مايم به من مي دهي عثمان رضي الله عنه گفت به دختران خود بده ابن مسعود گفت دختران خود را بخواندن سوره واقعه در هر شب فرموده ام و از جناب پيغمبر صلي الله عليه و سلم شنيده ام كه هر كه سوره واقعه هر شب بخواند بفاقه مبتلا نگردد عثمان رضي الله عنه بر خاسته نزد ام حبيبه زوجه مطهره رسول الله صلي الله عليه و سلم رفت و از او استدعا نمود كه ابن مسعود را از من راضي گردان ام حبيبه ابن مسعود را مراتب بسيار گفته فرستاد باز عثمان نزد ابن مسعود رفت و گفت كه اي عبدالله چرا تو هم مثل يوسف پيغمبر به برادران خود نمي‌گويي كه «قَالَ لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ «92»«يوسف» ابن مسعود سكوت كرد و جواب نداد پس از طرف عثمان رضي الله عنه در استرضا و استعفا قصوري واقع نشد و اقصي الغايه در اين مقدمه كوشيد و بري الذمه شد اين فعل ابن مسعود بود گفته است كه دخلت علي ابن مسعود في مرضه الذي توفي فيه و عنده قوم يذكرون عثمان رضي الله عنه فقال لهم و مهلا فانكم ان تقتلوه لا تصبيون مثله بالجمله اين چيزها در عالم سياست ملكي كثير الوقوع مي باشد اگر اين امور را در مطاعن شمرده شود دايره بر شيعه تنگ تر خواهد شد و چه خواهند گفت در هجران حضرت امير رضي الله عنه برادر عيني خود را عقيل بن ابي طالب عطا اورا ان قدر ناقص فرمود كه بعد از مراجعت از جنگ صفين بر خاست نزد معاويه رفت و ابوايوب انصاري را كه از اعاظم اصحاب بود و از خلص شيعه آن جناب  بودعزل فرمود و خشونت نمود و هجران او كرد و عطاي او بند ساخت تا آن كه از وي جدا شد و به معاويه ملحق گرديد عقيل و ابو ايوب چه كمي دارند از ابوذر و ابن مسعود اگر عثمان رضي الله عنه در اين مورد طعن است حضرت امير رضي الله عنه نيز شريك اوست معاذالله كه صهرين پيغمبر صلي الله عليه و سلم را كسي از اهل ايمان به طعن ياد كند با اين امر قبيح به خاطر او گذرد قصور فهم خود است كه امثال اين امور را طعن فهميده شود. 

مصرع:

سخن شناس نه دلبرا خطا اين جاست 

و قصه عبدالرحمن بن عوف خود هيچ اصلي ندارد و عبدالرحمن اگر بر توليه عثمان رضي الله عنها نادم مي شد چرا به تصريح نمي گفت اين قدر صحيح است كه عبد الرحمن و عثمان را جناب پيغمبر صلي الله عنه و سلم با هم عقد اخوت بسته بود به آن جهت عبدالرحمن با عثمان مباسطات بسيار داشت روزي عثمان رضي الله عنه از كثرت مباسطات او تنگ شد ومتوحش گشت و گفت اني اخاف يا ابن عوف ان تبسط من دمي و اين چنين امور در ميان ياران و برادران صحبت بسيار واقع ميشد و اثري از آن دردلها نمي ماند از حضرت امير رضي الله عنه نيز اين قسم مزاح و انبساط با مردم واقع شده دار قطني از زياد عبدالله نخعي روايت مي كنند كه كنا جلوسا مع علي رضي الله عنه في المسجد الاعظم و الكوفه يومئذ بها خصاص فجاء الموذن فقال الصلوه يا امير المومنين للعصر فقال اجلس فجلس ثم عاد فقال ذلك فقال علي رضي الله عنه هذا الكعب يعلمنا بالسنه و نيز دارقظعني روايت مي كند عن زياد المذكور قال جاء رجل الي علي بن ابي طالب فساله عن الوضو فقال ابد باليمين او الشمال فاضرط علي هذا ثم دعا بماء فبدا بالشمال قبل اليمين و قصه عمار به صورتي كه نقل نموده اند نيز صحيح نيست بلكه قصه او موافق روايات اهل سنت اين است كه روزي عمار و سعد بن ابي وقاص در مسجد مقدس امدند و كسي را نزد عثمان رضي الله عنه فرستادند كه ما در مسجد امده ايم ترا مي بايد كه حاضر شوي تا با تو در بصغي اموريكه از تو صادر شده است و موجب شكايت عوام گشته مطارحه نمائيم عثمان رضي الله عنه بدست غلام خود گفته فرستاد كه مرا امروز اشغال بسيار است اين وقت باز گرديد و فلان روز موعد شماست بيائيد و آن چه خواهيد بگوئيد سعد بر خاسته رفت و عمار باز كسي را فرستاد كه همين روز بايد امد عثمان رضي الله عنه عذركرد غلامان عثمان رضي الله عنه عمار را زده از مسجد كشيده بيرون كردند و گفتند استيذان در شرع سه مرتبه است حالا از حد شرعي تجاوز كردي و تعزير تو واجب شد چون اين خبر به عثمان رضي الله عنه رسيد خود دويده به مسجد امد و مردم را حاضر كرد وعمار را طلبيد و سوگند ياد كرد كه اين امر شنيع به گفته من واقع نشده است و آن غلام را توبيخ فرمود و گفت هذه يدي لعمار فقليقتص مني ان شاء عمار دست او را بوسيد و راضي شد دليل قوي بر اين آن كه در ايام محاصره عثمان رضي الله عنه عمار از آن فرقه بود كه عوام بلوائيانرا حقوق عثمان مي فهماند و ايشان را از محاصره او منع مي كرد و چون آب را بر عثمان رضي الله عنه بند كرده بودند عمار بر آمد و به آواز بلند گفت سبحان الله قد اشتري بئر رومه و تمنعونه مائها باز دويده نزد علي كرم الله وجهه آمد و گفت كه مردم بلوا امروز بر عثمان رضي الله عنه آب بندکردند مگر از راه ديگر كه مخفي است سعي مي كنيم آخر به سعي و تلاش يك پخال شترآب از آن راه به عثمان رضي الله عنه رسانيدند پس به جهت عمار طعن بر عثمان رضي الله عنه نمودن و مضرب و مصدق آن مثل عربي شدنست كه رضي الخصمان و لم يرض القاضي و قصه كعب تو نامه درشتي به من نوشت اين مشوره و نصيحت برادران  نمي باشد نصيحت را به لين و رفق بايد نوشت نه بدرشتي خصوصا نسبت روسا و خلفا در حق فرعون كه از اشقيا مقريست خدا تعالي پيغمبر اولوالعزم خود را ادب تعليم فرموده كه «فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَيِّنًا لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى «44»«طه» ومن بزدن تو نه نوشته بودم بي امر من ترا ضرب واقع شد اينك قميص خود را از بدن مي كشم و چابك حاضر مي كنم اگر مي خواهي قصاص از من بگير كعب گفت چون به اين مرتبه انصاف فرمودي من از حق خود گذشتم و في الواقع در نوشتن كلمات غليظه تقصير دارم من بعد كعب نزد عثمان ماند و از مصاحبان خاص او بود. 

و اما قصه اشتر نخعي پس صحيح است و او نه صحابي بود و نه صحابي زاده بلكه از او باش كوفه بود كه پاس اولوالامر ننمود و عوام را بر اهانت عاملا عثمان بر غلانيد که موجب فساد عظيم مي گرديد و اشتر نخعي همان است كه مصدر فتنه ها گرديد و نوبت به قتل عثمان رسانيد و باز موشك دواني نگذاشت و طلحه و زبير را تخويف به قتل كرد تا از مدينه گريخته به مكه رفتند ام المومين رضي الله عنها را سپر ساختند و با امير قتال و جدال بوقوع امد و همه ان حركات اشتر نخعي بود و بر حضرت امير هم تحكمات مي كرد و همه اين حركات اشتر نخعي باعث بي انتظامي امور خلافت حضرت امير گشت و كما ينبغي اطاعت بجا نمي آورد چنانچه در تواريخ مسطور و مشهور است و بعد از آنكه عثمان رضي الله عنه موافق فرمايش او و ياران او ابوموسي را بر اهل كوفه والي كرد و حذيفه بن اليمان را بر خراج داروغه ساخت سكوت نكرد و غوغاي كوفه را گرفته بر سر عثمان رضي الله عنه آمد و اهل مصر را نيز رفيق خود ساخت و اورا قتل نمود بلكه مباشر قتل او شد علي مافي بعض الروايات وقتل عثمان رضي الله عنه سبب فتنه شد تا بقيام قيامت چنانچه در حديث صحيح آمده است«لا تقوم الساعه حتي تقتلوا امامكم و تجلد