مه تاريخ طبری» كه مترجم آن شيعی است مرقوم است می گويد: پس سال سی و پنجم از هجرت در امد ودرين سال مذهب رجعت پديد آمد و فتنه ها برخاست بر عثمان، عبدالله بن سبا اول مذهب رجعت آورد و او مردی بود جهود از زمين يمن، و كتابهاي پيشين بسيار خوانده بود بيامد و گفت من بردست عثمان مسلمان شوم و چنان طمع داشت كه چون  مسلمان شود عثمان او را نيكو دارد و چون مسلمان شد عثمان او را هرگز التفات نكرد او هر كجا که مینشست عيب عثمان می گفت و خبر به عثمان رسید، و گفت: اين جهود بری كيست و بفرمود تا او را از شهر بيرون كردند به مصر رفت و خلقی بسيار بر وی جمع شدند وی را بزرگ داشتند از بهر علم چون دانست كه سخن او ميشنوند اين مذهب نهاد و گفت عیسائیان همی گويند كه عيسی با اين جهان آيد مسلمانان احقتراند كه گويند محمد [صلي الله عليه وسلم] باز آيد چنانكه خدای تعالی می فرمايد «إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآَنَ لَرَادُّكَ إِلَى مَعَادٍ قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ مَنْ جَاءَ بِالْهُدَى وَمَنْ هُوَ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ «85»القصص:» از مردمان گروهی اين پذيرفتند و چون اين محكم شد گفت خدای را بر زمين صد و بيست و چهار هزار پيغمبر بود و هر پيغمبری را وزيری بود و وزير پيغمبر ما علی بود و حق خلافت او راست و عثمان آن را به جور و ستم گرفته است چون عمر وقتی كار به شوری افگند همه اتفاق كردند برعلی و عبدالرحمن بن عوف دست علی را گرفت كه باوی بيعت كند كه عمروابن العاص او را بفريفت تا بيعت را به عثمان گردانيد و عثمان اين كار را بناحق گرفت. و برين خلقی او را متابع شدند پس چون اين دو كار در دل مردمان شيرين كرد آنگاه گفت امر به معروف كردن فريضه است همچو نماز و روزه و خدای تعالی در قرآن اندر ياد كرده است فرموده: «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلَوْ آَمَنَ أَهْلُ الْكِتَابِ لَكَانَ خَيْرًا لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَأَكْثَرُهُمُ الْفَاسِقُونَ «110»آل عمران» و ما اكنون به عثمان هيچ نتوانیم انجام بدهیم مگر باید كه فرمان برداری وی و كار وی را نكنم و جور ايشان از خويشتن باز داريم و اين عبدالله بن سبأ از بيان اين و آن خواست كه مردمان را بر عثمان دلير گرداند و مردمان را اين مذهب خوش آمد و به رجعت پيغمبر مقر آمدند و عثمان را كافر خواندند و اين مقالت پنهان همی داشتند و به ظاهر امر معروف همی كردند و بكار داران همه خلق متفق شدند عثمان را خلع كنند و يكی ديگری را بخلافت بنشانند و وعده بنهادند كه فلان روز در مدينه گرد آئيم و خبر به عثمان رسید كه مردمان به شهرها گرد آمده اند و همی آيند كه تو را خلع كنند الی آخر ما قال بالجمله كار ابن سبأ و اصحاب او درين حيص بيص آن بود كه هر گاه مقدمه به اصلاح می آمد به كلمات وحشت انگيز و احتمالات خباثت آميز كرده را ناكرده ميساخت تا نائره فتنه را اشتعال تمام بخشيد و نقش او بر مراد نشست و اوباش های مصر خليفه را شهيد ساختند و چون بيعت مرتضی واقع شد بترسيد كه باز كار اسلام بر قرار شود و جهاد نافذ گردد خود را در زمره شيعه مرتضی داخل كرد و در اضلال سفهاء قوم داد ابليسی داد و شيطنت را از سر نو بنياد نهاد.
و بعد از وداعی اين فرقه «كيسان» و «مختار»اند و قصه دعوت ايشان آنست كه چون حضرت امام حسين سيدالشهيدا از دست اشقياء شام و عراق منصب شهادت يافت كيسان كه سابق حال او مذكور شد ادعا نمود كه در اصل بعد از مرتضی امام محمد بن الحنفيه است و حسنين امام نبودند زيرا كه با معاويه و اهل شام مداهنه و زمانه سازی كردند و مردم را بسوی محمد بن الحنفيه دعوت نمود و مختار از جمله اتباع او شد و چون مختار را ولايت كوفه و نواح آن دست داد مردم را بسوی مذهب خود خواند و برای تأليف جماهير شيعه كوفه قايل به امامت سبطين شده و بعد سبطين محمد بن الحنفيه را امام گفت باين جهت تمام شيعه كوفه متابعت او نمودند و اظهار نمود كه مرا محمد بن الحنفيه خليفه كرده است برای گرفتن كين از قاتلان امام حسين و نواصب مروانيه و امارت بلاد مفتوحه بمن داده است و به رؤساء شيعه نامه سر بمهر حواله نمود كه آن را علی رؤس الاشهاد بخوانند در وی مرقوم بود: از محمد بن علی به شيعه كوفه و رؤساء آنها فلان بن فلان و فلان بن فلان اعلام باد كه من مختار بن عبيدة الثقفي را خليفه خود كرده ام پس اطاعت امر او بجا آرند و در ركاب وی جهاد اعداد نمايند بمال و جان و تابعان و پيروان خود را بر مقاتله اعداد و اطاعت مختار مذكور تقيد نمايند و چون اين نامه خواندند همه در رقبه اطاعت او در آمدند اول در كوفه قاتلان امام را تفحص نموده به قتل رساندند و امير كوفه گريخته رفت و بجای او مختار امير شد بعد از ان ابراهيم بن مالك اشتر را برای جهاد كسانی كه در عراق بودند از اتباع مروانيه و ناصرين آنها نامزد كرد پس ابراهيم از كوفه كوچ كرد و هر كی را که از آنها يافت كشت و بلاد عراق و اهواز را در تصرف آورد و ديار بكر و آذربايجان را نيز بخود متعلق ساخت باز قصد شام و دمشق نمود چون اين خبر به عبدالملك بن مروان رسيد عبيدالله بن زياد را با صد بار صد هزار سوار رخصت نمود و ابراهيم بن مالك اشتر با دوازده هزار سوار بمقابله او شتافت مقاتله سخت در پيش آمد و به بركت نام امام حسين رضي الله عنه ابراهيم غلبه يافت و ابن زياد لعين مقتول شد باين جهت قدر مختار در ذهن شيعيان خيلی بلند شد و زبان به ستايش و ثناء او كشادند حتی كه شيعه مخلصين كه اهل سنت و جماعت بودند نيز بر انهزام جيوش مروانيه و مقتول شدن ابن زياد لعين حمد الهي بجا آوردند و فعل مختار را كه به نيت طلب ملك و رياست كرده بود پسنديدند و از هر جانب شيعه متوجه به مختار شدند و اقبال نمودند، چنانچه در تواريخ مرقوم است بعد از ان دعاوی بلند شد مثل آمدن جبرئيل نزد خود و حصول علم غيب خود را بر ملا گفتن گرفت تا آنكه اكثر شيعه كوفه از وی متنفر شدند و با هم مشاجرات و مناظرات واقع شدن گرفت ناچار به عبدالله بن الزبير التجا آوردند و همه اين ماجرا بيان نمودند عبدالله بن الزبير مصعب بن الزبير كه زوج سكينه بنت الحسين و داماد امام شهيد بود برای دفع مختار نامزد كردند تا شيعه كوفه او را احق برياست دانسته جانب مختار را اهمال نمايند مصعب بن الزبير اول در بصره رفت و مردم آنجا را با خود گرويده ساخت و شيعه كوفه را نيز برسل و رسائل از مختار شكسته و با خود پيوسته نمود و ابراهيم بن مالك اشتر را كه شمشير بران مختار بود به ولايت موصل و ديار بكر تطميع كرده با مختار قتال فرمود و او را قتل نمود و اتباع او را متفرق ساخت و شيعه مخلصين را كه اهل سنت بودند بجای مختاريه و كيسانيه سرفراز فرمود و اكثر كيسانيه از مذهب کیسانیه رجوع نمودند و برخی كه ماندند مختفی و خايف بودند و كلمه ايشان در تعين امام مختلف افتاد چنانچه سابق نوشته شد تا آنكه هشام احول و هشام بن سالم و شيطان الطاق برخاستن