 رحلت فرمود و مال فراوان گذاشت به حديكه بعد از ادا ديون و تنفيذ وصاياي او چون تركه اورا تقسيم نمودند ثمن مال باقيش به جهار زن او رسيد و من جمله آن چهار زن زياده بر هشتاد هزار درم صاح نمودند با ابوذر حال اورا در مرض مطلقه نموده بود تمام حصه اش ندادند بر هشتاد هزار درهم در حصه مي رسد چون اورا همين مردم ظرافت طلب بيان كردند اواز راه تشددي كه در اين امر داشت از بشارت پيغمبر در حق او غفلت ورزيد و حكم بناري بودنش نمود و اين معني صريح خلاف نص نبوي شد كعب احبار كه يكي از علماء اهل كتاب بود ودر عهد عمر بن الخطاب به شرف اسلام مشرف شده او گفت كه اي ابوذر بالاجماع ثابت است كه ملت حنيفه اسهل الملل و اوسع آنهاست انفاق كل مال در ملت يهوديت كه اضيق الملل و اشد آنهاست و نيز واجب نيست در ملت حنيفه چه قسم واجب خواهد بود سخن را فهميده گو ابوذر در سبب حدتي كه در مزاج داشت بر آشفت و گفت اي يهودي ترا با اين مسايل چه كار عصا بر داشت تا كعب احبار را بزند كعب احبار از آن جا گريخت و ابوذردنبال او گرفت تا آن كه به مجلس عثمان رسيدند كعب احبار در پشت عثمان پناه گرفت و ابوذر ديوانه وار هيچ نينديشيد و عصاي خود را راند گويند كه ضرب عصا به پاي عثمان هم رسيد چون عثمان ان حالت را مشاهده كرد غلامان خود را فرمود تا ابوذر را از كعب باز دارند كه خيلي بي حواس و بيخود است مبادا اورا بي جا بزند و موجب قتل او گردد غلامان عثمان رضي الله عنه او را به آهستگي بر داشته به خانه اش رسانيده بعد افاقت از آن حال ابوذر پيش عثمان رضي الله عنه آمد و گفت كه مذهب همين است كه انفاق كل مال را واجب مي شناسيم و مردم در شام و حالا مردم مدينه گرداگرد من جمع مي شوند و ميخواهند كه مرا ديوانه وار مسخره سازند در حق من صلاحيت چيست و عثمان رضي الله عنه فرمود كه في الواقع امر چنين است كه مردم بر تو جمع مي شوند و انبوه مي كنند اگر تو را به خاطر آيد از مجامع مردم كناره گير و در قصبه قصبات نواحي مدينه اقامه نما ابوذر بعداز آن در قصبه ربذه كه بر سه مرحله از مدينه است رخت اقامت انداخت و بعد چندي براي زيارت مسجد نبوي و ملاقات عثمان رضي الله عنه آمد و دراين حالات هرگز شكايت عثمان از وي منقول نه شده بلكه كمال اطاعت و انقياد نسبت بوي داشت دليل واضح بر اين آن كه جميع مورخين نوشته اند كه چون در قصبه ربذه رسيده عامل آن قصبه از طرف عثمان رضي الله عنه غلامي بود از غلامان عثمان كه امامت نماز پنج گانه در مسجد مي كرد وقت نماز راآن غلام به ابوذر تقديم كرد و گفت تو افضل و بهتر از مني بايد كه امام شوي ابوذر گفت تو نايب عثماني و عثمان بهتر از من است و نايب شخص در حكم آن شخص است لازم همين است كه تو امام باشي اخر آن غلام را امام كرد و عقب او نماز گزارد قصه ابوذر اين است كه به تحرير امد و اين فرقه از راه بغض و عنادي كه دارند تحريف قصه ها واقعه مي نمايند و سر يك را با دم قصه ديگر مي بندند و از آن تمثالي خيالي و صنمي موهوم از روح تحقيق و قوع خالي براي خود تراشيده آن را معبود مي سازند «قَالَ أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ «95»«الصافات» و قصه عباده بن الصامت خود محض افترا و بهتان است نه معاويه شكايت او نوشت ونه اورا عثمان به مدينه طلبيد در هيچ تاريخ مذكور نيست بلكه در تواريخ معتبره چنين مسطور است كه چون معاويه بر جزيره قبرس غزوه نمود عباده بن الصامت نيز همراه او بود زيرا كه فضايل اين غزوه و شهادت به مغفرت غازيان آن دريا از جانب پيغمبر او وزوجه او ام خرام بنت ملحان شنيده بودند چون جزيره مذكور فتح شد و غنايم آن جا به دست مسلمين افتاد معاويه خمس آن را جدا كرده بدار الخلاقه فرستاد و خود نشست تا باقي در لشكر تقسيم نمايد و جماعه از صحابه آن حضرت در گوشه جدا نشستند تا وضع تقسيم را ملاحظه نمايند كه بر طبق سنت پيغمبر است يانه از آن جمله عباده بن الصامت و شداد بن اوس فهري و ابو الدردا و واثله بن الاسقع و ابو امامه باهلي و عبد الله بسر مازني در اثنا اين حال دو كس از لشكريان دو دراز گوش خوب را حي كرده مي بردند و عباده بن الصامت از آنها پرسيد كه اين هر دو دراز گوش را كجا مي بريد و اين ها چه كاره اند لشكريان گفتند كه معاويه به ما بخشيده است به جهت آنكه بر اين ها حج نمائيم عباده گفت كه اين گرفتن شما را حلال نيست و دادن معاويه را حلال نيست پس آن لشكريان آن دراز گوش را به حضور معاويه بازگردانيد و گفتند كه عباده چنين گفته است چون مارا حلال نباشد ما چگونه بگيريم و بر آن حج بگذاريم معاويه عباده را طلبيد و از صورت مسئله پرسيد عباده گفت كه سمعت رسول الله صلي الله عليه و سلم يقول في غزوه حنين و الناس يكلمونه الغنانم فاخذ و بره من بعير و قال مالي مما افاء الله عليكم من هذه الخمس و الخمس مردود عليكم فاتق الله يا معاويه و اقسم الغنائم علي وجهها و لاتعط احدا منها اكثر من حقه معاويه گفت قسمت غنايم را به مسؤليت خود بگير و مرا از اين بار عظيم سبكبار گردان كه منت تو خواهم برداشت عباده داروغه قسمت شد و ابو امامه و ابوالدردا نيز با وي در اين مهم شريك و رفيق شدند و تا آخر خلافت عثمان رضي الله عنه بر همين اسلوب ماندند و وفات عباده بن الصامت در شام است و مدفن او بيت المقدس او هرگز از معاويه جدا نشده و به مدينه نيامده پس اين قصه سراسر غلط است و آن چه در وجه نا خوشي عبدالله بن مسعود ذكر كرده اند نيز غلط و افترا است و دركتب صحيحه از آن اثري نيست و صحيح اين قدر هست كه چون عثمان اختلاف مردم در قرائت قرآن به حدي مشاهده نمود كه اكثر عوام الفاظ غير منزله مي خواندند و به اختلاف قرائت بهانه مي جستند و به مشوره حذيفه بن اليمان و ديگر اجلاي صحابه كه حضرت امير هم از ان جمله بود خواست تا همه طوايف عرب و عجم بر يك مصحف جمع شوند و از آن تخلف نورزند و اين عزم را به فعل آورد عبدالله بن مسعود وابي بن كعب كه بعض قرائت هاي شاذه در مصحفهاي خود نوشته بودندحالا آن كه بعضي عبارات ادعيه قنوت بودند و بعضي از عبارات تفاسير كه جناب پيغمبر صلي الله عليه و سلم در وقت تلاوت قرآن بيان معاني آن مي فرمودند از موقوف كردن مصاحف خود ابا ورزيدند و در ابقا مصاحف ايشان فتنه عظيم در دين پيدا مي شد كه در نفس قرآن اختلاف واقع بود و رفته رفته منجر بقيايح بسيار مي شد در گرفتن مصاحف غلامان عثمان رضي الله عنه البته با ابن مسعود خشونت نمودند و ضرب و صدمه هم به او رسيد بي آن كه عثمان رضي الله عنه ايشان را به اين امر امر كرده باشد و ابي بن كعب مصحف خود را بي مزاحمت حواله نمود با وي پر خاشي به ميان نيامده و كدورتي نمانده و مع هذا عثمان به هر چه ممكن بود استرضا ابن مسعود خواست و عذرها كرد پس اگر ابن مسعود قبول نكند ملامت بر ابن مسعود خواهد بود نه بر عثمان و چون ابن مسعود مريض شد عثمان به خانه او آمد و استغفار از و در خواست و عطا اورا نيز اورد و ابن مسعود گفت عطاي ترا نمي گيرم چون من محتاج بودم نرسانيدي و حالا آن كه از جهان مستغني شدم و سفر آخرت مي ن