نفي جبر بر خلاف قدريّه اظهار نظر كرده‌اند، و نيز سنّت بر روشي اطلاق مي‌شود كه سلف و پيشينيان اين امّت در مسائل امامت و تفضيل بين صحابه و توقّف و سكوت دربارهء اختلاف اساسي اصحاب رسول خدا – صلّي الله عليه و سلّم – بر آن رفته‌اند. اهل سنّت: به كساني گفته مي‌شود كه به سنّت رسول خدا چنگ زده‌اند و آنها عبارتند از صحابه و ياران رسول خدا و كساني كه به نيكي از آنها تا قيامت پيروي كنند.
ابن حزم مي‌گويد: اهل سنّت، عبارتند از اهل حق و غير از آنها اهل بدعت مي‌باشند، و اهل سنّت عبارتند از صحابه و كساني كه به راه آنها رفته‌اند كه عبارتند از برگزيدگان تابعين و بعد از آنها اهل حديث و كساني از فقهاء كه از آنها پيروي نموده‌اند و همهء مردمي كه نسل به نسل از شرق و غرب از آنها پيروي كرده‌اند[5]

و سبب تسميهء آنها به اهل سنّت همچنانكه شيخ‌الاسلام  ابن تيميّه[6] مي‌گويد: اينست كه از آنها از سنّت رسول خدا – صلّي الله عليه و آله وسلّم – پيروي كرده‌اند. و نيز ابوالمظفّر اسفرايني[7] به همين قول رفته و مي‌گويد: در تمام فرقه‌هاي امّت هيچكس بيشتر از آنها مطيع‌تر و جوياتر از اخبار و سنّت رسول خدا نمي‌باشد و لهذا اهل سنّت نام گرفته‌اند، و اضافه مي‌فرمايد: وقتي كه رسول اكرم – صلّي الله عليه و سلّم – از فرقهء ناجيه (نجات يافته) پرسيده شد، فرمود: «ما أنا عليه و أصحابي = كساني كه در راهي باشند كه اكنون من و يارانم بر آن هستيم»[8]. و اين صفت ويژهء اهل سنّت مي‌باشد، چون اخبار و آثار از رسول خدا و ياران او نقل مي‌كنند و كساني مثل خوارج و رافضيان[9] كه بر ياران او طعنه مى زنند جزو آنها نمي‌باشند.
و امّا تفسير جماعت: در بعضي از احاديث به معناي جماعت مسلمين آمده‌است، يعني كساني كه در راهي هستند كه رسول اكرم و ياران او بر آن بوده‌اند.

در حديث حذيفهء بن اليمان آمده‌است كه مي‌فرمود: «… تلزم جماعهء المسلمين و امامهم … = … همراه با جماعت مسلمانان و امام و رهبر آنها باش …»[10] كه روشن نموده‌است كه قصد از جماعت، جماعت مسلمين مي‌باشد.
عبدالله بن مسعود در تفسير جماعت مي‌گويد : كه معناي جماعت موافقت با حق مي‌باشد اگر چه تنها باشى [11] وامام ابوشامه اين برداشت ابن مسعود را گرفته و تأكيد مي كند كه : هر جا كه امروز به لزوم جماعت آمده است قصد از آن پيروي از حقّ مي باشد، اگر چه پيروان حقّ اندك و مخالفان آن فراوان باشند، چون جماعت اوّليّه از عهد رسول خدا و ياران او كه بر حقّ بوده و بر حقّ رفتند.[12]
پس جماعت در اينجا موافقت با حقّ مي باشد.

و قابل ذكر است كه لفظ سنّت در كلام سلف شامل عبادات و معتقدات مخصوصاً در مسائلي مي باشد كه اهل بدعت با آنها مخالفت نموده اند، بنا براين امام ابوحنيفه راجع به جماعت از اين زاويه نگريسته و مي‌گويد: «جماعت اينست كه ابوبكر و عمر و علي و عثمان را افضليّت داده و از هيچكدام از ياران رسول خدا نكوهش و بدگويي ننموده و بخاطر ارتكاب معصيت و گناه كسي را تكفير نكرده و بر كسي كه لااله الا اللّه مي گويد نماز بخواني … »[13]

همچنانكه امام ابوحنيفه جماعت را به بعضي از مفردات و اصول آن تعريف مي كند مي بينيم كه امام ابن تيميّه التزام به مصادر و منابع اهل سنّت را دربرداشت و فهم و اسلوب فصل الخطاب بين اهل سنّت و جماعت و ديگران مي شمارد و مي گويد : « هر كس كه پيروي از كتاب و سنّت و اجماع مسلمين نمايد از اهل سنّت و جماعت مي باشد …. چون جماعت عبارتست از اجتماع كه بر خلاف تفرّق مي‌باشد و آنها كساني هستند كه امور را با اين موازين سه‌گانه مي‌سنجند و تمام گفتار و كردارهاي بشر را كه مرتبط با دين باشد با اين سه ميزان – قرآن و سنّت و اجماع – مي‌سنجند»[14] و از اين ديدگاه است كه سالي را كه امام حسن از خلافت تنازل نموده و با معاويه بيعت نمود، عام الجماعهء مي گويند.

اما سبب تسميهء آنها به اهل سنّت و جماعت چنانكه  امام عبدالقادر اسفرايني بغدادى4 مي گويد اينستكه : چون اهل سنّت همديگر را تكفير نمي كنند و اختلاف در ميان آنها باعث تكفير و تبرّي نمي شود، پس آنها اهل جماعتي هستند كه مبنايشان حقّ است …… و هيچ گروه و مخالفي غير از آنها نيست مگر اينكه همديگررا تكفيرنموده واز همديگر تبرّي جسته اند، مثل خوارج و رافضيان و قدريّه (معتزله)[16]

و ابن تيميّه مي گويد: اهل جماعت ناميده شده اند چون جماعت عبارتست از اجتماع كه برخلاف تفرّق مي باشد، اگرچه لفظ جماعت به خود مجتمعين اطلاق شده است، و "اجماع" اصل سوّمي است كه در علم و دين بدان اعتماد گشته و آنها با اين اصول سه گانه (قرآن و سنّت و اجماع) همهء اقوال و اعمال افراد را كه مرتبط با دين باشد، مي سنجند. ابن تيميّه در اين تعريف معناي اجتماع و عدم تفرّق را در جماعت ملاحظه مي‌كند و اينكه اجماع اصلي از اصول سنّت مي‌باشد و اينكه آنها براساس كتاب خدا و سنّت رسول خدا و آنچه را كه سلف اين امّت بر آن اتّفاق نموده‌اند، گرد آمده‌اند و اين اصول سه گانه معيار سنجش آنها ميباشد.

و امام مالك ازاهل سنّت پرسيده شد گفت كه: «اهل سنّت كساني هستند كه داراي هيچ لقبي نيستند، نه جهمي هستند نه قدري (معتزلي) و نه رافضي»[17] پس اهل سنّت به نظر مالك، آنهايي هستند كه داراي هيچ لقب و اسم و رسمي نيستند، چون آنها همان اصلي هستند كه همهء مخالفين از آن متفرّع گشته‌اند، و مخالف با بدعتي كه پديد مي‌آورد  مشهور مي‌گردد و اصل، نياز به اسم و رسمي ندارد.[18] 

آغاز پيدايش و نشأت اسم اهل سنّت و جماعت:
هدف در اينجا بحث از پيدايش اسم سنّت و جماعت به عنوان يك مذهب فكري و عقيدتي معيّن مي‌باشد.
شيخ الاسلام ابن تيميّه مي‌گويد كه: راه اهل سنّت، راه اسلام مي‌باشد. ليكن وقتي كه رسول خدا – صلّي الله عليه  و سلّم – پيشگويي نموده‌است كه امّت او به هفتاد و سه فرقه تقسيم شده كه همه اهل آتشند جز يك گروه، و آن جماعت است[19] پس پيروان اسلام محض ودين خالص بدون هرگونه آشفتگي به اهل سنّت وجماعت نام گرفته‌اند[20]
و اين گفته دلالت بر اين مي‌كند كه توجه به اسم اهل سنّت و جماعت وقتي صورت گرفته‌است كه تفرّق و اختلافي كه پيامبر اكرم از آن خبر داده ‌بود رخ داد و اين مصطلحات تسنّن و تشيّع و غيره پيدا شد، و الا اسم و مسمّي قبلاً همان اسلام بود كه در قرآن آمده‌است: «انّ الدّين عند الله الاسلام …. = همانا دين نزد خدا اسلام است …» (آل عمران/19).
امّا آغاز اين اسم همچنانكه دكتر مصطفي حلمي – بحق – مي‌گويد: تاريخ اسلامي به اهل سنّت براي پيدايش اين مصطلح كمك چنداني نمي‌كند.[21]
بنا براين همچنانكه شيخ الاسلام ابن تيميّه مي‌گويد: مسلمانان بر آن چيزي بودند كه خداوند پيامبرش را بر آن هدايت كرد و دين حقّي كه برانگيخته بود كه موافق عقل صريح و نقل صحيح مي‌بود، و هنگامي كه عثمان بن عفّان رضي الله عنه كشته شد در ميان مسلمانان فتنه افتاد ودر صفين با همديگر جنگيدند. و گروهي  با تكفير مسلمانان، از سواد اعظم مسلمين جدا شدند. كه پيامبر صلّي الله 