 گفت: ابوبكر، آن شخص باز پرسيد: تو اين را مي گويي و شيعي هستي؟ گفت: آري، كسي كه چنين نگويد شيعه نيست. به خدا قسم كه علي بر بالاي پلّه هاي اين منبر رفته و گفت: مردم بيدار باشيد، برترين فرد اين امّت بعد از پيامبر ابوبكر و سپس عمر مي باشد، چطور گفته اش را ردّ كنيم و او را تكذيب نمائيم؟ به خدا قسم كه او دروغگو نبود.[47]

وامام ابن تيميه  اضافه ميكند كه : 
چگونه شيعيان اوليه ابوبكر وعمررا بر على ترجيح ندهند، در حاليكه از خود اميرالمؤمنين بيشتر از هشتاد طريق نقل شده است كه برترين فرد اين امت بعد پيامبرش ابوبكر وعمر مى باشد[48]

 همچنانکه  شيخ احسان الهي ظهير مي گويد:
فرزندان علي و اهل بيـــت او نيز بر همين منوال و اعتقاد بودند و دربارهء ياران پيامبر – صلّي الله عليه و سلّم – و خلفاي سه گانهء راشدين نيز همين نظر را داشتند، بلكه بالاتر از اين، جنگ معاويه و يارانش را با علي خروج از اسلام و طغيان و دشمني با اسلام ندانستند و اين بدين خاطر بود كه بزرگترين پسر علي حضرت حسن – امام معصوم به زعم شيعيان – با معاويه بیعت نمود، و بقيّهء فرزندان علي، از جمله حضرات حسين و محمّد بن حنفيّه و عبدالله بن عبّاس و ديگران نيز با او موافق بودند. و با او و خانواده‌اش وصلت و دامادي نمودند و در كارهاي خير او را ياري مي دادند و از آنها صلات و هدايا قبول مي كردند، جز افرادي كه از سبأيّه متأثّر گشته و يا داخل آن حزب گرديدند كه علي و فرزندانش آنها را لعنت نموده اند و هيچيك از شيعيان آن موقع به ياران رسول خدا ناسزا نمي گفتند، چنانكه ابن خلكان ذكر نموده است كه يحيي بن معمّر شيعي بود و اهل بيت را افضل مي دانست، بدون اينكه از ديگران نكوهش نمايد.[49]

حتّي يكي از شيعيان معاصر مي گويد: من در مطالعاتم از كتب تاريخ نديدم كه كسي از اصحاب امام از بعد از وفات رسول خدا تا نهايت خلفاء، متعمّداً به كسي ناسزا بگويد و اضافه مي كند: حتّي در عهد دوّم، يعني در عهد امويّه اكثر شيعيان از سبّ و شتم فردي از اصحاب دوري مي كردند.[50]

اما اكنون اگر به اوضاع شيعيان بنگريم حتّي يك نام ابوبكر و عمر و عثمان و عائشه و حفصه .... و ياران نزديك رسول خدا را بين آنها كه نمي بينيم هيچ، بلكه افراد مذهبي كه در جلسات سينه زني و محرّم ها و فاطميّه ها و ... شركت كرده و به آن بزرگان ناسزا نگويند و به ياران رسول خدا فحّاشي نكنند، بسيار نادرند.

بدين خاطر است كه امام شعبي كه خود شيعي بوده واز آن دست برداشته مي گويد:

به يهود گفته شد كه بهترين افراد امّت شما كي هستند؟ گفتند اصحاب موسي و به نصراني ها گفته شد كه بهترين افراد امّت شما كي هستند؟ گفتند: اصحاب عيسي، و به رافضيان گفته شد كه بدترين افراد امّت شما كي هستند؟ گفتند: اصحاب پيامبر و حواريّون او! اينها مي خواهند كه دين اسلام را تحريف كنند همچنانكه پولس نصرانيّت را تحريف كرد، چرا كه بدگويي صحابهء رسول خدا بدگويي از دين و موجب اعراض از دين مي باشد و مقصود و هدف اوّلين كساني كه بدعت تشيّع را اختراع كردند همين بود. 

اينجاست كه ما با شيخ محبّ الدّين خطيب هم سخنيم كه مي گويد:

مفهوم و معناي دين در نزد شيعيان پيوسته در حال تغيير و تبديل است، آنچه را كه ديروز غلوّ و افراط مي شمردند و به خاطر آن غُلات-افراطيون- را لعنت مي كردند، امروزه از ضروريات و لوازم مذهبي آنها گرديده است و مذهب آنها امروزه غير از آن چيزي است كه قبل از صفويّه بود و مذهبشان قبل از صفويّه غير از آن چيزي است كه قبل از آل بويه بود و مذهبشان قبل از آل بويه غير از آن چيزي است كه قبل از شيطان طاق بود و مذهبشان قبل از شيطان طاق غير از آن چيزي است كه در حيات امام حسن و امام حسين رضي الله عنهما بود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] تاريخ طبري 5/99-100 و 102 و 103 و 105 و 126 و 131 و 132 و 118.
[2] مقتل عثمان نياز به كتابي مستقل دارد و لهذا در اين كتاب به آن نپرداختيم.
[3] از شوراي شش نفره كه عمر –رضي الله عنه- براي تعيين خليفه گماشت.
[4] تاريخ طبري ج 5/155، ابن كثير 7/226 و 3/99 و تاريخ ابن خلدون 2/151.
[5] البدايهء و النّهايه 7/226.
[6] تاريخ طبري 5/156، الكامل: ابن الاثير 3/99 و تاريخ ابن خلدون 2/151.
[7] اين خود بهترين دليل بر ردّ مزاعم شيعيان مي‌باشد كه مي‌گويند امامت منصوص و الهي مي‌باشد زيرا نشان مي‌دهد كه علي خود را نه منصوب پيامبر دانسته و نه امامت را با نصّ الهي دانسته‌است، چرا كه اگر چنين مي‌بود حق ردّ و ترديد نداشت. و بنا براين ابن ابي الحديد معتزلي شيعى ناچار در شرح اين خطبه مي‌گويد كه «اين سخن علي دلالت دارد كه او از طرف پيامبر بر امامت منصوص نبوده‌است»، اگر چه او را از همه شايسته‌تر مي‌داند و مي‌گويد: اگر منصوص مي‌بود او نمي‌گفت مرا ترك كنيد و به دنبال كسي ديگر برويد و نمي‌گفت: من وزير باشم بهتر از اين است كه امير شما باشم ... شرح نهج البلاغه: ابن ابي الحديد 7/33-34.آيا ممكن است روزي فرا رسد كه شيعيان واقعاً به تشيّع حقيقي روي آورده و انصاف به خرج دهند و از غلوّ و افراط سبأيي دست بردارند؟ تا اختلاف وفتنه از ميان امت اسلامى بكلى رخت بربندد
[8] ابن كثير 5/226.
[9] الغارات: ثقفي كوفي شيعي 1/311-310، شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد 6/97-96، بحار الانوار مجلسي ص 51-52.
[10] نهج البلاغه ص 159 چاپ بيروت.
[11] تاريخ ابن خلدون 2/151، الكامل ابن اثير 3/98، البدايهء و النٌهايهء : ابن كثير 7/226.
[12] تاريخ طبري 5/154.
[13] الكامل 5/99.
[14] ايضاٌ ص 157، ابن خلدون 2/151.
[15] ايضاٌ ص 158.
[16] الكامل: ابن الاثير 3/98.
[17] البدايهء و النٌهايهء 7/226.
[18] تاريخ طبري 5/158.
[19] طبري 5/185.
[20] طبري 5/160، ابن كثير 3/101، ابن خلدون 2/151.
[21] طبري 5/159، ابن اثير ص 101، ابن خلدون 2/151. 
[22] البدايهء و النّهايهء: ابن كثير 7/228-227.
[23] تاريخ طبري 5/158.
[24] ابن الاثير: الكامل 3/100.
[25] تاريخ ابن خلدون 2/151.بعد از اين بررسى دقيق ومختصر بد نيست كه سؤالى را كه علامه احسان الهى ظهير در اين صدد مطرح كرده است نقل نمائيم ايشان مى پرسد: من نميدانم كه چرا  اميرالمؤمنين على رضى الله عنه در اقامهء حد بر فرزند اميرالمؤمنين فاروق يعنى عبيدالله كه هرمزان را كشته بود عجله به خرج داده وبر او حد جارى نمود، در صورتى كه بيشتر از ده سال از آن موضوع  گذشته بود، واصل موضوع هم مختلف فيه بوده كه در مورد  آن مسئله بيشتر از يك نظر وجود دارد، اما خون عثمان خليفهء راشد هنوز خشك نشده بود واو امام ورهبر وخليفهء مسلمين بود وداماد رسول خداصلى الله عليه وآله وصحبه وسلم وهمزلف خود على نيز بود ، چرا از قصاص خون او طفره مى رفت وبه آينده موكول ميكرد؟! نظر خود من همان قول خود حضرت على است كه توانايى اجراى آن كاررا در آن لحظه نداشت
ولى آيا هرمزان با عثمان وعبيدالله بن عمر با عبدالله بن سبأ قابل مقايسه هستند؟
وباز ايشان اضافه ميكند كه :معلوم نيست چرا على –ع-در عزل معاويه كه امير شام بود ودو خليفهء سابق (صديق وفاروق) اورا بر آنجا گماشته وهيچ شكايتى نيز از شام بر عليه او نرسيده بود، عجله بخرج داد وبه نصي