سمان وسليمان بن خالد به صراحت ادعاي برخي از شيعيان كوفه را در خصوص (امام مفترض الطاعه) بودن خود تكذيب مي كنند. در اين روايت آمده است كه: «شماري از مردمان كوفه به نزد امام صادق آمدند وگـفتند: يا ابا عبد الله، گـروهي ادعا مي كنند كه در ميان شما اهل بيت امام (مفترض الطاعه) اي وجود دارد، آيا اين سخن درست است؟ فرمودند: خير، من چـنين شخصي را در ميان اهل بيت خود نمي شناسم. گـفتند: يا ابا عبد الله، آنان (ادعا كنندگـان) مردان عمل و زهد و تقوا هستند و مي گـويند كه آن شخص جز خودت شخص ديگـري نيست. فرمود: خودشان بهتر مي دانند چه مي گـويند. من به آنان دستور ندادم»[8].
در نتيجه مي توان گـفت كه امامت امام صادق و بعبارت بهتر، مسأله امامت در ديدگـاه شيعيان اوائل قرن دوم هجري بيشتر يك مسأله سياسي براي تصدي رهبري صفوف شيعه است، نه يك امتياز الهي. چنانچه مي بينيم گـروه وسيعي از پيروان شيعه همزمان با امامت امام صادق به پيروي از عموي او زيد بن علي قيام بزرگ سال 122 هجري كوفه را سازمان داده وپس از زيد نيز امامت فرزندش يحيي بن زيد را پذيرفتند و در قيام ديگـري به سال 128 هجري شركت مي جويند. با شكست اين دو قيام، سه سال بعد نيز قيام دامنه داري به رهبري يكي از افراد خاندان ابو طالب به نام عبد الله بن معاويه بن عبد الله بن جعفر طيار در گـرفت. در اين انقلاب اقشار وسيعي از توده شيعيان از شهرهاي مختلف عراق و همچنين شهرهاي ايران همدان، اصفهان، ري، توس، و ماهان شركت مي كنند. شعار آنان همان شعاري بود كه بر زبان تمام شيعيان آن دوران جاري بود «إلى الرضا من آل محمد، يا براي ياوري خويشاندان رسول بشتابيم». عبد الله بن معاويه توانست بطور نسبي كار خود را گـسترش دهد، او اصفهان را پايگـاه اصلي جنبش ودعوت خود قرار داده و از ميان علويان و عباسيان افرادي را برگـزيد و به هاشميان فرستاد تا از آنها در اداره قلمرو فتح شده اش ياري بجويد. شمار زيادي از آنان نيز دعوت او را اجابت كردند[9].
باشكست اين جنبش بود كه گـروهي از شيعه، محمد بن عبد الله (ذو النفس الزكيه) را كه يكي از نوادگـان امام حسن بود به امامت برگـزيدند. او خود را يك مهدي موعود (امام منتظر) قلمداد مي كرد و بسياري از شيعيان وحتي عباسيان و از جمله سفاح ومنصور (نخستين خلفاي عباسي) پيش از رسيدن به قدرت با او بيعت كردند[10].
 

--------------------------------------------------------------------------------

[1]- الكليني: الكافي، ج1 ص 307، والمفيد: الارشاد، ص 272.

[2]- الصفار: بصائر الدرجات، ص 174.

[3]- الكليني: الكافي، ج1 ص 24.

[4]- الصفار: بصائر الدرجات، ص 148.

[5]- الكليني: الكافي، ج1 ص 241.

[6]- الصفار: بصائر الدرجات، ص 142.

[7]- همان، ص 326.

[8]- الكليني: الكافي، ج1 ص 241.

[9]- النوبختي: فرق الشيعه، ص 62، والمفيد: الارشاد، ص 268، والاصفهاني: مقاتل الطالبيين، ص 167، وتاريخ الطبري، ج9 ص 49.

[10]- النوبختي: فرق الشيعه، ص 62.
عباسيان ونظريه امامت
عباسيان كه در طول دوران حكومت بني اميه همسنگـر وهمفكر شيعه علوي به شمار مي رفتند، پس از پيروزي و كسب قدرت در سال 132 هجري، به تدريج عقايد سياسي خود را از شيعه جدا كرده. عباسيان چنين استدلال مي كردند كه نياي بزرگ آنان عباس بن عبد المطلب عموي پيامبر در خلافت او، بيشتري نسبت به علي بن ابي طالب داشت. ابو العباس سفاح، نخستين خليفه عباسي در همان سال آغاز خلافت در خطبه اي از بني العباس بعنوان پناه و دژ مستحكم و ياران جان نثاران دين پيامبر ياد كرده و خويشاوندي عباسيان با پيامبر را مصداق كلمه اهل بيت در آيات قرآني قلمداد مي كند: ﴿إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً﴾. [الأحزاب: 33]. (اراده خداوند برآن قرار گـرفته است كه هرگـونه ناپاكي و پليدي را از دامن شما اهل بيت بزدايد و طاهر و پاكتان بگـرداند). و ﴿قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى﴾. [الشورى: 23]. (بگـو كه من فردي جز مودت ودلبستگـي به خويشاوندانم از شما نمي خواهم). و﴿وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ﴾. [الشعراء: 214]. (خويشاوندان نزديكت را بخوان و- به دين جديد – دعوت كن). و ﴿مَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى﴾. [الحشر: 7]. (آنچه خداوند از سرزمينهاي فتح شده - آبادي هائي كه بدون جنگ فتح شده اند- به پيامبر داده، از آن خدا و رسولش و خويشاوندان پيامبر خواهد بود). و ﴿وَاعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ﴾. [الأنفال: 41].  (بدانيد كه يك پنجم آنچه به غنيمت برديد از آن خدا ورسول وخويشاوندان... خواهد بود). پس از خواندن اين آيات و به منظور تثبيت مشروعيت خود به عقايد سبئيان و كيسانيان چنين ناسزا مي گـويد: «سبئيان در گـمراهي خود رياست وخلافت را حق ما نمي دانند، روي آنان سياه باد»[1].
داود بن علي عموي ابو العباس سفاح نخستين خليفه عباسي در هنگـام بيعت با برادرزاده اش، مسلمانان را از آن پس رعيت خدا ورسولش و عباس خواند[2].
مسعودي در (مروج الذهب) در تشريح عقايد عباسيان مي گـويد: «راونديان يعني پيروان دودمان عباسي در خراسان و در شهرهاي ديگـر مي گـويند كه با وفات پيامبر عباس بن عبد المطلب كه وراث پيامبر ومصداق آيه ﴿وَأُوْلُواْ الأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللّهِ﴾. [الأنفال: 75]. (خويشاوندان بر اساس كتاب خدا بعضي به بعضي ديگـر اولي تر مي باشند) بود، تنها كسي است كه شايستگـي امامت را داشت، اما مردم به او ستم كردند وحق او را سلب كردند وهر چند عباس براي كسب خلافت تلاشي نكرد اما خداوند حق او را به فرزندانش بازگـرداند. 
راونديان در ادامه استدلال خود مي گـويند: «زنان كه در امامت سهمي ندارند، پس فاطمه و فرزندانش حق در امامت ندارند و در جائيكه عمو زنده باشد سهمي براي پسر عموها باقي نمي ماند پس نه علي و نه فاطمه و نه فرزندانشان در زمانيكه عباس زنده بود حقي در امامت ندارند. تنها عباس و فرزندانش هستند كه در اين امر بر همه مردم برتري دارند»[3].
به اين ترتيب راونديان (نظريه پردازان عهد عباسي) رويه اوليه مسلمانان را در انتخاب امام وخليفه كه بر شوري مبتني بوده دگـرگـون ساخته و آنرا كاملا مبتني بر وراثت و خويشاوندي دانسته اند، آنان مي گـويند: «امامت اگـر بر اساس انتخاب امت صورت بگـيرد باطل است. امامت تنها در جائي مشروع و جائز است كه از قبل تعيين شده باشد. تنها امام قبلي هست كه حق تعيين جانشين دارد». جاحظ نيز در توجيه اين ديدگـاه كتابي به نام  (كتاب امامت فرزندان عباس)  نگـاشته است   [4].
 

--------------------------------------------------------------------------------

[1]- تاريخ الطبري، ج 6 ص 43 و83 وابن الأثير: الكامل، ج5 ص 318.

[2]- اكثر منابع.

[3]- الاشعري:  المقالات والفرق ص 21، والمقريزي ج2 ص 361 وابن الأثير