراكمه بر ملك دست يافتند و ذلك في سنه عشر و تسعمائه «910» و بر عراق عجم و كرمان مازندران و آذربيجان و خراسان و تبريز بلا منازع متغلب شدند و علماء اينفرقه بكمال ظهور و غلبه مجتمع گشتند يكی از علماء اين گروه بعضی از پادشاهان اينفرقه را نايب صاحب الزمان قرار داد و رسم سجده بجا آورد باين خوشامد كمال تقرب يافت و پادشاه را ترغيب كرد كه مردم را برين مذهب اكراه نمايد و هركه سرباز تابد او را بقتل آرد و مردم را از جمعه و جماعت منع نمايد و قبله را بسمت چپ منحرف سازد و خطبا را امر نمايد كه بر سر منابر سب عايشه و حفصه و كبرای صحابه و در كوچه بازار شايع نمايند و در وجوب لعن و تبرا رسايل نوشت و پادشاه به همه اقوال او فرمان پذير شد و جماعه كثير از علماء سنت بقتل رسیدند و مساجد خراب شدند و قبور جمعی كثير از صالحين منبوش گرديد و استخوانهاي آنها را سوختند مثل عين القضاة همدانی و قاضی ناصرالدين بيضاوی و غير هما و جمعی كثير از مقبورين اهل سنت محض بحمايت ايزدی ازين فتنه محفوظ ماندند مثل شيخ الاسلام احمد جامی و شيخ ابوالحسن خرقانی و ابويزيد بسطامی و شيخ الاسلام عبدالله انصاری بلكه ساير مشايخ هرات و در امتداد اين فتنه ملجأ و ملاذ اهل سنت غير از بلاد ماوراء النهر چیگر جایی نبود هركه از دست شان رهائی می يافت به توران زمين خود را ميزد و اين معنی نزد ملوك ماوراء النهر پی در پی معروض می شد تا آنكه بعضی از ملازاده های هرات بهمين بلا گرفتار شده و اذيت بسيار كشيده نزد خاقان اعظم عبيدالله خان رفتند و عرق حميت او را بجوش آوردند او في الفور متوجه خراسان شد و انتقام واجبی گرفت و بلاد خراسان را متصرف شد و بعد از فوت عبيدالله خان باز سلاطين حيدريه يعنی صفويه بر خراسان دست يافتند ليكن ملوك بخارا و بلخ با ايشان منازعت ها داشتند و هر سال ازبكان و تركان غزوات پی در پی می نمودند و ملوك و امراء خوارزم نيز بهمين و تيره مشغول جهاد و غزای اين فرقه شدند و در اسر و بند و قتل و نهب اينها فرو گذاشت نكردند و قياصره روم نيز از طرف تبريز و اردبيل ميخ كوبی در ادبار اينها ميكردند تا آنكه بعد از دو صد سال كه زمان پادشاهی اينها بود ليكن بخرابی و بی نسقی بدست اقل رعايا و اذل برايا يعنی افاغنه قندهار پايمال شدند و در اصفهان پادشاه وقت را محصور كردند و بعد از مشقت حصار و طول جوع انقياد و تسليم نمود رئيس افاغنه در شهر داخل شد و پادشاه و اهل او را در بند انداخت و خود بر مملكت متصرف گشت در آن وقت فوج فوج از مردم آن ديار كه متمذهب باين مذهب بودند ملجأ و مفر خود نواح هند و سند را يافته هجوم آوردند و بهر وسيله خود را نزد امراء و ملوك و تجار سرخرو كردند و رفته رفته مذهب ايشان در هند و سند رواج تمام پيدا كرد و آخرها وزارت و امارت و صوبه داری های هند و هندوستان تسلیم اين گروه شد و بسبب رياست ايشان مداهنت ملوك تيموريه در اكثر بلاد هند و سند رسوخ ايشان در رنگ عراق و خراسان رو داد.طعن سوم آنکه عمر رضی الله عنه انکار موت رسول صلی الله علیه وسلم نمود و قسم خورد که آنجناب مورده است تا آنکه ابوبکر رضی الله عنه برد این آیت بر خواند «إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ «30»«الزمر» و این طرفه طعنی است که شخصی بسبب کمال محبت رسول صلی الله علیه وسلم ازمفارقت آنجناب و مشاهده شدت مرض آن عالی قباب آنقدر هوش او ذاهل شده که از عقل خود رفت و اورا دران وقت نام خود و نام پدر یاد نماند و از موت و حیات خود خبر نداشت و از راه مدهوشی و بیخبری بسبب کمال محبت انکار موت پیغمبر صلی الله علیه وسلم نمود او را باید هدف سهام طعن خود ساخت

بیت:

چشم بد اندیش پراگنده با*عیب نماید هنرش در نطر

از آیات قرآنی اکثر یرا در حالت غم و حزن و جزع و فزع غفلتها واقع میشود بحکم بشریت جای طعن و ملامت نمی باشد از روایات صحیحه شیعه سابق گذشت که حضرت موسی را در عین حالت مناجات علم بعزت الهی و تنزه او از مکان حاصل نشد حالانکه حضرت موسی را دران وقت هیچ عارضه از عوارض مدهشه و محیره لایق نبود اگر عمر را در حالت کذائی که نزد او نمونه هول محشر بود بجواز موت بر پیغمبر خبر نماند چه گناه نسیان و ذهول از لوازم بشریت است حضرت یوشع که بالاجماع نبی معصوم بود خبر عجیب ماهی را با وصف تقید حضرت موسی نسیان کرد و خود حضرت موسی با وصف قول و قراری که با خضر علیه السلام در میان آورده بود که هرگز سوال نخواهد کرد بسبب مشاهده غرابت قصه و نداره آن نسیان فرمود و ذهول نمود و حضرت آدم ابوالبشر که اصل انبیا است حق تعالی در حق او میفرماید«لَقَدْ عَهِدْنَا إِلَى آَدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا «115»« طه» و نسیان پیغمبر در نماز در کافی کلینی موجود است و ابوجعفر طوسی و دیگر امامیه حمک بصحه اونموده و خود ابوجعفر طوسی از ابوعبدالله چلپی روایت آورده که ان الامام ابا عبدالله علیه السلام کان یسهو فی صلاته و یقول فی سجدتی السهو بسم الله وبالله وصلی الله علی محمد و آله وسلم پس اگر عمر را هم یک آیه قرآنی بطریق ذهول در همچو حادثه قیامت نما از خاطر رفته باشد چه قسم محل طعن تواند شد.طعن چهارم آنکه عمر رضی الله عنه جاهل بود ببعض مسایل شرعیه که معرفت آن مسایل از اهم مهمات امامت و خلافت است از انجمله آنکه حکم فرمود برجم زن حامله از زنا پس اورا امیرالمومنین مانع آمد و گفت که ان کان لک علیها سبیل فلیس لک ما فی بطنها سبیل عمر نادم شد و گفت که لولا علی لهلک عمر و از انجمله آنکه خواست که رجم کند زن مجنونه را پس امیر المومنین اورا خبردار کرد و این حدیث پیغمبر برای او گفت سمعت رسول الله صلی الله علیه وسلم «رفع القلم عن ثلاثه عن النائم حتی یستیقظ و عن الصبی حتی یبلغ و عن المجنون حتی یفیق» و از انجمله آنکه پسر مرده خود را که ابوشحمه بود و در ائناء زدن حد جان داده حد زد وع