ند وتصميم در حمايت وانقياد براي او و از نصرت ظالمين دست كشيدند، و او را دعوت به خروج مي كنند، با تمام اين تفاصيل هنوز خارج نشد، با اينكه سيد مرتضي در چنين شرايطي قائل به وجوب خروجش شده بود.
شيخ صدوق در كتاب (اكمال الدين) ادعاي واقفيه را مبني بر غيبت و مهدويت حضرت كاظم را قبول نكردند و گـفتند عمرشان در آن روزها از حد طبيعي خارج شده بود، با اين وصف خودش وطبري روايتهايي نقل كردند كه شايد عمر (امام مهدي) به اندازه عمر نوح، و احتمال دادند خداوند براي مصلحت سنت وقانون طبيعي را نقض كند[11].
 

--------------------------------------------------------------------------------

[1]- الكليني:الكافي ص 380.

[2]- الكشي: الرجال ص 379.

[3]- الكليني: الكافي ج1 ص 177، الحميري: قرب الاسناد ص 203.

[4]- الصدوق: اكمال الدين ص 88.

[5]- الصدوق: اكمال الدين ص 531.

[6]- الصدوق: علل الشرائع ص 246 والآمالي ص 426.

[7]- المفيد: الفصول المختاره / مسألة في الغيبة ص 266 و269.

[8]- الكراجكي: كنز الفوائد، ج1 ص 371.

[9]- الطوسي: الغيبه ص 493.

[10]- المفيد: الامالي ص 390.

[11]- الصدوق: اكمال الدين ص 76 و7.
مبحث دوم
وضع سياسي عمومي قبل وبعد از غيبت
 
بخش اول: نظام سياسي
 يكي از خصوصيات عصر عباسي دوّم چيره شدن تركها بر شؤون خلافت بود، و آنها حتي در تعيين خليفه دخالت مي كردند، واين بر أثر بروز خلافات و كشمكش در داخل بيت عباسي حاكم ومشكلات وكشمكشهائي بين اركان حكومت ونيروهاي مسلح شده بود.
 (باغر) تركي خليفه وقت (المتوكل) را به قتل رساند[1].
محمد المنتصر وارث عرش خلافت بعد از پدرش المتوكل شد. عمر خليفه 25 سال بيشتر نبود، اما او بيش از شش ماه در كرسي خلافت نماند چون أجل مهلتش نداد[2].
 دو فرمانده ترك كه نامشان: (وصيف) و (بغا) بود بعد از مرگ (المنتصر) فرمانده ديگـري را بنام (باغر) به قتل رساندند، باغر همان شخصي بود كه المتوكل را كشته والمنتصر را جايش نشانيده بود [3]. اين دو فرمانده ترك بر خليفه (المستعين) چيره شدند، وخليفه چيزي از حكومت در دست نداشت بجز نامش ودر اين زمينه شاعر اين دو بيت را گـفته:
خليفةٌ في قفص بين وصيف وبغا
يقول ما قالا له كما يقول الببغا [4].
 خليفه (المستعين) به بغداد منتقل شد بعد از اينكه (المعتز والمؤيد) را به زندان انداخت، اما والي (المستعين) در سامراء (المعتز) را از زندان بيرون آورد وبا وي بيعت كرد كه (المعتز) والي را با عده زيادي از سربازان روانه بغداد تا به جنگ (المستعين) ومؤيدينش (وصيف وبغا) برود. اما (وصيف وبغا) با (المعتز) بيعت كردند، واين در 11 محرم 250 هجري بود.
 (المعتز) ارتش را به فرماندهي برادرش (احمد) براي جنگ با (المستعين) به بغداد گـسيل داشت، وقتيكه با محمد بن عبد الله الطاهر، فرمانده ارتش (المستعين) روبرو شدند. دومي ميل به صلح كرد و بعد از مبادله چندين نامه (المستعين) را خلع كردند. (المستعين) هم خودش را از خلافت خلع كرد واين حادثه روز پنجشنبه 5 محرم 252 هجري رخ داد، وخود را تسليم (المعتز) كرد [5].
روزي كه (المعتز) به خلافت بيعت شد 18 ساله بود ونامش (الزبير بن جعفر بن المتوكل) بود، و (المؤيد) بعنوان ولي عهد شناخته شد، اما طولي نكشيد كه (المؤيد) را دستگـير كردند وبه زندان انداختند، چون المعتز شنيد كه المؤيد قصد توطئه داشت بعد از اين او را از ولايت عهدي خلع كرد [6].
بعد از اين (المعتز) دو فرمانده (وصيف وبغا) را بقتل رساند وميل به (المغاربه والفراغنه) كرد كه اين سبب نقمت تركان شد مخصوصا بعد از قتل وصيف وبغا كه خليفه وادار به استعفا شد واين در ماه رجب سنه 255 هجري بعد از چهار سال وشش ماه حكومت رخ داد. (محمد بن الواثق) سعي در ميانجگـري ميان (المعتز) وتركان كرد، اما (المعتز) قبول نكرد وبه او مايوسانه گـفت: خلافت امريست نه توانش را دارم ونه به دردم مي خورد. (المهتدي) هم سعي در وساطت كرد، (المعتز) به او گـفت: نيازي به خلافت ندارم وتركان مَرا براي خلافت نمي پذيرند، او شش روز بعد استعفا در زندان بقتل رسيد[7].
تركان بعد از استعفاي (المعتز) (المهتدي محمد بن هارون الواثق) را منصوب به خلافت كردند و عمرش 37 سال بود، و حكومتش از 29 رجب 255 تا 16 رجب 256 هجري بود تا اينكه بدست تركان كشته شد. وقتيكه (المعتز) كشته شد (موسي بن بغا) غايب بود وقتيكه (صالح بن وصيف) مشغول تدبير امور با (المهتدي) بود موسي به سرعت خودرا به سامراء رساند، وبدون اذن خليفه (المهتدي) صالح بن وصيف را به قتل رساند[8].
 در اين اثنا (محمد بن مساور الشاري) علم عصيان را بر افراشت وبا لشكرش نزديك سامراء شد. مردم اذيت شدند، راه ها بسته شد واعراب عصيان كردند كه (المهتدي) دو فرمانده خود (موسي بن بغا و بايكال) را به جنگ (الشاري) فرستاد اما بايكال با ارتش برگـشت وبا خليفه (المهتدي) جنگـيد و ميانشان جنگ عظيمي رخ داد وعده زيادي از مردم كشته شدند و(بايكال) شكست خورد وبالاخره كشته شد، اما بايكال نيرويي در كمين گـذاشته بود، كمين با خليفه (المهتدي) جنگـيدند، اما اينبار خليفه شكست خورد و به سامراء پناه برد و از مردم خواست كه حمايتش كنند و در كوچه و بازار فرياد مي كشيد وحمايت مردم را طلب مي كرد، اما كسي به فريادش نرسيد، وقتي خليفه از پيروزي و كمك مردم نا اميد شد به منزل (ابن خيعونه) پناه آورد، تركان او را پيدا كردن و بعد از معزول كردن او را بقتل رساندند واين در 16 رجب سال 256 هجري بود[9].
بعد از اين حوادث با (المعتمد احمد بن جعفر المتوكل) در سن 25 سالگـي بيعت شد كه در اين منصب 23 سال ماند و در سال 279 وفات يافت، او شخصي بسيار ضعيف ومشغول لهو ولعب بود. (المعتمد) براي پسرش (جعفر المفوض الي الله) بيعت گـرفت، اما برادرش (ابا احمد الموفق) بر جريان امور غلبه كرد و برادرش را از امور عزل كرد و (المفوض) را به زندان افكند.كه اين اولين خليفه اي بود مقهور و محجور و محبوس ميشد، وقتيكه (الموفق) وفات يافت پسر (المعتضد) بجاي او نشست و امور را تدبير كرد و (جعفر) را از ولايت عهد در سال 278 خلع نمود. (المعتمد) در 19 رجب سال 279 مسموم شد و از دار دنيا رفت. اسماعيل بن حماد القاضي وارد بر (المعتضد) شد و سلام خلافت بر او كرد[10].
حضرت امام حسن عسكري در عهد (المعتمد) در سال 260 هجري از دار دنيا رفت، و دوران (غيبت وحيرت) شروع شد، والمعتمد 30 سال بيشتر نداشت ودر كمال ضعف وخوشگـذراني بود. (المعتضد) در 22 ربيع الثاني سال 289 از دار دنيا رفت، بعد از او با فرزندش (علي المكتفي) در سن 25 سالگـي براي خلافت باو بيعت كردند، او هم جواني ضعيف بود، در نتيجه (القاسم بن عبيد الله) ومولايش (فاتك) بر او چيره شدند، و بعد از مرگ وزيرش القاسم (العباس بن الحسن) و (الفاتك) بر او چيره شدند[11].
همينطور كه ملاحظه كرديد، حكام عباسي با هم اختلاف داشتند، اختلافاتي كه اكثراً با خشونت وخون همراه بود، اختلافات بين موالي وتركان بود حتي اينكه الخليفه (المقتدر) العباسي در سال 320 هجري در واقعه اي كه بينش وبين (مؤنس) خادمش در بغداد اتفاق افتاد كشته شد، وبا (القاهر) بيعت كردند، اما دو سال بعدش اورا خلع كردند وميله به چشمش كشيدند، و او را كور كردند، واين در 5/5/3