ن فاطمه بضعه مني يؤذيني ما اذاها و يريبني ما رابها فمن اغضبها اغضبني» و از آن جمله آنكه حضرت امير به حضرت زهرا رنجش فرموده از خانه برآمده به مسجد رفت و بر زمين مسجد بي‌فرش خواب فرمود و چناب پيغمبر صلي الله عليه و سلم را بر اين ماجرا اطلاع دست داد نزد زهرا آمد و پرسيد كه اين ابن عمك زهرا عرض كرد كه انه غاضبني فخرج و لم يقل «قيلوله» عندي و اين هر دو روايت متفق عليه و صحيح است و از اجلا بديهات است كه حضرت موسي علي نبينا و عليه الصلوه و السلام به حكم بشريت بر حضرت هارون كه برادر كلان و نبي مقرب خدا بود غضب نمود به حدي كه سر و ريش مباركش گرفت و كشيد و يقين است كه حضرت هارون قصد غضب حضرت موسي نفرموده بود زيرا كه اغضاب نبي كفر است اما در غضب حضرت موسي هيچ شبهه نيست پس اگر اين معامله اغضاب مي‌بود لابد حضرت هارون در آن وقت متصف به كفر مي‌گرديد معاذا لله من ذلك جواب ديگر سلمنا كه حضرت زهرا رضي الله عنها بنا بر منع ميراث يا بنا بر نشنيدن دعوي هبه غضب فرمود و ترك كلام با ابوبكر رضي الله عنه نمود ليكن در روايات شيعه و سني صحيح و ثابت است كه اين امر خيلي بر ابوبكر شاق آمد و خود را به در سراي زهرا حاضر آورد و اميرالمؤمنين علي را شفيع خود ساخت تا آنكه حضرت زهرا از او خشنود شد اما روايات اهل سنت پس در مدارج النبوه و كتاب الوفا و بيهقي و شرح مشكوه موجود است بلكه در شرح مشكوه شيخ عبدالحق نوشته است كه ابوبكر صديق رضي الله عنه بعد از اين قضيه به خانه فاطمه زهرا رضي الله عنها رفت و بر گرمي آفتاب در آستانه در ايستاد و عذرخواهي كرد و حضرت زهرا از او راضي شد و در رياض النضره نيز اين قضيه به تفصيل مذكور است و در فصل الخطاب به روايت بيهقي از شعبي نيز همين قصه مذكور است و ابن السمان در كتاب الموافقه از اوزاعي روايت كرده كه گفته بيرون آمد ابوبكر رضي الله عنه بر در فاطمه رضي الله عنها در روز گرم و گفت نمي‌روم از اينجا تا راضي نگردد از من بنت پيغمبر خدا صلي الله عليه و سلم پس درآمد بر وي علي رضي الله عنه پس سوگند داد بر فاطمه كه راضي شو پس فاطمه راضي شده است و اما روايات شيعه پس زيديه خود به عينه موافق روايت اهل سنت در اين باب روايت كرده‌اند و اما اماميه پس صاحب محجاج السالكين و غير از او علماي ايشان روايت كرده‌اند ان ابابكر رضي الله عنه لما راي ان فاطمه انقبضت عنه و هجرته و لم تتكلم بعد ذلك في امر فدك كبر ذلك عنده فاراد استرضاءها فاتاها فقال لها صدّقت يا ابنه رسول الله عليه و سلم فيما ادعيت و لكني رأيت رسول الله صلي الله عليه و سلم يقسمها فيعطي الفقراء و المساكين و ابن السبيل بعد ان يؤتي منها قوتكم والصنعين بها فقالت افعل فيها كما كان ابي رسول الله صلي الله عليه و سلم يفعل فيها فقال ذلك الله عليّ ان افعل فيها ما كان يفعل ابوك فقالت والله لتفعلن فقال والله لا فعلن ذلك فقالت اللهم اشهد فرضيت بذاك و اخذت العهد اليه و كان ابوبكر رضي الله عنه يعطيهم منها قوتهم و يقسم الباقي فيعطي الفقراء والمساكين و ابن السبيل اين است عبارت مرويه در محجاج المساكين و ديگر كتب معتبره اماميه و از اين عبارت صريح مستفاد شد كه ابوبكر دعوي زهرا را تصديق نمود ليكن عدم قبض را و تصرف پيغمبر را صلي الله عليه و سلم تا حين وفات مانع ملك دانسته بود كما هو المقرر عند جميع الامه و چون ابوبكر رضي الله عنه زهرا را در دعوي تصديق نموده باشد باز حاجت اشهاد ام ايمن و حضرت امير رضي الله عنه چه بود الحمد لله كه از روي روايات اماميه اظهار حق شد و طوفان و تهمتي كه بر ابوبكر رضي الله عنه بسته بودند كه دعوي را مسموع ننمود و شهادت را رد كرد دروغ برآمد و الله «لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَيُبْطِلَ الْبَاطِلَ وَلَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ «8»«الانفال»در اينجا نيز بايد دانست كه علماي شيعه چون ديدند كه هبه بغير قبض موجب ملك نمي‌شود پس حضرت زهرا رضي الله عنها چرا در غضب مي‌آمد و ابوبكر رضي الله عنه را چه تقصيري ناچار در زمان ما علماي ايشان از اين دعوا نيز انتقال نموده دعواي ديگر برآوردند و طعن ديگر تراشيدند كه آن طعن چهاردهم است.طعن چهاردهم آنكه پيغمبر خدا صلي الله عليه و سلم حضرت زهرا رضي الله عنه را به فدك وصيت كرده بود و ابوبكر او را بر فدك تصرف نداد پس خلاف وصيت پيغمبر نمود جواب از اين طعن به چند وجه است اول انكه دعواي وصايت حضرت زهرا رضي الله عنها باز اثبات آن دعوا به شهادتي از كتابي از كتب معتبره اهل سنت يا شيعه به ثبوت بايد رسانيد بعد از آن جواب بايد طلبيد دوم آنكه وصيت به اجماع شيعه و سني اخت ميراث است پس در مالكه ميراث جاري نشود وصيت چه قسم جاري خواهد شد زيرا كه وصيت و ميراث هر دو انتقال ملك بعد الموت‌اند و بعد الموت انبياء مالك هيچ چيز نمي‌مانند بلكه مال ايشان مال خدا مي‌شود و داخل بيت المال مي‌گردد و سر در اين آن است كه الانبياء لا يشهدون ملكا مع الله پس هر چيز را كه در دست ايشان افتد عاريه خدا مي‌دانند و به آن منتفع مي‌شوند و لهذا به ايشان زكات واجب نمي‌شود و نه اداي دين از تركه ايشان واجب مي‌گردد و در مال عاريت بالبداهه وصيت كردن و ميراث دادن نافذ نيست و چون عدم توريث در مال انبياء به روايت معصومين بالقطع ثابت شد عدم نفاذ وصيت به طريق اولي به ثبوت رسيد زيرا كه توريث به مراتب اقوي است از وصيت و وصيت به مراتب اضعف است از توريث سيوم آنكه وصيت براي شخصي بالخصوص وقتي درست مي‌شود كه سابق از آن بر خلاف آن وصيت از موصي صادر نشده باشد و در اينجا لفظ ما تركناه صدق كار خود كرده رفته است و جميع متروكه پيغمبر صلي الله عليه و سلم وقف في سبيل الله گرديده گنجايش وصيت نمانده چهارم آنكه اگر بالفرض وصيت واقع شده باشد و ابوبكر را رضي الله عنه بر آن اطلاع نشد و نزد او به موجب شاهدان به ثبوت نرسيد او خود معذور شد اما حضرت امير را در وقت خلافت خود چه عذر بود كه آن وصيت را جاري نفرمود و به دستور سابق در فقرا و مساكين و ابن السبيل تقسيم مي‌نمود اگر حصه خود را در راه خدا صرف كرد حسنين و خواهران ايشان را چرا از ميراث مادر خود محروم ساخت شيعه از اين سخن چهار جواب گفته‌اند هر چهار را با خللي كه در آنها است در زير مي‌آوريم اول آنكه اهل بيت مغضوب را باز نمي‌گيرند چنانچه حضرت رسول صلي الله عليه و سلم خانه مغضوب خود را كه در مكه داشتند بعد از فتح مكه از غاصب نگرفتند و در اين جواب خلل است زيرا كه در وقت عمر بن عبدالعزيز خود فدك را به حضرت امام محمد باقر داد و ايشان گرفتند و در دست ايشان بود باز خلفاي عباسيه بر آن متصرف شدند تا آنكه در سال دوصد و بيست مأمون عباسي به عامل خود قثم بن جعفر نوشت كه فدك را به اولاد فاطمه رضي الله عنها بده در اين وقت امام علي رضا گرفتند باز متوكل عباسي بر آن متصرف شدند و بعد از آن معتضد رد آن نمود چنانچه قاضي نور الله در مجالس المؤمنين به تفصيل ذكر نموده پس اگر اهل بيت مغصوب را نمي‌گيرند اين حضرت چرا گرفتند و نيز ح