د است ؟ مهلتمان ده تا سورت سرما بشكند . اين همه كه از سرما و گرما مى‏گريزيد به خدا قسم از شمشير گريزانتريد .

اى به صورت مردان عارى از مردانگى ، با عقل كودكان و خرد زنان به حجله آرميده ، كاش نه شما را ديده بودم و نه مى‏شناختمتان . اين آشنايى براى من ، به خدا سوگند ، جز پشيمانى و اندوه هيچ ثمره‏اى نداشت . مرگ بر شما باد ، كه دلم را مالامال خون گردانيديد و سينه‏ام را از خشم آكنده ساختيد و جام زندگيم را از شرنگ غم لبريز كرديد و با نافرمانيهاى خود انديشه‏ام را تباه ساختيد . تا آنجا كه قريش گفتند پسر ابو طالب مردى دلير است ولى از آيين لشكركشى و فنون نبرد آگاه نيست خدا پدرشان را بيامرزد آيا در ميان رزم‏آوران ، رزمديده‏تر از من مى‏شناسند ، يا كسى را كه پيش از من قدم به ميدان جنگ نهاده باشد ؟ ..آرى ، كسى را كه از او فرمان نمى‏برند چه رأى و انديشه‏اى تواند بود . " و " در خطبهء 68 در نكوهش شيعيانش ميفرمايد: 

چند با شما مدارا كنم ، چونان كه با اشتران جوانى كه كوهانشان از درون ريش است و ازبرون سالم ، مدارا كنند . يا با كهنه جامه‏اى كه اگر از يك جاى پارگى آن را بدوزند ، از جاى ديگر پاره شود . هر بار كه طلايه لشكر شام از دور پديدار گردد ، 

هر يك ازشما به خانه خود مى‏گريزيد و دررا به روى خود مى‏بنديد . همانند سوسمارى ، كه از بيم ، در سوراخ خود پنهان مى‏شود ، شما نيز به سوراخ خود مى‏خزيد . يا مانند كفتار به لانه پنهان مى‏شويد . به خدا سوگند ، خوار و ذليل كسى است كه شما ياريش كرده باشيد . هر كه شما را چون تير به سوى خصم افكند ، تير سوفار شكسته و بى‏پيكان ، به سوى او افكنده است . به خدا سوگند ، كه به هنگام آرميدن در عرصه آرامش خانه ، شمارتان بسيار است و در زير پرچم نبرد ، اندك . 

مى‏دانم داروى درد شما چيست و اين كژى را چگونه راست توان كرد . ولى نمى‏خواهم شما را اصلاح كنم ، در حالى كه خود را تباه كرده باشم . خداوند خوارتان سازد و بدبخت و بى‏بهره گرداند . آنسان كه باطل را مى‏شناسيد ، حق را نمى‏شناسيد و آنسان با باطل مبارزه نمى‏كنيد كه به نابود كردن حق كمر بسته‏ايد". "و در خطبهء 96 ميفرمايد:

... مردم از ستم فرمانروايان خود بيمناك‏اند و من از ستم رعيت خويش در هراسم . شما را به جهاد برانگيختم ، از جاى نجنبيديد ، خواستم سخن خود به گوش شما برسانم ، نشنيديد ، در نهان و آشكارا دعوتتان كردم ، پاسخم نداديد ، اندرزتان دادم نپذيرفتيد . حاضرانى هستيد به مثابه غايبان و بندگانى هستيد چون خداوندان . سخنان حكمت‏آميز بر شما خواندم از آن رميديد . به اندرزهاى نيكو پندتان دادم هر يك از سويى پراكنده شديد . شما را به جهاد با تبهكاران فرا مى‏خوانم ، هنوز سخنم به پايان نرسيده ، مى‏بينم هركس كه به سويى رفته است ، آنسان كه قوم « سبا » پراكنده شدند . به جايگاههاى خود باز مى‏گرديد و يكديگر را به اندرزهاى خود مى‏فريبيد . هر بامداد شما را همانند چوب كجى راست مى‏كنم و شب هنگام خميده چون پشت كمان نزد من باز مى‏گرديد . راست كننده به ستوه آمده و ، كار بر آنچه راست مى‏كند دشوار گرديده . 

اى كسانى كه به تن حاضريد و به خرد غايب ، هر يك از شما را عقيدتى ديگر است . فرمانروايانتان گرفتار شمايند . فرمانرواى شما ، خدا را اطاعت مى‏كند و شما نافرمانيش مى‏نماييد و فرمانرواى آنان (1) خدا را نافرمانى مى‏كند و ايشان سر بر خط فرمانش دارند . دلم مى‏خواهد معاويه با من معاملتى كند چون صرافى كه به دينار و درهم . دو تن از شما را از من بستاند و يك تن از مردان خود را به من دهد . 

اى مردم كوفه ، به سه چيز كه در شما هست و دو چيز كه در شما نيست ، گرفتار شما شده‏ام . 

اما آن سه چيز : با آنكه گوش داريد ، كريد و با آنكه زبان داريد ، گنگيد و با آنكه چشم داريد ، كوريد . و اما آن دو : نه در رويارويى با دشمن ، آزادگانى صديق هستيد و نه به هنگام بلا يارانى درخور اعتماد . دستهايتان پر خاك باد ، همانند اشترانى هستيد بى‏ساربان ، كه هرگاه از يك سو گرد آورده شوند ، از ديگر سو پراكنده گردند . سوگند به خدا ، گمان آن دارم كه چون جنگ سخت شود و آتش پيكار افروخته گردد ، از گرد پسر ابو طالب پراكنده شويد ، آنسان كه زن به هنگام زادن رانها از هم گشايد . . "و در چندين خطبهء ديگر كه حتى بر آنها تف كرده و آرزو ميكند كه هرگز آنهارا نميديد وبا آنها آشنا نميشد،

واما امام حسين قبلا ذكر شد كه ميفرمود: والله معاويه از اينهايى كه بزعم خود شيعهء ماهستند بهتر است چرا كه ميخواستند مرا بكشند ومال مرا به غارت بردند،[2]  

وميگويد: من اهل كوفه را –كه از شيعيانش بودند- امتحان كردم فاسدان آنها به درد من نميخورند، آنها بيوفا وبى قول وقرار هستند، آنها در ميان خود اختلاف دارند وميگويند كه دلهايشان با ما ميباشد ولى شمشيرهايشان برعليه ما كشيده شده است! [3] 

حسين بن على كه در كوفه ايستاده بود با آه وناله اظهار داشت كه: 
اى اهل كوفه ....مگر شما نبوديد كه برايم نامه نوشتيد كه ثمره ها رسيده است، ويك لشكر آماده در اينجا درانتظارت ميباشد[4]

همين ها بودند كه فرزدق شاعر مشهور راجع به آنها گفت: اى فرزند رسول خدا چطور به اهل كوفه-يعنى شيعيانش- اعتماد ميكنى وهمين ها بودند كه پسر عمويت عقيل را كشتند، [5]

وحسين پس از خون دل خوردن از آنها  دست بلند نموده وآنهارا نفرين نموده وميفرمايد: بارخدايا اگر به آنها مجال-زندگى- دادى آنهارا متفرق بنما وهرگز حكام را از آنها خشنود ننما، آنها مارا دعوت نمودند كه نصرت نمايند ليكن برما هجوم آورده ومارا كشتند،[6]

واما  على بن حسين زين العابدين خيلى صريح مدعيان تشيع را رسوا نموده وميفرمايد:
 يهوديان عزير- پيامبر- را دوست داشتند كه در بارهء او چيزهايى گفتند –يعنى غلو وافراط كردند- نه آنها از عزير هستند ونه عزير از آنها، ونصرانيان عيسى را دوست داشتند ودر بارهء او چيزهايى گفتند-يعنى غلو كردند- نه عيسى از آنها است ونه آنها از عيسى، وما نيز در چنين سرنوشتى قرار داريم، گروهى از شيعيان ما مارا تا حدى دوست خواهند داشت كه در بارهء ما چيزهايى خواهند گفت كه يهوديان راجع به عزير ونصارى راجع به عيسى گفته اند، نه آنها از ما هستند ونه ما از آنها هستيم، [7] والان ادعاهاى آقاى خمينى وامثال او كه ميگويند ائمه بر ذرات اين هستى حكومت ميكنند وصد امثال اين غلو هاى كفر آميز مصداق سخنام امام زين العابدين ميباشد،

وشيعيان زين العابدين نيز اورا تنها رها كرده ودست از نصرت او برداشتند، وبنا بروايتى كه سابقا ذكر كرديم جز پنج نفر با او باقى نماند، [8] 

واما امام محمد باقر از شيعيان بطور كلى مأيوس بوده وميفرمايد:اگرهمهء مردم شيعيان ما ميبودند سه چهارم آنها شكاك ويك چهارم آنها احمق ميبودند [9]

اما موسى كاظم حقيقت مدعيان تشيع وتجار ولايت را به بهترين شكل بيان كرده وميفرمايد:من ا گر شيعيان را امتحان كنم آنهارا جز مشتى واصفه ومرتد نمبينيم كه از هزار نفر آنها يك نفر مخلص نميتوان پيدا كرد، ...آنها 