د كه لا يحجّ بعد العام مشرك و لايطوف بالبيت عريان و از اين روايات صريح معلوم مي‌شود كه ابوبكر صديق رضي الله عنه از اين خدمت معزول نشده بود و الا در خدمت غير دخل نمي‌كرد و مناديان را نصب نمي‌فرمود پس در اين صورت چون عزل واقع نشد جاي تمسك شيعه نماند آمديم بر احتمال اول كه ظاهراً لا يودي عني الا رجل مني آن را قوت مي‌بخشد و نيز حكم آن سرور صلي الله عليه و سلم كه سوره برائت را از ابوبكر بگير و تو آن را بخوان بر تقدير صحت اين جمله مويد مي‌شود گوييم كه اين عزل به سبب عدم لياقت و قصور قابليت ابوبكر نبود زيرا كه بالاجماع ثابت است كه ابوبكر از امارت حج معزول نشد و چون لياقت سرداري حج كه متضمن اصلاح عبادات چند لك كس از مسلمين است و مستلزم اداي احكام بسيار و خواندن خطبه‌ها و تعليم مسايل بيشمار و فتوا دادن در وقايع نادره و حوادث غريبه كه در آن انبوه كثير روي مي‌دهد و محتاج به اجتهاد عظيم و علم وافر مي‌گرداند به ابوبكر رضي الله عنه ثابت شد لياقت قرائت چند آيت قرآني به آواز بلند كه هر قاري و حافظي مي‌تواند سرانجام دهد چرا او را ثابت نخواهد بود و خطبه‌هاي ابوبكر و صفت اقامه حج كه از ابوبكر رضي الله عنه در آن هنگام به ظهور آمد در صحيح نسائي و ديگر كتب حديث به طريق متعدده مذكور است و به اجماع اهل سير ثابت و مقرر است كه علي مرتضي در اين سفر اقتداء ابوبكر مي‌فرمود و عقب او نماز مي‌گذارد و در مناسك حج متابعت او مي‌نمود و نيز در سير و احاديث ثابت و صحيح است كه چون علي مرتضي از مدينه منوره به عجله روانه شد و بعد از قطع مسافت به جناح سرعت نزديك به ابوبكر رسيد و آواز ناقه رسول خدا صلي الله عليه و سلم مسموع ابوبكر گرديد اضطراب نمود و گمان برد كه شايد رسول خدا صلي الله عليه و سلم خود براي اداي حج تشريف آورده باشند تمام لشكر را استاده كرد و توقف نمود بعد از ملاقات علي مرتضي استفسار كرد كه اميرً ام مأموراً يعني تو اميري و من از امارت معزول يا تو تابع و مأموري و من اميرم علي مرتضي در جواب گفت كه من مأمورم پس ابوبكر رضي الله عنه روانه شد و پيش از روز ترويه خطبه خواند و تعليم مناسك حج موافق آئين اسلام به مردم شروع كرد پس لابد اين عزل ابوبكر را كه در مقدمه تبليغ اين چند آيه قرآني واقع شد وجهي مي‌بايد و رأي عذم لياقت و قصور قابليت و الا نصب ابوبكر در امري كه خيلي جليل القدر است و عزل او از اين كار سهل صريح خلاف عقل است كه هرگز از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و سلم كه اعقل ناس بود واقع نمي‌تواند شد چه جاي آنكه حكم الهي نيز خلاف حكمت نازل شود معاذ الله من ذلك و آن وجه آن است كه عادت عرب در عهد بستن و شكستن و صل نمودن و جنگ بنياد نهادن همين بود كه اين چيزها را بلاواسطه سردار قوم با كسي كه در حكم او باشد از فرزند و داماد و برادر به عمل آورد و گفته و كرده ديگري را هر چند در مرتبه بزرگي داشته باشد به خاطر نمي‌آوردند و آن را معتبر نمي‌دانستند و حالا نيز همين رايج و جاريست كه هر گاه در ميان سلاطين و امراء و زمين داران بابت ملكي يا سرحدي مناقشه مي‌افتد از هر دو جانب وزر و امرا و افواج و لشكرها در جنگ و جدال سعي و تلاش و جد كد مي‌نمايند و چون نوبت به عهد و پيمان و قول و قسم مي‌رسد تا وتي كه شاهزاده‌ها را به طريق توره حاضر نكنند و از زبان شان اين مضمون را نگويانند معتبر نمي‌شود و محل اعتماد نمي‌گردد و اگر تأمل كنيم خواندن سوره برات در اين انبوه كثير كه در منا واقع مي‌شود و به قدر شش لك كس در آن وادي وسيع فراهم مي‌آيند و رسانيدن آواز به گوش هر كس محتاج است به كردش بسيار و محن شديد و بلند كردن آواز متصل هر خيمه و در هر مثل و در هر بازار پس ناچار از امير حج اين كار نمي‌تواند شد زيرا كه او است به خبرداري اعمال حج و نگاه داشتن مردم از فتنه و فساد و فساد احرام و جنايات حج براي اينكار شخصي ديگر مي‌بايد و چون اين كار هم از مهمات عظيمه است پس لابد آن شخص هم عظيم القدر و بزرگ مرتبه باشد مثل ابوبكر و لذا جناب پيغمبر صلي الله عليه و سلم علي را براي اين كار امير ساخت و ابوبكر را بر حج مهم به خوبي و رونق سرانجام پذيرد و هر دو كار نزد مردم مقصود الذات دريافته شود اگر اكتفاء بر مناديان ابوبكر مي‌فرمود مردم را گمان مي‌شد كه مقدمه عهد و پيمان پيغمبر چندان ضرور نبود كه براي اينكار شخصي مستقل منصوب نفرمود و در لطيفه ديگر است كه بعضي مدققين اهل سنت بدان پي برده‌اند كه ابوبكر رضي الله عنه مظهر صفت رحمت الهي بود و لهذا در حق او ارشاد فرموده‌اند كه «ارحم امتي بامتي ابوبكر» پس كار مسلمين را كه مورد رحمت الهي‌اند به او حواله فرمود و علي مرتضي شير خدا و مظهر جلال و قهر الهي بود و كافر كشي شيوه او نقض عهد كافران را مورد قهر و غضب‌اند بر ذمه او گردانيد تا صفت جمال و جلال الهي در آن مجمع كه نمونه محشر و مورد مسلمان و كافر بود از اين دو فواره درياي بي‌پايان صفات خدا جوش زند و طرفه آن است كه ابوبكر صديق رضي الله عنه در اين كار هم مددكار علي بن مرتضي بود در بخاري از ابي هريره روايتي موجود است كه او را با جماعتي ديگر متعين علي مرتضي نمود و خود نيز گاه گاه شريك اين خدمت مي‌شد چنانچه در ترمذي حاكم به روايت ابن عباس ثابت است كه كان علي ينادي فاذا اعيي قام ابوبكر فنادي بها و في روايت فاذا بح قام ابوهريره فنادي بها بلجمله وجه عزل ابوبكر همين بود نقض عهد را موافق عادت عرب اظهار نموده آيد تا آينده عريان را جاي عذر نماند كه ما را موافق رسم و آئين ما بر نقض عهد آگاهي نشد تا راه خود مي‌گرفتيم و چاره خود مي‌ساختيم و اين وجه در معالم و زاهدي و بيضاوي و در شرح تجريد و شرح مواقف صواعق و شرح مشكوه و ديگر كتب اهل سنت مذكور و مسطور است و لهذا چون پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم در حديبيه بعد از مصالحه اوس انصاري را كه در صنعت كتابت مهارتي تمام داشت براي نوشتن عهدنامه طلبيد نه سهيل بن عمرو كه از طرف مشركان جهت مصالحه آمده بود گفت يا محمد بايد كه اين عهدنامه را پسر عم تو علي بنويسد و نوشتن او من را قبول نداشت چنانچه در مدارج و معارج و ديگر كتب سير مرقوم است.

جواب ديگر سلمنا كه ابوبكر را از تبليغ برائت عزل فرمودند اما عزل شخصي كه صاحب عدالت باشد و هزار جا پيغمبر صلي الله عليه و سلم و آيات قرآني بر عدالت او گواهي داده باشند به جهت مصلحت جزئيه دليل نمي‌شود بر عدم صلاحيت او رياست را خصوصاً چون در خدمتي كه از آن معزول شده تقصيري و خيانتي از وي صدور نيافته باشد زيرا كه حضرت امير المؤمنين عمر بن ابي سلمه را كه ربيب خاص پيغمبر صلي الله عليه و سلم بود و از شيعه مخلصين حضرت امير و خيلي عابد و زاهد و امين و عالم و فقيه و متقي از ولايت بحرين عزل نمود و در مقام عذرنامه به او نوشت كه در كتب صحيحه بل اصح الكتب شيعه كه نهج البلاغه است موجود است اما بعد فاني و ليت النعمان بن عجلان الدورقي علي البحرين و نزعت يدك فلا ذم لك و لا تثريب عليك فقد احسنت