 دوباره سرشماری کردند، تعداد آن‌ها به شصت هزار نفر رسید. آن‌ها در شهر مدینه و حومه می‌زیستند تا این که خداوند نزولات آسمانی را فرو فرستاد و خشکسالی پایان یافت. آن‌گاه عمربن خطاب (رض) به آن‌ها آذوقه و سواری داد و آن‌ها را به بادیه‌ها فرستاد. راوی می‌گوید: آشپزهای عمر(رض) از نیمه‌های شب بر می‌خاستند و برای مردم گرسنه غذا تهیه می‌کردند.(1) 
گفتنی است که عمربن خطاب، پناهندگان را در چند دسته تقسیم کرده بود و برای خدمت رسانی به هر کدام از آن‌ها مسئولینی را گمارده بود و علاوه بر آن‌ها مردانی را جهت سرکشی و مراقبت اوضاع پناهندگان حومه‌ی مدینه به آن‌جا می‌فرستاد تا ببیند که آیا به همه غذا می‌رسد یا خیر و شامگاهان آن‌ها را نزد خود می‌طلبید و جویای احوال مردم می‌شد و توجیهات لازم را به آن‌ها می‌فرمود.(2) 
همچنین عمر(رض) موسسه‌ی اقتصادی به نام «دار الدقیق» تدارک دیده و در آن، خرما، کشمش، آرد و گندم شیر جمع آوری کرده بود و در خشکسالی به کسانی که از اطراف مدینه به این شهر روی آورده بودند، رسیدگی می‌کرد. به گونه‌ای که قبل از رسیدن کمکهای مردمی مصر، شام و عراق به مدینه و قبل از اینکه بارندگی بیاید مؤسسه فوق توانست حدود نُه ماه به مردم رسیدگی نماید.(3)  
و این بیانگر مغز اقتصادی عمر و میزان آمادگی وی برای مقابله با خشکسالی می‌باشد. ضمنا لازم به یادآوری است که او شخصا در خدمت رسانی به محرومین و پناهندگان سهیم بود. چنان که ابوهریره (رض) می‌گوید: خدا به حال عمر(رض) رحم بکند من در خشکسالی او را در حالی دیدم که دو کیسه پر از آذوقه بر دوش داشت و اسلم نیز همراه او بود. جلو رفتم و کمکش کردم تا این که به مکانی به نام ضرار رسیدیم و با جماعتی روبرو شدیم. آن‌ها حدود بیست خانوار از بنی محارب بودند. عمر(رض) پرسید: چرا به اینجا آمده‌اید؟ گفتند: به خاطر گرسنگی. راوی می‌گوید: آن‌ها پوست حیوانی را به ما نشان دادند که پخته بودند تا بخورند. آن‌گاه عمر(رض) چادرش را پهن کرد و شخصا برای آن‌ها نان و غذا آماده کرد و خوراکشان را داد تا این که سیر شدند. سپس اسلم را به مدینه فرستاد تا چند نفر شتر بیاورد و در اختیار آنان بگذارد. آن‌گاه آن‌ها را به جبانه فرستاد و پوشاک و آذوقه داد و همواره به آنان سر می‌زد تا این که خداوند آن روزهای سخت را با فرستادن نزولات آسماني برطرف کرد.(4) 
گفتنی است که عمر(رض) بعد از این که نماز عشاء را با مردم می‌خواند به منزل خود بر می‌گشت و تا پاسی از شب مشغول عبادت و نماز می‌شد، سپس در شهر و حومه دور می‌زد. عبدالله ابن عمر(رض) می‌گوید: شبی شنیدم که پدرم می‌گفت: بار الها! از تو می‌خواهم که امت محمد (ص) را در دستان من به هلاکت نرسانی. 
همچنین می‌گفت: بار الها! ما را با خشکسالی نابود مکن و این مصیبت را برطرف کن.(5) 
مالک بن اوس می‌گوید: در عام الرماده حدود صد خانوار از بستگان من (بنی نصر) به مدینه آمدند و در جبانه فرود آمدند. عمر(رض) به کسانی که به او مراجعه می‌کردند خوراک و آذوقه می‌داد و نزد کسانی که مراجعه نمی‌کردند، خوراک و آذوقه می‌فرستاد. چنان که آذوقه ماهانه‌ی بستگان مرا نزد آنان می‌فرستاد و به بیمارانشان سر می‌زد و مردگانشان را تجهیز و تکفین می‌نمود. راوی می‌گوید: تعداد زیادی از گرسنگی جان باختند و کار به جایی رسید که هسته‌ی خرما می‌خردند. و عمر(رض) شخصا می‌آمد و بر مردگان نماز می‌خواند. و من به یاد دارم روزی بر ده جنازه یکجا نماز خواند. و بعد از این که اوضاع بهبود یافت، عمر(رض) به آن‌ها گفت: از شهر بیرون شوید و دوباره در بیابان و در جایی که عادت کرده‌اید، زندگی کنید و به آن‌ها کمک کرد تا به منطقه خود بر گردند. (6) 
همچنین حزم بن هشام به نقل از پدر خود می‌گوید: عمر(رض) را دیدم که در سال عام الرماده از کنار زنی می‌گذشت که نوعی حلوا تهیه می‌کرد. عمر(رض) گفت: تو بلد نیستی این‌ها را درست کنی. آن‌گاه قاشق را از دست او گرفت و شروع کرد به حرکت دادن آن‌ها. و گفت: نباید بگذاری تا آب سرد شود، بلکه باید آردها را کم کم بریزی و آن‌ها را به هم بزنی تا کاملا خمیر شود.
و یکی از همسران عمر(رض) گفت: او در عام الرماده با هیچ کدام از همسرانش نزدیکی نکرد تا اوضاع معیشتی مردم بهبود یافت.(7) 
و از انس روایت است که می‌گوید: روزی روده‌های عمر(رض) به صدا در آمد و عمر(رض) انگشت خود را بر شکم خود گذاشت و گفت: قر قر کن فعلا چیزی ندارم که به تو بدهم تا این که وضعیت مردم بهبود یابد.(8) 
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاریخ الذهبی ص 274. 
2) الکفاءة الداریة، د . عبدالله‌ القادری ص 107
3) المدینه النبویه فجر الاسلام. (2/37) 
4) اخبار عمر. ص 111 به‌ نقل از الریاض النضره‌
5) منبع سابق.
6) اخبار عمرص 112، ابن الجوزی ص 61 
7) منبع سابق.116
8) الحلیه (1/48).عمر(رض) بی درنگ به استانداران خود نامه نوشت و از آن‌ها درخواست کمک کرد. چنان که به استاندار مصر، عمرو بن عاص نوشت: از امیرالمؤمنین به عاصی فرزند عاصی (یعنی خطاکار فرزند خطاکار) سلام خدا بر تو. مگر نمی‌دانی که من و کسانی که با من هستند داریم از گرسنگی جان می‌دهیم و تو و همراهانت در ناز و نعمت به سر می‌برید؟ پس به فریاد ما برسید به فریاد ما برسید. وقتی این نامه به دست عمرو بن عاص رسید او در پاسخ به خلیفه نوشت: به بنده‌ی خدا، امیرمؤمنان! سلام خدا بر تو باد. و من خدا را سپاس می‌گویم. دیری نخواهد گذشت که کمکهای من به شما خواهد رسید و خواهی دید که یک سر قافله نزد تو و یک سر آن پیش من باشد و سعی خواهم کرد که کمکهایی از راه دریا نیز بفرستم. آن‌گاه از راه خشکی یک‌هزار شتر با بار گندم فرستاد و ضمناً از راه دریا بیست کشتی با بار گندم و روغن و همچنین پنج هزار قواره لباس فرستاد.(1) 
همچنین به استانداران خود در شام، عراق و فارس نامه‌های مشابهی فرستاد و از آن‌ها کمک طلبید(2)  و آن طور که طبری می‌گوید: قبل از همه ابوعبیده بن جراح با چهار هزار شتر بار به مدینه آمد.
عمر(رض) به او دستور داد تا آنان را در حومه‌ی مدینه تقسیم نماید و در پایان عمر(رض) به او چهار هزار درهم انعام داد.
ابوعبیده از پذیرفتن آن امتناع ورزید و گفت: من به خاطر خدا این کار را کردم بنابراین دنیا را بر من عرضه مکن. عمر(رض) گفت: مالی که بدون سؤال کردن به تو برسد اشکالی ندارد و افزود که رسول خدا به من مالی داد و من از پذیرفتن آن امتناع کردم، آن‌گاه رسول خدا(ص) به من چیزی گفت که من به تو گفتم. ابوعبیده ناچار پذیرفت و با همکاران خود برگشت و بعد از او قافله‌های دیگر وارد مدینه شدند(3) . چنان که معاویه از شام سه هزار بار شتر غله فرستاد و از عراق یک‌هزار بار شتر رسید و عمر(رض) بی‌درنگ کمک‌ها را در میان مردم تقسیم می‌کرد. در میان مردم مدینه و حومه و همچنان بادیه نشینان و سایر قبیله‌های عرب آذوقه توزیع می‌کرد. چنان که زبیر بن عوام می‌گوید: باری در عام الرماده عمر(رض) یک قافله از شتران را با انو