د که پشت سر آن پسر بچه بر الاغ سوار بود و همه‌ی مردم به او نگاه می‌کردند.(2) 
همچنین سنان بن سلمه هذلی می‌گوید: من و تعدادی از بچه‌ها وارد درختان خرما شده بودیم و مشغول چیدن خرماهای نیم رس، بودیم. ناگهان با عمر(رض) روبرو شدیم که شلاق در دست داشت. بچه‌ها با دیدن او متفرق شدند. من در حالی که مقداری خرما در دامن داشتم گفتم: ای امیرالمؤمنین! این‌ها را باد انداخته است. او به خرماهایم نگاه کرد و چیزی نگفت. سپس من به او گفتم: بچه‌ها راه مرا بسته‌اند تا خرماهای مرا بگیرند. گفت: آن‌ها نمی‌توانند با تو چنین بکنند. من با تو می‌آیم، آن‌گاه مرا به خانه‌ایم رساند.(3) 
باری در روز بسیار گرمی گروهی از عراق به‌ همراه احنف بن قیس نزد عمر(رض) آمدند. دیدند که عمر(رض) مشغول قطران مالیدن شتری است. وقتی چشمش به احنف افتاد گفت: احنف! بیا به امیرالمؤمنین کمک کن. این شتر صدقه و حق ایتام و زنان بیوه و مساکین است. مردی از میان آنان گفت: ای امیرالمؤمنین! خدا شما را بیامرزد چرا به یکی از بردگان بیت المال دستور ندادید تا این کار را انجام دهد. عمر(رض) گفت: چه کسی از من و احنف برده‌تر است؟ و افزود که هر کس در میان مسلمانان مسئولیتی به عهده می‌گیرد او باید در خدمت رسانی مانند یک برده باشد.(4) 
همچنین عروه بن زبیر می‌گوید: روزی عمربن خطاب (رض) را دیدم که یک مشک آب بر دوش گذاشته است. گفتم: ای امیرالمؤمنین! این کار برای شما شایسته نیست. گفت: وقتی وفود نزد من آمدند و سخنان مرا می‌پذیرفتند، احساس بزرگی کردم، بنابراین خواستم این احساس را از بین ببرم.(5) 
و انس بن مالک می‌گوید: از عمربن خطاب شنیدم که در خلوت گفت: عمربن خطاب! امیرالمؤمنین هستی. به به. سپس گفت: ای پسرک خطاب از خدا بترس و اگر نه تو را به عذاب سختی گرفتار خواهد کرد.(6) 
و از جبیر بن نفیر روایت است که گروهی نزد عمربن خطاب آمدند و گفتند: ما هیچ کس را عادل‌تر و دشمن‌تر نسبت به منافقین از شما سراغ نداریم و شما بهترین فرد این امت بعد از رسول خدا هستید. عوف بن مالک که در آن‌جا حضور داشت گفت: به خدا سوگند! شما دروغ می‌گویید. ما بهترین فرد امت بعد از رسول خدا را دیدیم. گفتند: او کیست؟ عوف گفت: ابوبکرصدیق است. عمر(رض) گفت: به خدا او راست می‌گوید و شما دروغ گفتید. به خدا ابوبکر خوش‌تر از بوی مشک بود و من گمراه‌تر از شتران خطاب بودم (اشاره به این که او مسلمان بود در حالی که من هنوز مسلمان نشده بودم چرا که ابوبکر شش سال قبل از او مسلمان شده بود).(7) 
این عملکرد عمر(رض) به تواضع، وفا و ایمان او دلالت دارد که به فضل و بزرگواری افراد اعتراف می‌نماید، حتی فضل مردگان را فراموش نمی‌کند و از آنان تجلیل می‌نماید.(8) 
آری عمر(رض) در سایه‌ی کتاب خدا و سنت پیامبر رشد یافته بود. بنابراین او هیچ‌گاه مقام گذشتگان نیک و زحمات آن‌ها را از یاد نمی‌برد. و این نوع تربیت، تربیتی است که کتابهای اخلاقی تاریخ جدید و قدیم از ارائه‌ی آن عاجز هستند. و اکنون کتاب خدا و سنت پیامبر، پیش روی ما و محفوظ بوده و با تمام وجود خود باقی می‌باشند.(9) 
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) صفه الصفوه 1/285
2) اصحاب الرسول محمود مصری (1/157)
3) صلاح الأمة في علو الهمة، سيد العفاني (5/425).
4) أخبار عمرص343، أصحاب الرسول، محمود المصري (1/156).
5) مدارج السالکین (2/330)
6) مالک در مؤطا (2/992) 
7) مناقب عمرلابن الجوزي ص14، محض الصواب (2/ 586).
8) شهید المحراب 144
9) شهید المحراب 144عمر(رض) همچون سایر قریشیان، بخشی از زندگی خویش را در دوران جاهلیت سپری کرده است. البته با این تفاوت که عمر(رض) سواد خواندن و نوشتن داشت و این، امتیازی بود که تعداد اندکی از جوانان قریش از آن بهره‌مند بودند.(1)  عمر(رض) در سنین نوجوانی، زندگی سخت و پر مشقتی را گذراند و رنگ آسایش و رفاه را به خود ندید. پدرش، آدمی خشن و سختگی بود و عمر(رض) را در نوجوانی به شتر چرانی مجبور می‌کرد. این برخوردهای خشن روی درون عمر آثار بدی را به‌ جا گذاشته‌ بود تا آن‌جا که‌ عمر(رض) همواره این خاطره‌ی تلخ را به یاد داشت و از آن سخن می‌گفت. چنان که عبدالرحمن بن حاطب می‌گوید: از کنار کوهی به «ضجنان»(2)  در اطراف مکه می‌گذشتیم؛ عمر(رض) گفت: من در این مکان شتران خطاب را می‌چرانیدم، او مردی تندخو و خشن بود؛ من، هم شترانش را می‌چرانیدم و هم هیزم جمع آوری می‌کردم.(3) 
 از این‌رو که‌ این دوره‌ برای عمر روزگاری سخت به‌ شمار آمده‌، ایشان همواره‌ آن‌را بازگو می‌نمود، اینک سعید بن مسیب –رحمه‌الله‌- می‌گوید: عمر(رض) در مسیر حج هنگامی که به کوه «ضجنان» رسید گفت: «لا اله الا الله العلی العظیم؛ خداوند متعال، به هر کس، هر چه بخواهد می‌دهد؛ من در جامه‌ای پشمین، در اینجا برای خطاب شترچرانی می‌کردم؛ او مردی تندخو بود که هرگاه‌ به دستور او کار می‌کردم، مرا خسته می‌نمود و چون در انجام دستورش کوتاهی می‌نمودم، مرا کتک می‌زد. من در اینجا شبها را تنها و در حالی سپری می‌کردم که کسی جز خدا با من نبود. سپس چنین سرود: 
لا شيء مما ترى تبقى بشاشته
لم تُغن عن هرمز يوماً خزائنه
ولا سليمان إذ تجري الرياح له
أين الملوك التي كانت نواهلها
حوضاً هنالك، مورود بلا كذب
		يبقى الإله ويُردى المال والولد
والخلد قد حاولت عاد فما خلدوا
والإنس والجن فيما بينها بردُ
من كل أوب إليها راكب يفد
لابد من ورده يوماً كما وردوا(4) 

 «طراوت و تازگی هیچ یک از چیزهایی که مشاهده می‌کنی، ماندگار نیست؛ بلکه تنها خدا می‌ماند و مال و فرزند، از بین می‌روند. 
گنجینه‌های هرمز (پادشاه ایران) به او سودی نرساند و قوم عاد نیز جاودان نماندند.
سلیمان نیز با آنکه بادها، انسان‌ها و جنها، تحت فرمان او بودند، ماندگار نماند.
کجایند پادشاهانی که مردم، از هر سو به دیدن آن‌ها می‌آمدند؟
در آن‌جا حوضی وجود دارد که‌ بدون تردید همه‌ بر آن وارد می‌شوند، پس باید روزی بر آن وارد شد، همچنان که‌ گذشتگان بر آن وارد شده‌اند....»
گفتنی است که عمر(رض) تنها برای پدرش شتر چرانی نکرده؛ بلکه برای خاله‌هایش از قبیله‌ی بنی‌مخزوم نیز شتر چرانیده است. چنانچه خودش پس از آنکه به خلافت رسید، بنا به اظهار خودش، با خود گفت: چه کسی از تو بهتر است؟ تو اینک امیرمؤمنان هستی! آن‌گاه عمر(رض) برای اینکه‌ ارزش خود را به‌ خود شناسایی کند در میان مسلمانان برخاست و اعلام نمود که قبلاً چوپانی بیش نبوده است؛ محمد بن عمر مخزومی می‌گوید: روزی عمربن خطاب (رض) مردم را برای نماز فراخواند و پس از آن که، همه جمع شدند، برخاست و پس از حمد و ثنای الهی و درود و سلام بر پیامبرخدا(ص) گفت: ای مردم! من، گوسفندان خاله‌های مخزومی‌خود را می چرانیدم. آن‌ها یک مشت خرما یا کشمش به من می‌دادند و من تمام روز را با همان یک مشت خرما یا کشمش سپری می‌کردم؛ واقعاً چه روزهای سختی بود! 
سپس پایین آمد و عبدالرحمن بن عوف گفت: ای امیر مؤمنان! چرا با گفتن این سخنان، خود