انواده‌های خود برگردند و یا نفقه کافی برای آن‌ها بفرستند و یا آن‌ها را طلاق بدهند و در صورت طلاق، نفقه‌ی مدتی را که حضور نداشته‌اند نیز از آن‌ها می‌گرفت.(7) 
ـ حفظ آبروی مجاهدین
عمر(رض) شبی در اثناء گشت زنی، صدای زنی را شنید که در اشعارش از شراب و از مردی به نام نصر بن حجاج یاد می‌کرد. شوهر این زن برای جهاد رفته بود. عمر(رض) فردای روز بعد سراغ نصر بن حجاج را گرفت و او را مرد جوان و خوش قیافه‌ای یافت. عمر(رض) به آن جوان دستور داد تا موهای سرش را بتراشد و عمامه بر سر ببندد، ولی با این کار او زیباتر شد. ناچار عمر(رض) او را به شهر نظامی بصره فرستاد.(8) 
این برخورد عمر(رض) با نصر بن حجاج بیانگر حکمت و بصیرتی است که عمر(رض) از آن برخوردار بود. زیرا گذاشتن جوان خوش قیافه و بی کار در شهری که اکثر مردان آن در بیرون شهر و در جهاد به سر می‌برند، خطر آفرین به نظر می‌رسید، بنابراین عمر چاره‌ای اندیشید تا ضمن حفاظت از آبرو و حیثیت مجاهدین راه خدا، مرد جوان نیز در شهر نظامی بصره سرگرم آموزشهای جنگی و نظامی‌شده و به درد اسلام و مسلمانان بخورد.
آن زن نیز وقتی متوجه شد که عمر(رض) صدای او را شنیده و نصر بن حجاج را تبعید نموده است، اشعاری سرود و نزد عمر(رض) فرستاد و وانمود کرد که هدفش از شراب نوشی، نوشیدن شراب اصلی نبوده، بلکه این یک تمثیل بوده است. و پس از مدتی آن مرد نیز از بصره نامه‌ای به امیرالمومنین فرستاد و در آن اشعاری نوشت که حاکی از برائت او بودند و از عمر(رض) خواسته بود که به وی اجازه بازگشت به مدینه بدهد. اما عمر اجازه نداد و گفت: تا وقتی من خلیفه هستم به او اجازه بازگشت نمی‌دهم. چنان که حجاج بن نصر تا آخر خلافت عمر(رض) در بصره ماند و بعد از وفات ایشان به مدینه بازگشت.(9) 
همچنین باری عمر(رض) در گشتهای شبانه صدای چند زن را شنید که از زیبایی مردی سخن می‌گفتند. اسم آن مرد ابوذؤیب بود. فردای آن روز عمر(رض) سراغ آن مرد را گرفت و متوجه شد که او واقعا جوان زیبایی است. عمر(رض) فرمود: تو واقعا برای آن‌ها ذئب (گرگ) هستی. و به او نیز دستور داد تا مدینه را ترک نماید. مرد جوان که از طايفه بنی سلیم و خویشاوندان نصر بن حجاج بود گفت: به من اجازه بده تا به پسر عمویم (نصر بن حجاج) ملحق شوم. عمر(رض) پذیرفت و او را نیز به بصره فرستاد.(10) 
این نوع عملکرد عمر(رض) چیزی بود که با واقع امر و شخصیت قوی، حساس و فراگیر عمربن خطاب سازگاری داشت. چرا که بیشتر دوران خلافت عمر(رض) در سازماندهی نظامی و اعزام نیروها برای جهاد در راه خدا سپری شد. بنابراین طبیعی است که عمر(رض) در چنین دورانی به جوانان زیبایی همچون نصر بن حجاج و پسر عمویش اجازه نخواهد داد که در سایه‌ی خنک خانه‌های مدینه بنشینند و با زنان مجالست نمایند و شعر بسرایند(11) . 
ـ آیا روز قیامت بار مردم را به دوشت خواهی گذاشت
اسلم (غلام آزاد شده عمر) می‌گوید: شبی همراه عمر از شهر بیرون شدم. وقتی به منطقه صرار (واقع در سه مایلی مدینه) رسیدیم، متوجه آتشی شدیم. عمر(رض) گفت: شاید مسافرانی هستند که به خاطر تاریکی شب و سردی آتش افروخته‌اند. سپس به سوی آن‌ها راه افتادیم وقتی به آن‌ها نزدیک شدیم، دیدیم زنی در آن جا نشسته و کودکانش گریه می‌کنند و روی آتش دیگی گذاشته است. عمر سلام کرد و گفت: اجازه می‌دهید نزدیکتر بیاییم. زن گفت: اگر نیت خیر دارید بیایید و اگر نه برگردید. آن‌گاه نزدیک رفتیم و عمر پرسید که اینجا چه خبر است؟ زن گفت: شب فرا رسید و بچه‌هایم گرسنه‌اند. عمر(رض) گفت: داخل دیگ چه دارید؟ زن گفت: در آن آب گذاشته‌ام تا فرزندانم را ساکت کنم و افزود که خدا حق ما را از عمر(رض) باز ستاند. عمر گفت: خدا بر تو رحم نماید، ایشان از کجا بداند که تو گرسنه‌ای؟ زن گفت: او ولی امر ما است، نباید از احوال ما باخبر باشد. راوی می‌گوید: عمر(رض) رو به من کرد و گفت: برگردیم. و با شتاب خود را به انبار آرد رسانید و مقداری آرد و روغن برداشت و به من گفت: آن‌ها را بر پشتم بگذار. گفتم: شما آن‌ها را بر پشت من بگذارید. گفت: وای بر تو آیا روز قیامت هم بار مرا حمل خواهی کرد. آن‌گاه من آن‌ها را بر پشتش گذاشتم و به راه افتادیم. وقتی آن‌جا رسیدیم به همکاری آن زن آردها را خیس کرد و چانه درست نمود و آتش را برافروخت. به یاد می‌آورم که وقتی در آتش می‌دمید، دود از خلال محاسنش بیرون می‌شد. وقتی نآن‌ها آماده شد، آن‌ها را بین کودکان تقسیم نمود و برخاست و به راه افتاد. زن از او تشکر کرد و گفت: تو شایسته‌ی خلافت بودی نه عمر. وقتی اندکی از آن‌ها فاصله گرفتیم، در گوشه‌ای نشست و به تماشای آن‌ها پرداخت. آن‌گاه برخاست و به راه خود ادامه داد. گفتم: چرا اینجا منتظر ماندیَ؟ گفت: قبلا آن‌ها را در حال بیداری و گریه دیدم اکنون دوست داشتم آن‌ها را با شکم سیر و در حال استراحت ببینم.(12) 
حافظ ابراهیم این ماجرا را در قالب شعر این گونه به تصویر کشیده است: 
و من رآه امام القدر منبطحا
و قد تخلل فی اثناء لحیته
و رأی هناک امیرالمومنین علی
یستقبل النار خوف النار فی غده
		والنار تاخذ منه و هو یذکیها
منها الدخان وفوه غاب فی فیها
حال تروع لعمرالله راییها
والعین من خشیة سالت مآقیها(13) 

ـ داستان بادیه نشینی که زنش در حال زایمان بود
همچنین عمر(رض) شبی در حال گشت زنی در محله‌های مدینه نگاهش به خیمه‌ای افتاد که روز قبل آن‌را در آن‌جا ندیده بود. نزدیک رفت و دید، مردی بیرون خیمه نشسته و از داخل خیمه صدای ناله و فریاد زنی به گوش می‌رسد. عمر سلام کرد و مشخصات آن مرد را جویا شد. گفت: اهل بادیه هستم، به اینجا آمده‌ام تا از امیرالمومنین چیزی دریافت کنم. عمر(رض) گفت: این چه صدایی است که از داخل خیمه به گوش می‌رسد؟ مرد گفت: صدای زنی است که در حال زایمان است. پرسید: آیا او تنها است؟ گفت: بلی تنها است. آن‌گاه عمر(رض) فورا به منزل برگشت و به همسرش، ام کلثوم دختر علی گفت: آیا حاضری در کار خیری که خدا فراهم نموده است، شرکت نمایی؟ ام کلثوم گفت: چه کار خیری؟ عمر(رض) گفت: زنی از اهل بادیه بدون داشتن دایه در حال زایمان است. ام کلثوم گفت: با رضایت شما حاضر به کمک هستم. آن‌گاه به او گفت: هر چه لازم است با خود بردار و خودش مقداری روغن و حبوبات در دیگی قرار داد و به راه افتاد. وقتی آن جا رسیدند به همسرش گفت: برو داخل خیمه و خودش بیرون خیمه در کنار آن مرد نشست و به او دستور داد تا آتش را روشن نماید. و بعد از این که آتش روشن شد، دیگ را روی آن گذاشت. پس از لحظاتی نوزاد به دنیا آمد. ام کلثوم گفت: ای امیرالمومنین رفیقت را به پسر بچه‌ای که خدا به او داده است، مژده بده.
وقتی آن مرد کلمه‌ی امیرالمومنین را شنید، ترسید و خود را عقب کشید. عمر(رض) به او گفت: نترس و سرجایت بنشین و دیگ را از روی آتش برداشت و به همسرش داد و گفت: به آن زن غذا بده. وقتی آن زن سیر شد، باقیمانده‌ی غذا را به مرد داد و گفت: وای برتو! غذا بخور که تمام شب را گرسنه و بیدار بوده‌ای. آن‌گاه به همسرش گفت: 