 اند اول نقض بانكه اگر اين دليل دلالت كند بر نفي امامت ائمه متقدم از و چنانچه تقرير كرده اند نيز دلالت كند بر نفي امامت ائمه متاخر از و بهمان تقرير بعينه پس بايد كه سبطين و من بعدهما من الائمه امام نه باشند اگر شيعه اين مذهب داشته باشند باين دليل تمسك نماند حاصل انكه مبناي اين استدلال بوجهي كه در مقابله اهل سنت مفيد شود بر كلمه حصر است و حصر چنانچه اهل سنت را مضر است شيعه را نيز مضر است زيراكه امامت ائمه پيشين و پسين همه باطل ميگردد و هر چند مذهب اهل سنت هم باطل شد اما مذهب شيعه هم در بطلان قصوري ندارد بلكه اگر اهل سنت را نقصان سه امام شد شيعه اثنا عشريه را نقصان يازده امام شد از سه تا يازده فرقي كه هست پوشيده نيست غير از حضرت امير كه به اتفاق امام است ديگري امام نماند.

بيت: 

شادم كه از رقيبان دامن كشان گذشتي * كه مشت خاك ما هم بر باد رفته باشدو اگر جواب ازين نقض باين طريق دهند كه مراد حصر ولايت است در انجناب في بعض الاوقات يعني در وقت امامت خود نه در وقت امامت سبطين و من بعدهما گوئيم فمرحبا بالوفاق مذهب ما نيز همين است كه ولايت عامه در آنجناب في بعض الاوقات محصور بود و آن وقت وقت امامت آن جناب است نه پيش از آنكه زمان امامت خلفاء ثلاثه بود و اگر گويند كه اگر حضرت امير در زمان خلفاء ثلثه صاحب ولايت عامه نبود نقص بجناب او لازم مي آمد بخلاف وقت امامت سبطين كه چون در قيد حيات نبود امامت ديگري در حق او موجب نقص نشد لان الموت رافع لجميع الاحكام الدنيويه گوئيم اين استدلال ديگر شد استدلال بايت نماند زيراكه مبناي اين استدلال بر دو مقدمه است اول آنكه صاحب ولايت عامه را در ولايت ديگري بودن و لوفي وقت من الاوقات نقص است دوم آنكه صاحب ولايت عامه را به هيچ گونه در هيچ وقت نقص لاحق نباشد و اين هر دو مقدمه ازايت كجا فهميده مي شوند اين صنعت را در عرف مناظره فرار گويند كه از دليلي به دليلي ديگر انتقال نمايند بي انفصال پرخاش در مقدمات دليل اول اما بالاقرار و اما بالاثبات و اگر اين فرار را هم گوارا كنيم ما نيز در مقدمات اين استدلال انتقال خواهيم كرد و خواهيم گفت كه هر دو مقدمه باطل است و اين استدلال نيز منقوض است بحضرت سبطين كه در زمان ولايت حضرت امير مستقل  بالولايت نبودند و در ولايت ديگري بودند و نيز منقوض است بحضرت امير كه در زمان ولايت پيغمبر صلي الله عليه وسلم همين حال داشتند پس صاحب ولايت عامه را در بعضي اوقات در ولايت ديگري بودن نقض نيست و اگر بالفرض نقض است پس صاحب ولايت عامه را اين نقص لاحق مي‌شود فبطل الاستدلال الذي فررتم اليه بجميع المقدمات جواب دوم حضرت شيخ ابراهيم كردي عليه الرحمه و ديگر اهل سنت نوشته اند كه ولايت «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ «153»«البقره» در زمان خطاب البته مراد نيست بالاجماع زيراكه زمان خطاب زمان وجود نبي بود و امامت نيابت نبي است بعد از موت او پس چون زمان خطاب مراد نشد لابد زمان متاخر خواهد بود از موت پيغمبر و تاخر را حدي نيست بعد چهار سال باشد يا بيست و چهار سال پس اين دليل هم در غير محل نزاع قايم شد و مدعاي شيعه يعني امامت بلافصل حاصل نگشت و اگر نظر تفصيلي در مقدمات اين دليل نمائيم اول اجماع مفسرين ممنوع است بلكه علماء تفسير را در سبب نزول اين آيه اختلاف است ابوبكر نقاش كه صاحب تفسير مشهور است از حضرت امام ابوجعفر محمد الباقر عليه الاسلام روايت نموده كه نزلت في المهاجرين و الانصار گوينده گفت كه ما شنيده ايم نزلت في علي ابن ابي طالب امام فرمود هو منهم يعني آنجناب نيز در مهاجرين و انصار داخل است و اين روايت  بسيار موافق است لفظ الذين را وصيغ جمع را كه در يقيمون و يوتون و هم راكعون امده است و جمعي از مفسرين از عكرمه روايت كرده اند كه نزلت في شان ابي بكر و مويد اين قول ما سبق آيت است كه در قتال مرتدين واقع است و اين قول كه نزلت في علي بن ابي طالب و روايت قصه سايل و تصدق به انگشتري در حالت ركوع فقط ثعلبي بان متفرد است و محدثين اهل سنت قاطبه ثعلبي را و روايات او را بجوي نمي شمارند و او را حاطب ليل خطاب داده اند كه در رطب و يابس تفرقه نمي كند و بيشتر روايات او در تفسير از كلبي است عن ابي صالح و هي اوهي ما يروي من التفسير عندهم و قاضي شمس الدين بن خلكان در حال كلبي گفته است كه كان كلبي من اصحاب عبدالله بن سبا الذي كان يقول ان علي بن ابي طالب لم يمت و انه يرجع الي الدنيا و بعضي از روايات ثعلبي منتهي مي شوند بمحمد بن مروان السدي الصغير و اورا سلسله كذب و وضع دانند و رافضي غالي بوده است و صاحب لباب التفسير آورده كه درشان عباده بن الصامت نازل شده وقتي كه از خلفاء خود كه يهوديان بودند تبرا نمود بر خلاف عبدالله بن ابي كه او تبرا نكرد و از حمايت و خيرخواهي آنها دست بردار نشد و اين قول مناسبت تمام دارد با سياق آيه زيرا كه بعد ازين آيه «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُوًا وَلَعِبًا مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَالْكُفَّارَ أَوْلِيَاءَ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ «57»«المائده» و «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ «51» «المائده:» وارد است و جماعه از مفسرين گويند كه چون عبدالله بن سلام كه از احبار يهود بود به شرف اسلام مشرف شد تمام قبيله او اورا ترك نمود و با وي قطع سلوك نمود او شكايت اين حادثه بحضور رسالت پناه آورد و گفت يا رسول الله ان قومنا هجرونا پس اين آيت نازل شد و باعتبار فن حديث اين قول اصح الاقوال است دوم آنكه لفظ اولي مشترك است در معاني بسيار المحب و الناصر و الصديق و المتصرف في الامر و از لفظ مشترك يك معني متعين مراد نمي تواند شد مگر بقرينه و خارجيه و قرينه سباق يعني ما سبق مويد معني ناصر است زيرا كه كلام در تقويت قلوب و تسليه مومنين و ازاله خوف ايشان از مرتدين است و قرينه سباق يعني ما بعد معين معني محب و صديق است و هو قوله تعالي «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُوًا وَلَعِبًا مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَالْكُفَّارَ أَوْلِيَاءَ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ «57»«المائده» زيرا كه يهود و نصاري و ديگر كافران را كسي امام خود نميگرفت و نه با هم ديگر بعض  بعض را امام ميگرفتند و كلمه انما كه مفيد حصر است نيز بهمين معاني را مي خواهد زيراكه حصر در جاي ميشود كه نزاعي و ترددي و اعتقاد شركتي دران بوده باشد و بالاجماع وقت نزول آيت ترددي و نزاعي در امامت و ولايت تصرف نبود بلكه در 