پله‌ها بالا رفته و به طبقة دوم رفتم تا مدتي با خود خلوت كنم. آيا او واقعاً هدايت يافته بود؟ ‌اگر چنين بود من بايد خيلي بدبخت بوده باشم كه بعد از مهمانم راه را از بيراهه تشخيص بدهم. در اين افكار غوطه‌ور بودم كه همسرم وارد اتاق شد و من داستان كشيش كاتوليك را براي او توضيح دادم و افكار خود را با او در ميان گذاشتم. با كمال ناباوري همسرم به من گفت كه او نيز مدت‌هاست تصميم گرفته است وارد اسلام شود زيرا آن را دين حق مي‌داند. من كاملاً ‌شوكه شده بودم. از پله‌ها پايين رفته و محمد را از خواب بيدار كردم و از او خواستم كه همراه من بيرون بيايد تا با هم بحث كنيم. ما تمام شب را راه رفتيم و صحبت كرديم. هنگام نماز صبح براي مسلمانان فرا رسيده بود و زمان رسيدن من به حقيقت نيز نزديك شده بود و اكنون نوبت من بود كه نقش خود را بازي كنم. من پشت منزل پدرم رفتم. در آن‌جا يك تختة چندلایه بود، روي آن رفته و سرم را روي زمين گذاشتم و رو به جهتي نمودم كه مسلمانان پنج‌بار در یک شبانه روز بدان روي مي‌آوردند. در آن حالت كه بدنم روي تخته كشيده شده و سرم بر روي زمين بود،‌ گفتم: «خداوندا، اگر تو آن‌جايي هدايتم كن، هدايتم كن». چند لحظه بعد سرم را از روي زمين بلند نموده و متوجه چيزي شدم. نه، من فرشتگان و يا پرندگاني را نديدم كه از آسمان پايين آيند، صدا و يا آهنگي را نشنيدم و نور و يا برقي را در آسمان نديدم. آن چيزي كه توجه من را به خود جلب كرده بود، تغييري بود كه در درون من اتفاق افتاده بود. من ديگر به اين آگاهي دست يافته بودم كه زمان آن رسيده است كه از دروغگويي، تقلب و معاملات تجاري مخفيانه دست بكشم. زمان آن فرا رسيده بود كه مردي درستكار و شرافتمند شوم، زمان آن رسيده بود كه حقيقت را درك كنم. من در آن حال مي‌دانستم كه بايد چه كار كنم. مدتي بعد زير دوش حمام رفتم با اين نيت كه داشتم گناهان يك مرد گنهكار را كه در طول سال‌ها مرتكب شده بود، ‌مي‌شستم و خود را از بار آنها پاك مي‌كردم. حالا ديگر وارد يك زندگي جديد شده بودم، يك زندگي براساس حقيقت، دليل و امتحان.
حدود ساعت 11 صبح بود. من روبروي دو شاهد ايستاده بودم؛ يكي كشيش سابق كه قبلاً با نام پادر پيتر جاكوب شناخته مي‌شد و ديگري محمد عبدالرحمن و آنگاه با صداي رسا شهادتين را بر زبان آوردم: «أشهد أن لا إله إلا الله وأشهد أن محمداً رسول‌الله» گواهي مي‌دهم كه خدايي جز الله وجود ندارد و گواهي مي‌دهم كه محمد (ص) فرستادة خداوند است. چند لحظه بعد همسرم نيز به دنبال ما آمد و او نيز شهادتين را بر زبان آورد و مسلمان شد اما با حضور سه شاهد.
پدرم در مورد گرويدن به دين اسلام از خود احتياط بيشتري نشان داد. چندماه بعد از مسلمان شدن ما او هنوز بر كيش و آيين خود باقي مانده بود اما سرانجام او نيز تسليم حقيقت شد و پس از اداي شهادتين، او نيز همراه با من و ديگر مسلمانان در مسجد محلي به نماز مي‌ايستاد. بچه‌هايمان را از مدارس مسيحي بيرون آورديم و آنها را به مدارس اسلامي فرستاديم و اكنون پس از گذشت ده سال آنها بسياري از آيات قرآن را همراه با تعاليمي ديگر از اسلام حفظ نموده‌اند. مادراندرم آخرين كسي از خانوادة ما بود كه اعتراف نمود عيسي(ع)  نمي‌تواند پسر خدا و يا خود خدا باشد بلكه او پيامبر بزرگ خداست، و سرانجام او نيز به دين اسلام مشرف شد.
اكنون چند لحظه تأمل نموده و در اين امر بينديشيد كه چگونه يك خانواده با زمينه‌هاي متفاوت و از گروه‌هاي قومي گوناگون با هم به حقيقت پرستش آفريننده و روزي‌دهندة جهان دست يافتند و دين اسلام را برگزيدند. تنها لطف پروردگار بود كه چشم‌بندهاي ضخيم را از جلو چشمان ما برداشت تا هدايت يافته و به حقيقت اسلام رهنمون شويم. اگر اين داستان را در همين‌جا به پايان برسانم، شايد حداقل آن را داستان جالبي بدانيد. سه نفر از سه فرقة مذهبي متفاوت مسيحيت، همزمان به عقيده‌اي كاملاً متضاد بگروند و سپس تمام افراد خانوادة آنها نيز اين عقيده را بپذيرند. اما تمام داستان به اين‌جا ختم نمي‌شود.
در آن سال هنگامي كه من در گراند پرايري تگزاس (نزديك دالاس) بودم، با يك طلبة مدرسة ديني تعميدي در تنسي به نام جو آشنا شدم كه هنگام مطالعة قرآن در دانشكدة علوم ديني تعميدي، شيفتة آن شده و مسلمان شده بود. هم‌چنين كشيش كاتوليكي را به ياد مي‌آورم كه در يك شهر دانشگاهي چنان از خوبي‌هاي اسلام سخن مي‌گفت كه من را وادار كرد جلو رفته از او بپرسم كه چگونه مسلمان شده است. او جواب داد: «چه گفتي؟ مي‌خواهي شغلم را از دست بدهم؟» نام او پدر جان بود و اميدوارم روزي مسلمان شدنش را اعلام كند.
دقيقاً يك سال بعد بود كه با يك كشيش سابق كاتوليكي ديدار كردم، او مدت هشت سال در آفريقا به عنوان مبشر مسيحي فعاليت كرده بود و همان‌جا با اسلام آشنا شده و آن را پذيرفته بود. او نام خود را به عمر تغيير داده و به دالاس تگزاس برگشته بود.
دوسال بعد هنگامي كه در سن آنتنيو در تگزاس بودم با يك سراسقف پيشين كليساي ارتدوكس روسيه آشنا شدم كه به علت پذيرفتن دين اسلام، موقعيت و شغلش را از دست داده بود.
از زماني كه مسلمان شده‌ام به عنوان پيش‌نماز و مبلغ مسلمانان در سراسر آمريكا و كشورهاي دیگر فعاليت نموده‌ام. با افراد زيادي از ميان رهبران، معلمان و محققان كه پس از تحقيق در مورد اسلام، به آن گرويده‌اند، آشنا شدم. آنها قبلاً‌ داراي اديان و فرقه‌هاي متفاوت ديني ديگري از قبيل هندويي، يهوديت، كاتوليك، پروتستان، شاهدان يهوه، ارتدوكس‌هاي روسيه و يونان، قبطي‌هاي مسيحي و حتي دانشمندان ملحد و خدانپرست بوده‌اند. چرا؟ سئوال جالبي است. زيرا آنان واقعاً به دنبال حقيقت بوده‌اند. من براي جويندگان حقيقت نه قدم زير را براي پاك كردن ذهن از آلودگي پيشنهاد مي‌كنم؟
1)	ذهن، قلب و روح و روان خود را تا حد امكان از هر شائبه‌اي پاك كنند.
2)	هرگونه تعصب و پيش‌داوري از از جلو راه خود بردارند.
3)	يك ترجمه خوب و صحيح از مفاهيم و معاني قرآن كريم را با هر زباني كه بهتر مي‌فهمند، يافته و آن را به دقت مطالعه كنند.
4)	براي مطالعة خود زماني را اختصاص دهند.
5)	پس از مطالعه در آيات آن تدبر نمايند.
6)	پس از آن تفكر نموده و با خداي خود به نيايش بپردازند.
7)	همواره از خداوندي كه آنها را آفريده است بخواهند كه آنها را به سمت حقيقت راهنمايي نمايد.
8)	چند ماه اين اعمال را به صورت منظم انجام دهند.
9)	در كنار انجام اين اعمال كه باعث تولد مجدد روح و روان آدمي مي‌گردد، اجازه ندهند كساني كه ذهني مسموم دارند آنها را تحت تأثير قرار بدهند.
بقية كار بين شما و پروردگار جهان باقي مي‌ماند. اگر شما واقعاً شيفته و عاشق او باشيد، او پيشاپيش بر آن آگاهي داشته و با هر يك از ما براساس آن چه كه در دلهايمان است، رفتار خواهد كرد. خداوند همة ما را در پيمودن راه به سوي خود هدايت و كمك نمايد و قلب و ذهن همة‌ ما را براي درك حقيقت اين جهان و هدف از زندگي باز نمايد.
شي