 بذميه ملقب شده‌اند.
و فرقه هجدهم «اثنينيه» اند گويند محمد و علی هر دو اله اند و با هم دو گروه شده اند بعضی خدائی محمد را تقديم و ترجيح دهند و فرقه دیگر خدائی علی را غالب و قوی دانند و اينها طايفه از ذميه اند كه از مذمت محمد رجوع كرده بشركت محمد و علی در الوهيت قائل شده اند.
فرقه نوزدهم «خمسيه» اند همه پنج تن را اله گويند و از الحاق تاء تانيث در لفظ فاطمه احتراز كنند و گويند كه اين پنج تن در حقيقت شخص واحدند كه يك روح در ايشان حلول كرده و يكی را بر ديگری ترجيح ندهند.
فرقه بيستم «نصيريه» اند بحلول اله در حضرت علی و اولاد ايشان قائل اند اما خاص ميكنند به ائمه و گاهی لفظ اله نيز بر حضرت علی اطلاق كنند مجازاً بطريق اطلاق اسم حال بر محل.
فرقه بيست و يكم «اسحاقيه» اند گويند زمين گاهی خالی از پيغمبر نمی ماند و بحلول باری تعالی در حضرت علی و ائمه قائل اند و با هم در اين اختلاف دارند كه بعد از حضرت علی در كدام كس حلول نمود.
فرقه بيست و دوم «غلبائيه» اند اصحاب غلباء بن اروع اسدی و قيل اوسی مذهب ايشان الوهيت حضرت علی است و گويند علی افضل است از محمد و محمد با او بيعت كرده و متابعت او لازم گرفته است.
فرقه بيست و سوم «زراميه)‌اند اينها سلسله امامت رااز علی مرتضی به محمد بن الحنفيه و بعد از او به ابوهاشم پسر او و بعد از او به علی بن عبدالله بن عباس به وصيت ابوهاشم برای او بعد از او به محمد بن علی بن عبدالله بن عباس و هلم جرا تا منصور دوانيقی رسانند و در ابو مسلم مروزی كه صاحب دعوت عباسيه بود حلول باری تعالی را اعتقاد كنند و لهذا در غلاة معدود شدند و اينها ترك فرايض كنند و استحلال محرمات نمايند.
فرقه بيست و چهارم «مقنعيه» اند بعد از امام حسين مقنع را اله دانند و گويند الآلهه اربعه و ذكر حال مقنع سابق گذشت و او در اصل اسماعيلی بود چون دعوای الوهيت كرد در غلاة معدود شد و بر لبيب پوشيده نيست كه در حقيقت مذهب غلاة مبتنی بر اعتقاد الوهيت يا حلول اله است در نبی و امام و در تعين امام همان مذاهب ثلاثه يعنی كيسانيه و زيديه و اماميه مدنظرند پس بعضی غلاه كيسانيه اند و برخی غلاة اماميه و غلاة زيديه تا به حال شنيده نشده لهذا در اين فرقه هاي بيست و چهار فرقه مذكور نيست كه قايل به حلول يا الوهيت زيد شهيد و اولاد او شده باشد.
اما «فرق كيسانيه» پس اول بايد دانست كه در تحقيق كيسان اختلاف بسياراست صاحب صحاح اللغه يعنی جوهری گفته است كه كيسان نام مختار است و اكثر لغويان مثل صاحب قاموس و غيره به تبعيت جوهری به همين رفته اند ليكن نزد ثقات و معتمدان ارباب تاريخ صحيح آنست كه او چيله حضرت حسن مجتبی بود و تلميذ محمد بن الحنفيه از وي علوم غريبه اخذ كرده بود و مجموع كيسانيه شش فرقه اند:  كريبيه اصحاب ابوكريب ضرير بعد از حضرت مرتضی بامامت محمد بن الحنفيه كه ابوالقاسم كنيت اوست قايل اند و تمسك كنند كه حضرت مرتضی نشان لشكر در بصره به او تفويض نمود و اين را نص بر امامت دانند و گويند كه محمد بن الحنفيه حي لايموت است و در دره‌ای از دره‌های كوه رضوی مختفی است و صاحب الزمان اوست با چهل كس از ياران خود در آن كوه آمده و مقيم شده و نزد او دو چشمه از قدرت الهی جوشيده كه شهد و آب از آنها می چكد كثير عزه كه شاعر مشهور است نيز ازين فرقه بود چنانچه اين ابيات او دلالت برين دارد.
شعر: 
و سبط لا يذوق الموت حتی * يقود الخيل يقدمها اللواء
يغيب فلا يري فيهم زمانا * برضوي عنده عسل و ماء
و اين ابوكريب اول كسی است از شيعه كه قائل به اختفاء صاحب الزمان شده و گفته كه امام به جهت خوف اعداء پنهان می شود و باز بعد از مدتی ظهور می كند و جميع فرق شيعه اين تسلی خاطر خود را در باب امام مفقود از همين ابوكريب آموخته اند و جابجا قائل به اختفاء شده اند. اسحاقيه اصحاب اسحاق بن عمر، ايشان امامت را از محمد بن الحنفيه به ابوهاشم منتقل ميدانند و محمد بن الحنفيه را ميت اعتقاد كنند و بعد از ابوهاشم به اولاد او ميرسانند به وصيت الآباء للابناء. حربيه و اينها را كنديه نيز گويند اصحاب عبدالله بن حرب كندی بعد از ابوهاشم عبدالله بن حرب را امام دانند بوصيت ابوهاشم عباسيه علی بن عبدالله بن عباس را بوصيت ابوهاشم امام دانند و بعد از علي انتقال امامت در اولاد او تا منصور عباسي اعتقاد كنند. طياريه گويند كه بعد از ابو هاشم عبدالله بن معاويه بن عبدالله بن جعفر بن ابی طالب بوصيت او امام شد. مختاريه با كيسانيه در امامت حسنين خلاف دارند و گويند كه بعد از مرتضی حسنين امامت يافتند و بعد از آن محمد بن الحنفيه و سبب اين خلاف و اختلاف سابق مذكور شد.
اما «زيديه» پس خود را به زيد بن علی بن الحسين بن علی ابن ابی طالب رضي الله تعالی عنهم نسبت كنند و باهم افتراق نموده نه فرقه شدند . اول: زيديه صرف كه اصحاب زيد بن علی بودند و با وی بيعت كردند در خروج بر اولاد عبدالملك بن مروان و اصول مذهب از وی آموختند بلكه بعضی از فروع نيز از وی روايت كنند و تبرا از صحابه كبار جايز ندارند و نصوص متواتره از زيد برين مدعا نقل نمايند و همه را به نيكی ياد كنند و گويند كه امامت حق مرتضی بود و او خود برای شيخين و ذي النورين گذاشت و نيز گويند كه بيعت خلفاء ثلاثه خطا نبود زيرا كه مرتضی به آن راضی بود و معصوم به خطا و باطل راضی نشود و مذهب ايشان موافق مذهب اهل سنت بود در جميع مسائل امامت الا در همين قدر كه ايشان فاطمی بودن امام را شرط دانند و بتفويض او ديگری را امام قرار دهند و گويا اصل زيديه فرقه ثانيه است از شيعه اولی ليكن متأخرين ايشان بسبب اختلاط با معتزله و شيعه ديگر تحريف مذهب خود كردند و نهايت دور افتادند گويند كه امام اعظم ابوحنيفه كوفی رحمةالله عليه نيز بصحت امامت زيد بن علی قايل بود و او را در اين خروج تصويب مي نمود و مردم را به رفاقت او تحريض ميكرد و لهذا اكثر زيديه در فروع موافق مذهب حنفيه اند و در اصول مطابق اعتقاد معتزله اند. دوم: جاروديه ياران ابوالجارود زياد بن ابو زياد گويند كه امام بعد از پيغمبر مرتضی بود بنص وصفی نه به تعين نام، و صحابه را تكفير كنند بترك اقتداء مرتضی و بعد از مرتضی حسنين را نيز بترتيب امام دانند و بعد الحسنين امامت را شوری در ذريه حسنين اعتقاد كنند پس هر كه از ايشان به شمشير خروج كند و عالم و شجاع باشد امام زمان خود است پس زيد بن علی را امام دانند و يحيی بن زيد را نيز امام دانند و در منتظر اختلاف دارند بعضی گويند محمد بن عبدالله بن الحسين بن الحسن است كه در ايام منصور مدعی امامت شده مقتول گشت گويند كه او زنده است مقتول نشده و بعضی گويند كه محمد بن القاسم بن الحسن صاحب طالقان است كه در ايام معتصم بعد از خروج و قتال اسير شده در حبس ماند و هم در حبس درگذشت موت او را انكار كنند و جماعتی از اين ها گويند كه يحيی بن عمر است از احفاد زيد بن علی بن حسين و او را صاحب الكوفه گويند در ايام مستعين خروج كرد و بقتل رسيد قتل او را انكار كنند. سوم: جريريه و اينها را سليما