ل‌ كننده‌ از آينده‌ي‌ امت‌ مي‌ديد، با سرور و اطمينان‌ كامل‌ مناسك‌ حج‌ را به‌ پايان‌ برد و در روز چهاردهم‌ ذيحجّه‌ عازم‌ مدينه‌ گرديد.
در حاشيه‌ي‌ سفر حجّة الوداع‌ 
در آخرين‌ ايام‌ حجّة الوداع‌ موضوعي‌ پيش‌ آمد كه‌ در ابتدا كاملاً جزيي‌ بود، ولي‌ چون‌ دهان‌ به‌ دهان‌ گشت‌، رسول‌ خدا (ص) را خوش‌ نيامد. موضوع‌ مطالبي‌ شكايت‌آميز درباره‌ي‌ حضرت‌ علي‌ (رض) بود كه‌ از طرف‌ بعضي‌ همراهان‌ او نزد رسول‌ خدا (ص) عنوان‌ شد و در ميان‌ حجّاج‌ هم‌ شايع‌ شده‌ بود.
اصل‌ ماجرا و عوامل‌ ايراد خطبه‌ي‌ غدير
حضرت‌ علي‌ (رض) و حضرت‌ خالد (رض) در سفر حج‌ با رسول‌ خدا (ص) همراه‌ نبودند. رسول‌ خدا (ص) قبل‌ از سفر، هر كدام‌ از آنان‌ را همراه‌ سپاهي‌ به‌ يمن‌ فرستاده‌ بود(حضرت‌ علي‌ (رض)  در رمضان‌ سال‌ دهم‌ هجري‌ به‌ يمن‌ رفته‌ بودند، و براساس‌ روايات‌ صحيح‌ بعد از چهاردهم‌ ذيحجه‌ به‌ مكّه‌ مكرّمه‌ رسيدند. «مصحح‌»). خالد (رض) را اول‌ فرستاده‌ بود و علي‌ (رض) را بعد از او تا ضمن‌ تقويت‌ روحي‌ سپاه‌ خالد (رض)، خُمس‌ اموال‌ غنيمت‌ را تحويل‌ بگيرد.
دو سپاه‌ براي‌ مدتي‌ در سرزمين‌ يمن‌ به‌ فعاليّت‌هاي‌ جهادي‌ و تبليغي‌ مشغول‌ شدند.
در اين‌ سفر، رفتار ظريف‌ و دقيق‌ حضرت‌ علي‌ (رض) در چند مورد (ظاهراً) موجب‌ ناراحتي‌ بعضي‌ از افراد و به‌ دنبال‌ آن‌ شكايت‌ عليه‌ او گرديد. اين‌ موارد در پرتو رواياتي‌ كه‌ در كُتُب‌ صحيح‌ حديث‌ نقل‌ شده‌اند، در چهار مطلب‌ قابل‌ نشاندهي‌ است‌ (علاّمه‌ ابن‌ كثير در كتاب‌ معتبر خويش‌ «البداية و النهاية» در باب‌ «بعث‌ رسول‌الله ص علي‌ ابن‌ ابي‌طالب‌ و خالد بن‌ وليد إلي‌ اليمن‌ قبل‌ حجة الوداع‌» تمامي‌ اين‌ روايات‌ را ذكر كرده‌ است‌. «مصحح‌» ): 
1) بُرَيده‌ اسلمي‌ (رض) ـ كه‌ يكي‌ از افراد سپاه‌ بود ـ مي‌گويد:
«در دلم‌ نسبت‌ به‌ حضرت‌ علي‌ مقداري‌ كدورت‌ وجود داشت‌، اتفاقاً رسول‌الله (ص) نيز علي‌ را به‌ سوي‌ خالد فرستاد تا خُمس‌ اموال‌ را بگيرد. وي‌ كنيزكي‌ را از سهم‌ خمس‌ براي‌ خود برداشت‌، و چون‌ مورد سؤال‌ قرار گرفت‌، توضيح‌ داد كه‌ آن‌ كنيز در قسمت‌ خُمس‌ افتاد و از خمس‌ در سهم‌ اهل‌ بيت‌ پيامبر (ص) داخل‌ شد و بعد هم‌ در سهم‌ آل‌ علي‌ قرار گرفت‌. خبر به‌ حاكم‌ يمن‌ ـ حضرت‌ خالد (رض) رسيد. ايشان‌ از اين‌ موضوع‌ ناراحت‌ شده‌ و نامه‌اي‌ به‌ پيامبر (ص) نوشتند كه‌ من‌ حاضر شدم‌ نامه‌ را نزد ايشان‌ ببرم‌، چنين‌ كردم‌. وقتي‌ نامه‌ را براي‌ آن‌ حضرت‌ (ص) مي‌خواندم‌، در اثناي‌ قرائت‌ دستم‌ را گرفت‌ و از خواندن‌ بازداشت‌ و فرمود: از علي‌ ناراحتي‌؟ گفتم‌: بله‌. فرمود: از اين‌ به‌ بعد نسبت‌ به‌ او بُغض‌ نداشته‌ باش‌! بلكه‌ سعي‌ كن‌ دوستي‌ات‌ را با او بيشتر كني‌. سوگند به‌ ذاتي‌ كه‌ روح‌ محمد در قبضه‌ي‌ قدرت‌ اوست‌، سهم‌ آل‌ علي‌ در خُمس‌ بيشتر از يك‌ وصيفه است‌»(وصيفه‌ به‌ معني‌ كنيز است‌، در حديث‌ مذكور همين‌ كلمه‌ به‌ كار رفته‌ است‌. ).
بريده‌ (رض) گويد:
«بعد از آن‌ سخن‌ نبي‌ خدا (ص)، هيچ‌ كس‌ به‌ نزدم‌ محبوب‌تر از علي‌ نيست‌»( صحيح‌ بخاري‌: مناسك‌، باب‌ 194 و ايمان‌، باب‌ 18 و.... مسند احمد: 5 / 359. سنن‌ كبراي‌ بيهقي‌، كتاب‌ قسم‌ الفي‌ء والغنيمة‌، ح‌ 13234. البداية والنهاية: 104/5، جامع‌ ترمذي‌، باب‌ مناقب‌ علي‌ (رض).).
2) عمرو بن‌ شاس‌ اسلمي‌ (رض) ـ از اصحاب‌ حديبيه‌ و بيعت‌ رضوان‌ ـ مي‌گويد:
«من‌ يكي‌ از همراهان‌ علي‌ در سپاهي‌ بودم‌ كه‌ رسول‌الله (ص) به‌ يمن‌ فرستاد. علي‌ در حق‌ّ من‌ مقداري‌ جفا نمود كه‌ به‌ سبب‌ آن‌ در دلم‌ نسبت‌ به‌ او كدورت‌ پيدا شد. وقتي‌ به‌ مدينه (مدينه‌ در اين‌ روايت‌، به‌ معني‌ لغوي‌ خود يعني‌ شهر به‌ كار رفته‌ است‌ و منظور از آن‌، شهر مكه‌ي‌ مكرّمه‌ مي‌باشد كه‌ در آن‌ روزها رسول‌ خدا ص در آنجا بود. ) رسيديم(مدينه‌ در اين‌ روايت‌، به‌ معني‌ لغوي‌ خود يعني‌ شهر به‌ كار رفته‌ است‌ و منظور از آن‌، شهر مكه‌ي‌ مكرّمه‌ مي‌باشد كه‌ در آن‌ روزها رسول‌ خدا (ص) در آنجا بود.)‌ در مجالس‌ مختلف‌ از او شكايت‌ مي‌كردم‌ و قصّه‌ را نزد هر كس‌ كه‌ مي‌ديدم‌، باز مي‌گفتم‌. روزي‌ در مسجد رسول‌الله (ص) وارد شد. وقتي‌ ديد به‌ چشمانش‌ نگاه‌ مي‌كنم‌، به‌ سوي‌ من‌ نگريست‌ تا كه‌ رفتم‌ و پيش‌ وي‌ نشستم‌. فرمود: اي‌ عمرو! به‌ خدا كه‌ مرا آزرده‌ نمودي‌. گفتم‌: إنالله وإنا إليه‌ راجعون‌! از اين‌كه‌ رسول‌ خدا را بيازارم‌، به‌ خدا و رسول‌ پناه‌ مي‌برم‌. فرمودند: هركس‌ علي‌ را بيازارد، مرا آزرده‌ است‌» ( همان‌: 483/3. محمد بن‌ اسحاق‌ و بيهقي‌ به‌ نقل‌ از البداية والنهاية: 5 / 105.). 
جفايي‌ كه‌ عمرو بن‌ شاس‌ (رض) به‌ آن‌ اشاره‌ مي‌فرمايد، در روايات‌ ديگر تصريحي‌ بر آن‌ صورت‌ نگرفته‌ است‌. امّا شايد رفتار ظريف‌ و مبتني‌ بر تقواي‌ علي‌ (رض) كه‌ در دو روايت‌ بعد از ايشان‌ گزارش‌ شده‌، قسمت‌ عمومي‌تر آن‌ را تصوير نمايد.
3) ابو سعيد، سعد بن‌ مالك‌ خُدري‌ (رض) ـ صحابي‌ جليل‌القدر و از راويان‌ طراز اول‌ احاديث‌ نبوي‌ ـ گويد:
«رسول‌الله (ص) علي‌ بن‌ ابي‌طالب‌ (رض) را به‌ يمن‌ فرستاد و من‌ هم‌ يكي‌ از افراد لشكر بودم‌ كه‌ با او خارج‌ شدم‌. شتراني‌ از مال‌ زكات‌ أخذ گرديد (و به‌ دستمان‌ افتاد). از او خواستيم‌ اجازه‌ دهد بر آن‌ سوار شويم‌؛ چراكه‌ شتران‌ خودمان‌ وضعيّت‌ خوبي‌ نداشتند و به‌ خوبي‌ ضعف‌ در آنان‌ مشاهده‌ مي‌شد. علي‌ نپذيرفت‌ و گفت‌: حق‌ّ شما در اين‌ شتران‌ مانند ساير مسلمانان‌ فقط‌ سهمي‌ مشخص‌ است‌.
وقتي‌ از يمن‌ بر مي‌گشتيم‌، علي‌ (رض) جانشيني‌ براي‌ خود تعيين‌ كرد و خود سريعاً به‌ سوي‌ مكه‌ حركت‌ نمود تا همراهي‌ پيامبر (ص) را دريابد و اين‌ افتخار (همراهي‌ پيامبر (ص) در حجةالوداع‌) نصيبش‌ گشت‌. پس‌ از انجام‌ مناسك‌، رسول‌الله (ص) به‌ وي‌ فرمود: نزد يارانت‌ برگرد تا به‌ آنان‌ برسي‌ و اميرشان‌ باشي‌. در اين‌ اثنا ما تقاضايمان‌ را نزد امير تعيين‌ شده‌ي‌ علي‌ (رض) تكرار كرديم‌، او تقاضايمان‌ را پذيرفت‌ و شتران‌ صدقه‌ را به‌ ما سپرد. وقتي‌ علي‌ به‌ ما رسيد و فهميد كه‌ شتران‌ زكات‌ مورد استفاده‌ قرار گرفته‌اند و ضعيف‌ شدن‌ آنان‌ را بر اثر استعمال‌ مشاهده‌ كرد، امير انتخابي‌اش‌ را فرا خواند و به‌ باد ملامت‌ گرفت‌. با خود گفتم‌: سوگند به‌ خدا اگر به‌ مدينه‌ (شهر مكه‌) رسيديم‌ موضوع‌ را به‌ اطلاع‌ رسول‌ الله (ص) خواهم‌ رساند و او را از برخوردهايي‌ تند و سختگيري‌هايي‌ كه‌ چشيده‌ايم‌ با خبر خواهم‌ كرد.
چون‌ به‌ مدينه‌ (شهر مكه‌) رسيديم‌، روز بعد متوجه‌ رسو