ا نیک دیدم و امیدوارم که باطنت نیز همانند ظاهرت باشد. و ما همیشه می‌گفتیم: منافقان دانا این امت را نابود خواهند کرد. و من به خاطر آزمودنت تو را یک سال اینجا نگهداشتم. آن‌گاه او را به عنوان فرماندار منطقه‌ای تعیین کرد(1)  و چنین نصیحتش کرد: ای احنف! هر کس زیاد بخندد هیبتش از بین می‌رود. و هر کس شوخی بکند از چشم مردم می‌افتد. و هر کس چیزی را زیاد تکرار کند، بدان معروف می‌شود. و هر کس زیاد سخن بگوید، زیاد اشتباه خواهد کرد و هر کس زیاد اشتباه کند، بی حیا می‌شود و پرهیزکاریش از بین می‌رود و کسی که‌ پرهیزکاتیش کم باشد دلی مرده‌ دارد. (2)
----------------------------------------------------------------------------------------------
1) الولاية على البلدان (1/ 142) مناقب أمير المؤمنين ص117.
2) صفة الصفوة (1/ 287). گاهی عمربن خطاب، افراد بومی یک منطقه را بر آن منطقه به عنوان امیر تعیین می‌کرد. چنان که جابر بن عبدالله بجلی را امیر قومش (بجیله) کرد، (1)  آن‌گاه که آن‌ها را به سوی عراق فرستاد. همچنین سلمان فارسی را بر مداين، نافع بن حارث را بر مکه و عثمان بن ابی العاص را بر طائف گمارد و شاید هدفش از این کار این بود که این افراد بهتر بتوانند به مناطق خود خدمت کنند.(2)
---------------------------------------------------------------------------------------------
1) الولاية على البلدان (1/ 142).
2) نفس المصدر (1/ 142).معروف است که عمربن خطاب پس از انتخاب والیان بنا به مشورت بزرگان صحابه، نامه‌ای می‌نوشت و رسماً حکم استخدام فرد مورد نظر را به صورت ابلاغهای زمان حاضر به کارمندان و کارگزاران دولت می‌داد. گفتنی است که‌ متون بسیاری از نامه‌های انتصاب کارمندان عمر نقل شده‌اند.(1)  قریب به‌ اتفاق تاریخ نگاران معتقد هستند که‌ هرگاه عمر(رض) شخصی را برای نمایندگی کاری برمی‌گزید، نامه‌ای به‌ او می‌نوشت و گروهی از مهاجرین و انصار آن‌را امضا می‌کردند و در ضمن نامه‌ شرايطی را برای او قایل می‌شد؛ هرچند که‌ برخی اوقات شخص کاندید برای ولایت غایب می‌بود، پس عمر(رض) ‌ضمن نامه‌ به‌ او فرمان می‌داد که‌ به‌ ولایت تحت فرمانش بازگردد، چنانکه‌ به‌ علاء بن حضرمی ‌فرماندار بحرین نوشت که‌ به‌ بصره‌ برود و فرمانداری آن دیار را بعد از عتبه‌ بن غزوان بر عهده‌ بگیرد. و گاهی در این گونه نامه‌ها حکم برکناری والی سابق ذکر می‌گردید. چنان که عمر(رض) نامه‌ای به ابوموسی نوشت که در آن حکم استخدام وی به عنوان والی بصره و حکم برکناری مغیره بن شعبه قید شده بود.(2)
----------------------------------------------------------------------------------------------
1) الوثائق السياسية للعهد النبوي والخلافة الراشدة ص407 .
2) الولایه علی البلدان (2/49)از ناحیه‌ی دیار شام غنایمی به مدینه فرستاده شد. عمر(رض) به ابوموسی گفت: منشی خود را فراخوان تا داخل مسجد خبر این فتح را برای مردم قرائت کند. ابوموسی گفت: او وارد مسجد نمی‌شود؟ عمر علت این امر را جویا شد؟ ابوموسی گفت: به خاطر این که او نصرانی است. عمر(رض) با عصبانیت گفت: این‌ها را در حالی که خدا دور گردانیده است، نزدیک نیاورید و در حالی که خدا آنان را خوار نموده است، گرامی ندارید و در حالی که خدا آن‌ها را رانده است، تأمین ندهید و افزود که من قبلاً شما را از استخدام اهل کتاب منع کرده‌ام، چرا که آن‌ها رشوه گرفتن را حلال می‌دانند.(1) 
همچنین فردی بنام «اسق» می‌گوید: من برده‌ی عمربن خطاب و دارای دین نصرانی بودم. عمر(رض) به من گفت: مسلمان شو تا بتوانیم از تو در امور مسلمین کمک بگیریم. چرا که نمی‌توانیم در امور مسلمانان از دیگران استفاده کنیم. تا این که در لحظات اخیر زندگی مرا آزاد کرد و گفت: هر جا که می‌خواهی برو.(2) 
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) بدائع السالک (2/27) 
2) محض الصواب (2/514) والطبقات (6/158)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:280.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:281.txt">1ـ زهد و بی رغبتی به دنیا</a><a class="text" href="w:text:282.txt">2ـ تواضع و فروتنی</a><a class="text" href="w:text:283.txt">3ـ پرهیزکاری</a><a class="text" href="w:text:284.txt">4ـ فرمانداران احترام یکدیگر را رعایت می‌کردند</a></body></html>عمر(رض) می‌گوید: روز بدر، خداوند متعال، مشرکان را شکست داد و هفتاد نفر از آنان کشته و هفتاد تن اسیر شدند؛ رسول خدا(ص) از ابوبکر، عثمان و علی در مورد اسیران مشورت گرفت و رو به من کرد و فرمود: ای پسر خطاب! نظر تو چیست؟ گفتم: به نظر من فلانی (یکی از خویشاوندان عمر) را به من بده تا گردنش را بزنم و عقیل را به علی بسپار تا گردنش را بزند و فلانی را به حمزه بسپار تا خداوند بداند که در دل ما هیچ علاقه‌ای نسبت به مشرکان وجود ندارد. این‌ها سرکردگان و پیشوایان و رهبران آن‌ها هستند.
عمر(رض) می‌گوید: رسول خدا(ص) پیشنهاد مرا نپذیرفت و از آنان فدیه گرفت (و آزادشان کرد). صبح روز بعد من نزد رسول خدا(ص) رفتم؛ دیدم که ایشان و ابوبکر نشسته‌اند و گریه می‌کنند. پرسیدم: ای رسول خدا! چه شده است که‌ با دوستت به‌ گریه‌ افتاده‌اید؟ از شما می‌خواهم قضیه‌ را برای من نیز تعریف کنید، تا که‌ اگر گریه‌ مرا گرفت با شما به‌ گریه‌ افتم، و اگر گریه‌ مرا همراهی نکرد، خود را به‌ گریه‌ اندازم. رسول خدا(ص) فرمود: به خاطر پیشنهاد دوستانت که به گرفتن فدیه انجامید، عذاب خدا نزدیک‌تر از این درخت شده بود. آن‌گاه این آیه نازل گردید: 
(مَا کَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَکُونَ لَهُ أَسْرَى حَتَّى يُثْخِنَ فِي الأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا وَاللّهُ يُرِيدُ الآخِرَةَ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَکِيمٌ) الأنفال: ٦٧ 
«هيچ پيغمبري حق ندارد كه اسيران جنگي داشته باشد. مگر آن‌گاه كه كاملاً بر دشمن پيروز گردد و بر منطقه سيطره و قدرت يابد (در غير اين صورت بايد با ضربات قاطع و كوبنده و پياپي، نيروي دشمن را از كار بيندازد. امّا به محض حصول اطمينان از پيروزي خود و شكست دشمن دست از كشتار بردارد و به اسيركردن قناعت كند . اي مؤمنان!) شما (تنها به فكر جنبه‌هاي مادي هستيد و ) متاع ناپايدار دنيا را مي‌خواهيد، در صورتي كه خداوند سراي (جاويدان) آخرت (و سعادت هميشگي) را (براي شما) مي‌خواهد، و خداوند عزيز و حكيم است (و اين است كه كارهايش سراسر از روي حكمت و تدبير، و متوجّه عزّت و پيروزي است)». ‏
در این آیه آزادی اسیران در مقابل گرفتن فدیه شدیداً نکوهش گردید. چنان که در سال بعد و در جنگ احد حدود هفتاد نفر از مسلمانان کشته شدند و تعداد زیادی از مسلمانان فرار کردند و دندان رسول خدا(ص) شکست و خون از چهره‌اش جاری گردید و خداوند این آیه‌ را نازل کرد: 
(أَوَلَمَّا أَصَابَتْکُم مُّصِيبَةٌ قَدْ أَصَبْتُم مِّثْلَيْهَا قُلْتُمْ أَنَّى هَذَا قُلْ هُوَ مِنْ عِندِ أَنْفُسِکُمْ إِنَّ اللّهَ عَلَى کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ) آل عمران: ١٦٥ 
«آيا (به ناله و افغان افتاده‌ايد و بي‌حال و زبون شده‌ايد) هنگامي كه مصيبتي (در جنگ احد) به شما دست داده است (و مي‌گوئيد: ) اين (كشتار و فرار) از كجا است‌ ؟ ! و حال آن كه ( در جن