از خطابيه اند.باب دهم: در مطاعن خلفاي ثلاثه و ديگر صحابه كرام و ام المؤمنين عايشه صديقه     

در مطاعن خلفاي ثلاثه و ديگر صحابه كرام و ام المؤمنين عايشه صديقه كه شيعه در كتب خود آورده‌اند و آن مطاعن را از كتب اهل سنت بزعم خود ثابت نموده و جواب آن مطاعن.

بايد دانست كه بعد از تتبع و استقراء معلوم شده كه در عالم هيچ كس نبوده است الا به زبان بدگويان و عيب جويان بطعن و قدح او جاري شده بلكه حرف در جناب كبرياء الهي است و معلوم است كه معتزله بتقريب انكار عصمت انبياء هيچ پيغمبري را از ابتداي حضرت آدم تا حضرت پيغمبر ما نگذاشته‌اند كه صغاير و كباير به جناب ايشان نسبت نكرده و هر همه را به آيات و احاديث به اثبات رسانيده و همچنين فرقه يهود در انكار عصمت ملائكه همين جاده را پيموده‌اند و خوارج و نواصب در جناب حضرت امير و اهل بيت كرام همين و تيره پيش گرفته‌اند ليكن بر عاقلان پوشيده نيست كه اين همه عوعوي سگان نسبت به نور افشاني ماه است اصلاً نقض منزلت آن بزرگان نمي‌كند.

بيت:

و اذا اتتك نقيصتي من ناقص * فهي الشهاده لي باني كامل

پس يكي از وجوه بزرگي خلفاء و صحابه و ام المؤمنين توان دانست كه اين بدگويان با جود كمال عناد و نهايت احقاد تا اين مدتها بجز همين چند شبهه كه در اول فكر از هم مي‌پاشد نيافته‌اند حال آنكه زياده بر مقدور در تجسس عيوب ايشان ساعي بود و كسي كه در تمام عمر خود ده كار يا دوازده كار بعمل آرد كه جاي گرفت دشمنان و بدگويان باشد و با وصف آنكه رياست عام و معاملات گوناگون با خلق انام داشته باشد و آن جايهاء گرفت هم في الحقيقه محل طعن نباشد خيلي عجيب است حالا اگر شخصي رياست يك خانه داشته باشد و هر روز كار خطا از او سر بر زند و باقي امور او بر صواب باشد غنيمت وقت و نادره روزگار است.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:72.txt">1</a><a class="text" href="w:text:73.txt">2</a><a class="text" href="w:text:74.txt">3</a><a class="text" href="w:text:75.txt">4</a><a class="text" href="w:text:76.txt">5</a><a class="text" href="w:text:77.txt">6</a><a class="text" href="w:text:78.txt">7</a><a class="text" href="w:text:79.txt">8</a><a class="text" href="w:text:80.txt">9</a><a class="text" href="w:text:81.txt">10</a><a class="text" href="w:text:82.txt">11</a><a class="text" href="w:text:83.txt">12</a><a class="text" href="w:text:84.txt">13</a><a class="text" href="w:text:85.txt">14</a><a class="text" href="w:text:86.txt">15</a></body></html>طعن اول آنكه روزي ابوبكر «رضي الله عنه» بالاي منبر پيغمبر آمد تا خطبه بخواند امام حسن و امام حسين «رضي الله عنهم» گفتند كه يا ابابكر انزل عن منبر جدنا، پس معلوم شد كه ابوبكر لياقت اين كار را نداشت جواب امامين در زمان خلافت ابوبكر بالاجماع صغير السن بودند زيرا كه تولد امام حسن در سال سوم از هجرت است در رمضان و تولد امام حسين در سال چهارم است در شعبان، و وفات پيغمبر صلي الله عليه و سلم در اول سال يازدهم است پس اقوال و افعال كه در وقت صغر سن از ايشان بصدور آمده شيعه آن را اعتبار مي‌كنند و احكام بر آن مرتب مي‌سازند يا به سبب صغر سن اعتبار نمي‌دارند و احكام بر آن متفرع نمي‌كنند بر تقدير اول درك تقيه كه نزد ايشان از جمله واجبات است لازم مي‌آيد و نيز مخالفت رسول «عليه السلام» كه آن جناب ابوبكر را در نماز پنج وقتي از روز چهارشنبه تا روز دوشنبه خليفه خود ساخته بود و نماز جمعه و خطبه نيز در اين اثناء به خلافت او سرانجام داده لازم مي‌آيد و نيز مخالفت امير المؤمنين كه آنجناب در عقب او نماز گزارده و خطبه و جمعه او را مسلم داشته لازم مي‌آيد و بر تقدير ثاني هيچ نقصاني پيدا نمي‌كند و موجب طعن و تشنيع نمي‌گردد و قاعده اطفال است كه چون كسي را در مقام بزرگ خود و محبوب خود نشسته بينند يا جامه او را پوشيده يا ديگر امتعه او را بااستعمال آورده اگر چه به رضايت و اذن او باشد مزاحمت مي‌كنند و مي‌گويند كه از اين مقام برخيز يا جامه را بركش. باين اقوال ايشان استدلال نتوان كرد و هر چند انبياء و ائمه به كمالات نفساني و مراتب ايماني از ساير خلق ممتاز مي‌باشند ليكن احكام بشريه و خواص سن صبّي و طفوليت درين‌ها نيز باقي است و لهذا مقتدي بودن را بلوغ به حد كمال عقل ضرور داشته‌اند بلكه قبل از اربعين منصب نبوت بكسي عطا نشده الا نادرا والنادر في حكم المعدوم و مثل مشهور است كه الصبي صبي و لو كان نبيا.طعن دوم آنكه مالك ابن نويره زني جميله داشت خالد بن الوليد كه امير لامراء بود بطمع ازدواجش مالك را كه مرد مسلمان بود بكشت و همان شب زن او را بحباله نكاح درآورده مجامعت كرد و تا زمان انقضاء عدت وفات كه چهار ماه و ده روز است توقف نكرد، حال آنكه زنا واقع شد زيرا كه نكاح در اثناء عدت درست نيست و ابوبكر صديق نه بر خالد حد زنا زد و نه از وي قصاص گرفت و حال آنكه استيفاء قصاص و اجراي حد بر ابي بكر واجب بود و عمر رضي الله عنه در اين كار بر وي انكار نمود و به خالد گفت كه اگر من والي امر شوم از تو قصاص مي‌گيرم. جواب اين طعن موقوف بر بيان اين قصه است موافق آنچه در كتب معتبره فن سير و تواريخ ثابت است بايد دانست كه خالد بعد از فراغ از مهم طليحه بن خويلد اسدي متبنّي كه به اغواي شيطاني اين دعوي باطل آغاز نهاده بود و بنواحي بطاح توجه نمود و سرايا بااطراف و جوانب فرستاد و بطريقه مسنونه جناب پيغمبر صلي الله عليه و سلم فرمود تا بر سر قومي كه بتازند اگر آواز اذان در آن قوم بشنوند دست از غارت و قتل و نهب بازدارند و اگر آواز اذان بگوش ايشان نرسد آن مقام را دارالحرب قرار داده دست قتل و غارت بگشايند و دود از دمار آن قوم برآرند اتفاقاً سريه كه ابوقتاده انصاري نيز در ميان‌شان بود مالك بن نويره را كه به امر آن حضرت صلي الله عليه و سلم رياست بطاح و خدمت اخذ صدقات سكنان آن نواح به وي تعلق داشت گرفته پيش خالد آوردند ابوقتاده گواهي داد كه من بانگ نماز از ميان قوم وي شنيده‌ام و جماعه ديگر كه هم دران سريّه بودند عكس آن ظاهر نمودند و اين قدر خود بشهادت مردم گرد و نواح بثبوت رسيده بود كه هنگام استماع خبر قيامت اثر وفات جناب پيغمبر صلي الله عليه و سلم زنان خانه اين مالك بن نويره حنابندي و دف نوازي و ديگر لوازم فرحت و شادي به عمل آورده شماتت اهل اسلام نموده بودند اتفاقاً مالك بحضور خالد در مقام سؤال و جواب در حق جناب پيغمبر «صلي الله عليه و سلم» اين كلمه گفت قال رجلكم او صاحبكم كذا و اين اضافت بسوي اهل اسلام نه بخود شيوه كفار و مرتدين آن زمان بود و سابق اين هم منقح شده بود كه بعد از استماع خبر وحشت اثر وفات پيغمبر صلي الله عليه و سلم مالك ابن نويره صدقاتي كه از قوم خود گرفته بود بر آنها رد نمود و گفت كه باري از موت اين شخص خلاص شديد باز بحضور خالد اين اداء ارتداد از وي صادر شد، خالد حكم فرمود كه او را بقتل رسانند و چون خبر به مدينه منوره رسيد و از اين حركت خالد ابوقتاده انصاري برآشفته نيز به دار الخلافه آمد و خالد را تخطئه نمود. عمربن الخطاب در اول وهله همين دانست كه اين قتل بيجا واقع گشت و بر خالد قصاص و حد آيد چون ابوبكر صديق خالد را بحضور خود طلبيد و از وي استف