د وغير از رام و كشن و گنگا و جمنا پيري و مرشدي نه دارند و در چين و خطا ترك اين قدر هم نيست كه نام اين بزرگان را كسي بشناسد و تعظيم نمايد در اين مقام ناچار به طريق قصه خواني علي سبيل الاجمال وجوه اين عزل و نصب را بيان كرده آيد و ابن قتبيه و ابن اعثم كوفي و سمساطي را كه عمده مورخين شيعه اند شاهد اين افسانه سرائي آورده شود تا قابل اعتبار باشد اما قصه ابو موسي پس اگر عزل او نمي كرد فسادي عظيم بر كمي خاست كه تداركش ممكن نمي شد و كوفه و بصره همه خراب مي گشت به سبب اختلاف و نفاقي كه در لشكر هر دو شهر واقع شده بود تفصيلش آن كه در زمان خلافت عمر بن الخطاب رضي الله عنه ابو موسي اشعري والي بود به جهت قرب حدود فارس و شوكت زمين داران آن جا ابو موسي از پيشگاه خلافت در خواست مدد نمود از حضور خلافت لشكر كوفه براي مدد او متعين گرديد قبل از آن كه لشكر كوفه نزد ابو موسي برسد از اثنا راه آنها را متعين فرمود به جنگ رامهرمز كه شهريست عظيم مابين فارس و اهواز لشكر كوفه به آن سمت متوجه شد و فتح نمايان كرد و شهر را تصرف نمود و غارت كرد و قلعه را نيز تسخير نمودو مال بسيار و بنديان بيشمار از زن و بچه به دست آورد چون اين خبر به ابوموسي رسيد خواست كه لشكر كوفه را تنها با غنايم مخصوص نكند و لشكر بصره را كه بارها مشقت جنگ بلاد كشيده بودند محروم نگذارد به لشكر كوفه گفت اين امكانات را كه شما غارت كرديد من امان شش ماه را داده بودم و مهلت منظور داشتم تا معاملت بواجبي بگيرم و نقض عهد لازم نيايد را محض براي تخويف آنها متعين كرده بودم عجلت نموديد و با آنها در افتاديد لكشر كوفه اين امر را انكار نمودند و گفتند كه قصه امان محض افتراست و در ميان رد و بدل بسيار واقع شد فيما بين هر دو لشكر نزاع قايم گرديد آخر اين ماجرا به خليفه نويشتند عمر بن الخطاب رضي الله عنه فرمود كه آن چه صلحا لشكر ابوموسي و كبرا صحابه كه در آن جا هستند مثل حذيفه بن اليمان و برا بن عازب و عمران بن حصين و انس بن مالك و سعيد بن عمرو انصاري و امثال ايشان بعد از تفتيش و قسم دادن ابوموسي برد تا آن كه شش ماه امان داده بودم بنويسيد بر طبق آن عمل خواهيم نمود ابوموسي به حضور اعيان مذكور قسم خورد وحكم خليفه رسيد كه مال بنديرا بااهل بلاد مذكور بازدهند و تا مدت موجله تعرض ننمايند اين قصه موجب دل گراني لشكر كوفه ازابوموسي شد و جماعه از آن لشكر به حضور خليفه رسيدند و اظهار نمودند كه اگر امان مي داد در لشكر بصره خود البته معلوم و مشهور و معروف مي شد تا حال كسي از لشكر بصره بر اين معني اطلاع ندارد پس ابوموسي قسم دروغ خورده خليفه ابوموسي را به حضور طلبيد و از قسم او سؤال كرد او گفت و الله قسم به حق خورده ام خليفه گفت كه پس چرا لشكر بر سر آنها فرستاد تا كردند آن چه كردند اگر دروغ در قسم نداري در مصلحت ملكداري البته خطا كاري اين وقت ما را ميسر نيست كه ديگري قابل اين كار به جاي تو نصب كنيم برو بر صوبه داري بصره و سرداري لشكر آن جا قيام نما ترا و قسم ترا به خدا سپرديم تا وقتي كه شخصي قابل اين كار در نظر ما پيدا شود آن گاه ترا عزل كنيم و در اين اثنا عمر رضي الله عنه بدست ابولولو شهيد شد و نوبخت خلافت به حضرت عثمان رضي الله عنه رسيد لشكريان بصره نيز دفتر دفتر شكايت و تنگي نمودن در داد و دهش از ابوموسي به حضور خليفه وقت آمده و اظهار نمودند و لشكريان كوفه خود از سابق دل افسرده گي داشتند عثمان رضي الله عنه دانست كه اگر حالا اين را تغيير نكنم هر دو لشكر بر هم مي شوند و در كارها عمده دل نمي دهند و حال ملك هر دو صوبه به خرابي مي انجامد ناچار اورا تغيير كرد و عبدالله بن عامر كريز را كه اكرم قتيان قريش بود و طفل بود كه او را به حضور پيغمبر آورده بودند و آن جناب آب دهن مبارك خود در گلوي او چكانده بودو آثار شهامت و نجابت و لوازم سرداير و رياست از حركات و اقوال و افعال او در نوجواني ظاهر مي شد به جاي او نصب كرد و موجب كمال انتظام آن نواحي و هر دو لشكر گرديد احمد بن ابي سيار در تاريخ مرو روايت مي كند كه لما فتح عبدالله بن عامر خراسان قال لا جعلن شكري لله ان اخرج من موضعي هذا محرما فخرج من نيشابور و رواه سعد بن منصور في سننه ايضا و اما عمر بن العاص پس اورا به جهت كثرت شكايت اهل مصر عزل فرمود و سابق در عهد عمر رضي الله عنه هم به سبب بعضي امور كه از و به حضور خلافت معروض شده بود چون اظهار توبه نمود باز بر حال كرده بودند بالجمله عثمان را بر عزل ابوموسي .و عمر بن العاص مطعون كردن به شيعه نمي زيبد كه اين هر دو نزد ايشان واجب القتل اند و لهذا بعضي ظريفان اهل سنت اين طعن را از طرف شيعه برنگ ديگر تقرير كرده اند كه عثمان رضي الله عنه چرا اين هر دو اكتفا بر عزل فرمود و قتل ننمود تا در واقعه تحكيم بدسگالي امت و امام وقت از يشان بوقوع نيامد و بعضي ظريفان ديگر جواب اين طعن به اين روش داده اند كه عثمان رضي الله عنه دانست كه اگر اين هر دو را بكشم امامت من نزد عام و خاص ثابت خواهد شد زيرا كه علم غيب خاصه امام است و شيعه را جاي انكار نخواهند ماند و از آن جا كه خلق حيا بر مزاج عثمان غالب بود از تكذيب صريح شيعه شرم كرد و اكتفا بر عزل نموده تا اشاره باشد به صحت امامت او و اگر شيعه گويند كه اگر ابوموسي جايز العزل مي بود حضرت امير اورا چرا از طرف خود حكم مي كرد گوئيم از روي تواريخ ثابت است كه اين حكم كردن بنا چاري بود نه به اختيار و اگر بالفرض به اختيار هم باشد چون در اين كار هم خطا كرد معلوم شد كه قابل عزل بوده فايده جليله در اين جا دانست كه مطاعن شيخين را غير از شيعه كسي تقرير نمي كند لهذا در كتب اهل سنت كه اين مطاعن از كتب شيعه منقول اند اكثر بر اصول شيعه مي نشنيد و چسپان مي شوند بر خلاف مطاعن عثمان رضي الله عنه كه اكثر بر اصول شيعه نمي نشينند و وجه اين عدم انطباق آن است كه طاعنين بر عثمان دو فرقه اند شيعه و خوارج پس مطاعن عثمان رضي الله عنه نيز دو قسم اند قسمي آن كه بر اصول شيعه مي نشينند و قسمي آن كه بر اصول خوارج منطبق مي شوند و در كتب اهل سنت هر دو قسم را مخلوط كرده مي آرند بلكه شيعه نيز در كتب خود بر تكثير سواد مطاعن هر دو قسم را بي تميز و تفرقه ذكر مي كنند از اين سبب بعضي از مطاعن عثمان رضي الله عنه كه در كتب اهل سنت و شيعه موجود است و اصول شيعه و مذهب ايشان درست نميشود و طعن عزل ابوموسي نيز از همين باب است و الله اعلم و طعن عزل عمرو بن العاص نه بر اصول شيعه منطبق مي‌شود و نه بر اصول خوارج كه هر دو فرقه اورا تكفير مي نمايند و هر چنددر آن وقت عثمان اورا عزل كرد كلمات و حركات كفر از او صادر نشده بود ليكن چون آخر ها كافر و مرتد شد عزل او از عثمان محض كرامات عثمان بايد فهيمد ونيز خارقه كه از وي در باب عزل معاويه شيعه در خواست مي كردند در اين جا به ايشان نمود كه عمر بن العاص را عزل فرمود و عبدالله بن سعد بن ابي سريح راب ه جاي او منصوب كرد و او هر چنددر ابتداي امر مرتد شده بود ليكن بعد از اسلام دوباره ه