الهي) را به زير سؤال برده و از آن پس امام صادق را پيشوائي معرفي مي كردند كه مانند ديگـران از شخصيت بشري برخوردار است[1]. گـروهي ديگـر كه بيشتر تحت تاثير جنبش باطني (خطابيان) قرار داشتند از پايه منكر وفات اسماعيل شده و تمام رويدادهاي ظاهري مانند درگـذشت و دفن اسماعيل را نمايشي دانستند كه امام صادق آن را به منظور محافظت از جان اسماعيل و مخفي نمودن او به اجرا در آورده است. «چون براي امام جايز نيست براي جانشين خود به كسي وصيت كند و آن شخص در حيات امام از دار دنيا برود». گـفته مي شود كه امام صادق براي زدودن چنين فكري از اذهان عمومي، پيكر فرزندش را چندين بار به گـور وارد وخارج ساخت. ايشان حتي از مشايعت كنندگـان خواستند كه صورت فرزند خود را به دقت شناسائي كنند. اما خطابيان كه براي همه رويدادهاي تاويلي باطني ارائه مي كردند از آن پس به طور جدّي فرقه اسماعيليه را بر اساس امامت اسماعيل سازمان دادند. همان فرقه اي كه بعدها حكومت مصر را به دست گـرفته و سلسله دودمان فاطمي را بنياد نهادند[2].
گـروهي ديگـر مرگ اسماعيل را پذيرفتند اما دچار مشكل اساسي شدند كه چطور مي شود وصي امام صادق در حيات پدرش بميرد؟ لذا آنها مجبور به قول به «بداء» شدند، واين مشكل ثابت مي كند كه نصي معيني در مورد نام امامان از طرف حق تعالي وجود ندارد.
گـروه چهارم تغيير مشيّت الهي و پديده «بداء» را امري نا ممكن دانستند. آنان از پايه، وصيت ادعائي امام به فرزندش اسماعيل و يا اصولاً به هر كس ديگـر را منكر شده و گـفتند كه تشخيص امامت از اين پس تنها با نشانه هاي كلي ممكن خواهد بود.
روايتهاي منقول از اين دوره نشاندهنده اين امر است كه بزرگـان اصحاب امام مانند محمد بن مسلم و يعقوب بن شعيب و عبدالاعلي اذعان و اعلام مي كردند كه امام صادق هيچ كس را به جانشيني خود معين نساخت. در كتابهاي صفار و شيخ صدوق به نقل از اين افراد آمده است كه امام صادق از آنها خواست كه پس از رحلتش براي تشخيص امام جديد به شهر مدينه بروند[3].
 نتيجه آنكه ابهام در مورد تعيين جانشيني پس از وفات امام صادق بازهم آراء وفرقه هاي گـوناگـوني را در ميان شيعيان پديد آورده است. برخي از اصحاب كه بعدها به گـروه (ناووسيه) شهرت يافتند، وفات امام صادق را انكار نموده و ايشان را «مهدي موعود» كه فعلاً به غيبت رفته است. اسماعيليان نيز امامت را از آن محمد فرزند اسماعيل دانستند[4].
برخي ديگـر از اماميان - گـويا بنا به توصيه امام صادق – براي تشخيص امام به مدينه رفته و عبد الله الافطح فرزند ارشد امام صادق را كه مدعي جانشيني پدر بود پذيرفتند. گـفته مي شود كه جمع زيادي از اصحاب نامدار و فقهاي شيعه بر امامت عبد الله صحه گـذاشتند. آنان روايتي را از امام صادق نقل مي كردند كه طبق آن امام از فرزندش موسي خواسته است كه بدون هيچ منازعه اي زمامداري را به برادرش عبد الله واگـذارد[5].
در تاريخ آمده است كه در اين هنگـام زراره بن اعين صحابي بزرگ ونامدار امام باقر و امام صادق در بستر مرگ افتاده بود. با اين حال زراره فرزند خود عبيدالله را از كوفه به مدينه گـسيل داشت تا او را از امام جديد آگـاه سازد. گـفته مي شود كه او در هنگـام وفات قرآن را بر روي سينه اش قرار داده وگـفت: خداوندا، گـواهي مي دهم كه من پيرو كسي هستم كه اين كتاب امامت او را اثبات مي كند[6].
به روايت صفار، كليني، مفيد و كشي در آغاز اكثر بزرگـان اقطاب شيعه مانند هشام بن سالم جواليقي و محمد بن نعمان احول امامت عبد الله افطح را با تكيه بر اين اصل كه «امامت در صورت سلامت جسمي و عقلي فرزند بزگـتر از آن اوست» تاييد كردند. گـويا عمار الساباطي، صحابي نامدار دو امام باقر و صادق بيش از ديگـران در مورد امامت عبد الله اصرار مي كرد[7].
 بدين ترتيب نزديك بود كه امامت بدون وجود نص صريح و يا بدون وصيت پدر براي عبد الله افطح منعقد گـردد[8].
روايت شده است هشام بن سالم به همراه گـروهي از شيعه بر عبد الله افطح وارد شد و چند سؤال فقهي را مطرح كردند، اما گـويا پاسخ عبد الله هشام و يارانش را قانع نكرد، و اين امر باعث ترديد آنان شد. هشام مي گـويد: «ما از نزد او سرگـردان و سردرگـم خارج شديم.. در كوچه هاي مدينه گـريان گـشت مي زديم و از خود مي پرسيديم: به كجـا روي بياوريم؟ به زيديه، مرجئه، معتزله، خوارج و...راه چيست؟ در اين هنگـام ديدم مردي جا افتاده و ميانسال كه او را نمي شناختم از دور به من اشاره كرد كه به دنبال او بروم. به دنبال او به خانه اي وارد شدم و فهميدم كه او ابو الحسن موسي بن جعفر است. موسي ابتدا به ساكن وبدون آنكه سخن قبلي ما را شنيده باشد فرمود: نه به مرجئه ونه به قدريه، نه به زيديه ونه به معتزله وخوارج، بلكه به من، به من روي بياوريد. پرسيدم: به فداي تو باشم آيا پدرت رحلت كرد؟ گـفت: بلي، پرسيدم: چه كسي پس از اوست؟ گـفت: ان شاء الله راه هدايت را خواهي يافت. پرسيدم: آيا آن شخص تو هستي؟ گـفت: خير، چنين چيزي نمي گـويم. با خود گـفتم كه از راه درست وارد نشدم، پرسيدم: آيا از امامي ديگـر پيروي مي كني؟ گـفت: خير. آنگـاه بزرگـي و هيبت او بيش از پيش بر من تجلي يافت. گـفتم: اجازه دارم، مانند زمان پدرت سؤالهاي زيادي پرسيدم و علم او را دريائي بي كران يافتم. گـفتم: فدايت باشم، شيعه تو وپدرت در گـمراهي به سر مي برند، آيا اجازه دارم آنها را به امامت تو دعوت كنم؟ گـفت: هر كس را كه به او اطمينان داشتي دعوت كن و از او پيمان پنهانكاري وكتمان بگـير وهر كس كه نابجا خبر را پخش فاش كند، گـردنش بريده خواهد شد. هشام مي گـويد: از نزد موسي خارج شدم و در راه ابو جعفر احول را ديدم و او پرسيد: چه داري؟ گـفتم: هدايت. وقصه را براي او بازگـو كردم، سپس فضيل و ابو بصير را ديدم و آنها را خير كرديم. آنان نيز به نزد موسي رفتند، سخن او را شنيدند و امامت او را قرار كردند»[9].
در اين روايت مي بينيم كه هشام و احول فضيل و ابو بصير كه از پيشگـامان نظريه (امامت الهي) بودند خود آگـاهي كافي از امام معين شده، نداشتند. به هر تقدير چه تغيير نظر هشام و ياران او صحت داشته باشد وچه نداشته باشد، حيات وامامت عبد الله افطح دوام نيافت. او درست هفتاد روز پس از درگـذشت پدر و بدون آنكه فرزند ذكوري از او بماند، وفات يافت. بار ديگـر مسأله امامت كه قاعدتاً مي بايست تا روز قيامت تنها در فرزندان ذكور تداوم يابد، وارد بحران شد. در اينجا بازهم سه ديدگـاه عمده پديد آمد. پيروان ديدگـاه اول كه به (موسويان) شهرت پيدا كردند، عبد الله را از ليست امامان خارج ساخته و امامت را پس از امام صادق از آنِ موسي بن جعفر دانستند. برخي از آنها حتي عبد الله را به ناداني، انحراف و فساد متهم كردند[10].
 گـروهي ديگـر كه عبد الله بن بكير وعمار ساباطي ياران بزرگ امام صادق در ميان آنان بودند، امامت عبد الله افطح را مشروع دانسته و امامت موسي را پس از او تاييد كردند. آنان به (فطحيان) موسوم شدند و بر خلاف ديگـران، امامت برادران را در صورت نب