عفر و علماء نسب او را در اين دعوی تكذيب نمودند و گفتند كه اسماعيل بن جعفر قبل از پدر خود وفات يافت و سوای محمد اولاد نگذاشت و اين محمد در بغداد بلا ولد مرد چنانچه سابق گذشت و ساير شيعه نيز منكر نسب اويند و علماء نسب را در حقيقت كار وی اختلاف است نسابه مغرب گويند كه از اولاد عبدالله بن سالم بصری است و پدر او در بصره نانوا بود و نسابه عراق گويند كه او از نسل عبدالله بن ميمون قداح اهوازی است چنانچه سابق مذكور شد بهر حال اعتقاد مهدويه آن بود كه محمد بن عبدالله مذكور مهدی موعود است و از احاديث پيغمبر روايت كنند كه «علی رأس ثلث مائه تطلع الشمس من مغربه» و مراد از شمس مهدی است و از مغرب ملك مغرب واصل حديث هم از مفتريات ايشان است و تاويل مذكور از مخترعات ايشان بوده و اگر نيك تأمل كنيم اصل عقيده اسماعيليه انكار شرايع و بر هم زدن دين است و حاكم كه يكی از سلاطين و ائمه مهدويه بود در مصر حكم كرده بود كه هرگاه نام او در مجلسی مذكور شود مردم سجده نمايند و دعوی ميكرد كه حق تعالی با من كلام مي كند و مرا علم غيب حاصل است و افاعيل منكره او را در تواريخ بايد ديد و قدماء مهدويه در باطن الحاد و زندقه داشتند و بظاهر مبالغه در زهد و كثرت طاعت و اجراء احكام شريعت مي نمودند كه قلوب مردم را استمالت نمايند و تكثير سواد جيوش خود كنند و بهمين اسلوب خميريه نيز بعمل مي آورند، اظهار زندقه و الحاد اول قرامطه احداث نمودند و بر مقتدر عباسی خروج كردند و بعضی ديهات و بلدان را متصرف شدند و در رسم حج بمكه معظمه بانبوه بسيار آمدند و از حاجيان خانه خدا سه هزار كس را به تيغ بيدريغ شهيد ساختند و اين واقعه در سنه سه صد و نوزده «319» بود و رئيس ايشان ابوسعيد جنابی قرمطی بود و بعد از او پسر او ابوطاهر قرمطی نيز به دستور پدر در موسم حج به مكه معظمه با خلايق بسيار آمد و در مسجد الحرام بر اسب سوار داخل شد و پياله شراب در دست داشت و می ‌آشاميد و در قتل حاجيان مبالغه تمام ميكرد اسب خود را صغير كرد تا در عين مسجد و لشكريان خود را فرمود تا حجراسود را از مقام خود بر كندند و او را در كوفه بر كناسه و مزبله انداختند باز بر داشته نزد خود داشت تا بيست سال نزد آن لعين بود تا آنكه در سنه سه صد و سي و نه «339» خليفه عباسی مطيع لامرالله ابوالقاسم فضل بن المقتدر بسی هزار دينار از ايشان خريد و ابوطاهر ابن ابو سعيد حجر را گرفته در مسجد كوفه در آمد و او را در ستونی از ستونهای مسجد آويخت و اعيان شهر را حاضر كرد و بحضور آنها حجر را بوكيل خليفه سپرد درآن صحبت اين حكيم محدث حاضر بود حديثی روايت كرد كه بعضی از علامات حجر دران مذكور است و هو قوله يحشر هذا الحجر يوم القيامه و له عينان يبصر بهما و لسان يتكلم به يشهد لمن استلمه بحق و انه حجر يطفو علي الماء و لا يحترق بالنار ابو طاهر چون اين مضمون شنيد بطريق استهزا خنده كرد و آتش طلبيد و او را در آتش انداخت محترق نشد باز آب طلبيد و در آب انداخت در آب ننشست و بر روی آب ماند بعد از امتحان متحير شد و بزبان گفت كه حالا دين اسلام نزد من ثابت شد و معلوم كرد كه انهدام اساس اين دين ممكن نيست ليكن مذهب خود نگذاشت و ظهور حميريه از مهدويه كه اينها را الموتيه نيز گويند و سابق تفصيل حال ايشان مرقوم شد در سنه چهار صدو هشتادو سه «483» بود و مسقطيه از اينها هم پس تر ظاهر شده اند بعد از شروع فتنه تتار پس مسقطيه اخر رافضه اند از روي ظهور.

فائده دوم: بايد دانست كه بعد از افتراق شيعه در هر شهر و در هر اقليم دعاة ايشان ميگشتند و برای طلب ملك و رياست و تكثر تابعين سعيها و كنكاش‌ ها ميكردند و در هيچ مذهب و هيچ فرقه اين قدر كوشش در ترويج مذهب و دعوت مردم بسوی خود واقع نشده كه اينها ميكردند سببش آنكه اصل مذهب ايشان مبتنی ميشد بر امامت بعضی اشخاص و امامت چون صيغه رياست است بلكه رياست اعلی است ناچار ترويج حال آن امام و مردم را معتقد او ساختن و بسوی او راغب كردن ضرور می افتاد تا صورت رياستی بهم رسد بخلاف مذاهب ديگر كه اصل مذهب شان چيزی كه متعلق به رياست باشد نيست پس بعضی را از اين فرقه ها تقدير موافق تدبير افتاد و ثروتی و جاهی حاصل كردند و بعضی خايب و خاسر جان دادند باز بعد از حصول ثروت و جاه بعضی را استمرار دولت در دو سه پشت مقدر شد و بعضی را چندی باطل جلوه داد باز مضمحل گشت به اين جهت امتداد ايام هر فرقه مختلف افتاد، اهل تاريخ گويند كه ناؤوسيه در بغداد بكثرت تمام بودند خصوصاً در سنه خمسمائه و اكثر فرق شيعه در مصر و شام و عراق و اذربيجان و فارس و خراسان منتشر بودند تا آنكه فتنه تتار بوقوع آمد و اينها از بلاد خود فرار كرده به اطراف و جوانب دور دست افتادند و در بلدان ديگر اين بليه شايع شد و مردم به اغوای اينها از جا رفتند ليكن در فتنه تتار اكثر فرق شيعه مفقود گشتند و نابود شدند بعد از آن كسی از شيعه نماند الا قليلي از غلاة و باطنيه و اكثری از زيديه و اماميه اثنا عشريه و مهدويه.

اما غلاة پس اعظم ايشان سبائيه اند كه قائل به الوهيت جناب علوی اند و در اردبيل و ديگر شهرهای آذربايجان في الجمله موجوداند و هيچ عبادت ندارند مگر آنكه در سالی سه روز روزه ميگيرند و ميگويند كه در شهر بغرا از بلاد ترك نيز آنجماعه هستند و پادشاهی آنجا دعوی ميكنند كه از نسل يحيی بن زيد بن علی بن الحسين ام است، واز غرايب آنكه مردم آن شهر همه امرد و كوسه نقش مي باشند و در هيچ كس ريش نمی براید مگر پادشاه ايشان ريش دراز دارد و در بعض ديهات زابلستان نيز پاره‌ای از اين جماعه را نشان ميدهند و ديگر فرقه از غلاة كه قايل بحلول باری تعالی در بدن علوی اند مفضليه و نصيريه اند «مفضليه» را امتداد زمانی بسيار شد تا اين وقت در بلاد كنجه موجوداند و «نصيريه» را نيز عمر طويل شد در كوهستان خراسان هستند و جسته جسته در شهرهای خراسان نيز يافته ميشوند و بعضی از آنها در هندوستان نيز در عهد سلطنت محمد شاه پادشاه دلهی آمده بودند و در خانه امير خان فرو كش كرده چند كس از مردم معتبر با او ملاقات نمودند او خبرداد كه در كوهستان خراسان ايحيان نام ديهی است كه سكنه آنجا همه غلاة و نصيريه اند و در آن ديه امامی است كه خود را از علويان ميگيرد و در هر شهر از شهرهای خراسان نايبی می فرستد و واقعه نويسی معين ميكند و در اصطلاح آنها لفظ اله بر امام رسول بر نايب او و لفظ جبرئيل بر واقعه نويس اطلاق ميكنند اصلا با شريعت كار ندارند و هيچ عبادت ندانند مگر ادای خمس بسوی امام مذكور ميكنند و ديهات ديگر در قرب و جوار ايحيان نيز بهمين مذهب متمذهب اند و از خرافات ايشان آنست كه گاهی اله از بود و باش زمين بستوه می آيد پس حكم ميكند ابر را كه بسان زينه پايه گردد و بالای او می برآيد و سير آسمان ميفرمايد و باز به زمين نزول ميكند. و از عقايد ايشان آنست كه محمد فرستاده علی است و منكر معادند و قايل به تناسخ ارواح در ابدان‌اند و گويند كه ارواح هميشه از بدنی به بدنی انتقال می نمايند و جنت عبارت از بدن انس