ت نكرد پس احكام شيعه بر ايمه غالب آمد و در احكام ايمه مغلوب شد معاذ الله من سؤ الاعتقاد و هرگز ان قسم تاويلات را در محاورات عرب و عجم نظيري و مثالي يافته نمي‌شود و ركاكت ها نحوي كه در اين جا لازم آمده پوشيده نيست از حمل تاء متكلم واحد بر جمع و صيغه تكلم بر غيبت و اضافه متكلم فعل غير را بسوي نفس خود بي علاقه سبيه و امريه و مثل اين كلام فاسد را بكساني كه در مرتبه قصواي از بلاغه بودند نسبت مي كنند و باعث چه شد كه حضرت ايمه صريح نسبت ظلم و عصيان به شيعه خود ننمودند و خود را به اين نسبت آلوده فرموده منكران عصمت را دست آويز محكم و عروه الوثقي عنايت ساختن و باعث گمراهي جمع كثير بيك دو كلمه كه هيچ ضروري نبود گشتند ديگر آن كه ظاهر هويدا است كه در مسايل فروعي در قرون اولي سخت اختلافها واقع شده اهل سنت هم با يكديگر در آن مسايل اختلافها دارند و اختلاف فروعي را نقصاني نمي انگارند نه يكديگر با هم مطاعنه و معاتبه در اين باب مي نمايند بلكه مناظره و محاجت در فروع در زمان اول خيلي را يج و كثير بود هر كس اظهار مذهب خود و اقامت دلايل بران مي نمود از قرن صحابه گرفته تاوقت عباسيه اين برد و مات و زد و خورد در ميان مانده بي دغدغه و بي وسوسه اجتهاد و استنباط و ترجيح اقوال خود وتضعيف دلايل خصم بعمل مي اوردند حضرات ايمه را چه باعث بود در مسايل فروعيه تقيه فرمايند و اظهار حكم منزل ننمايند حال آن كه حضرت امير رضي الله عنه در زمان خليفه ثاني و خليفه ثالث رضي الله عنهما در مقدمه بيع امهات اولاد وتمتع حج و ديگر مسايل مناظره ها فرموده و از جانبين بعنف خشونت نوبت رسيده و هيچ كس دم نزده علي الخصوص خليفه ثاني رضي الله عنه كه بزعم شيعه هم در اين باب خيلي انقياد پيشه بود هر كه پيش او دليلي از كتاب و سنت ذكر مي كرد قايل مي شد حتي كه زني از زنان عوام اورا در مقدمه مغالات مهر الزام داد او قائل شد و گفت كه كل الناس افقه من عمر رضي الله عنه حتي المخدرات في الحجال و اين قصه را شيعه در مطاعن او شمرده پس چرا حضرت امير رضي الله عنه دران وقت در مسايل فروعي تقيه نمايد و اظهار حكم منزل من الله كه بر ذمه او واجب بود ترك دهد ونيز ايمه پسين مثل حضرت سجاد و باقر و صادق و كاظم و رضا همه مقتدايان و پيشوايان اهل سنت بوده اند كه علماء ايشان مثل زهري وامام ابوحنيفه و امام مالك تلمذ از آن جناب كرده اند و صوفيه آن وقت مثل معروف كرخي و غيره از آن جناب فيض اندوخته و مشايخ طريقت سلسله ان حضرات را سلسله الذهب ناميده و محدثين اهل سنت از آن بزرگواران در هر فن خصوصا در تفسير و سلوك دفتر دفتر احاديث روايت كرده چه احتمال است كه اين حضرات از اين مردم خوف كنند و تقيه نمايند اگر از اين مردم احتمال تقيه باشد از رجال شيعه احتمال تقيه اقوي خواهد بود سبحان الله از كجا به كجا افتاديم سخن در آن بود كه اماميه و ساير فرق شيعه را در اصل امامت بعد از حضرت امير رضي الله عنه اختلافي است ك حدي ندارد و منجر شد به اختلاف روايات باز بر سر مطلب رويم بايد دانست كه اماميه قايل اند به انحصار ايمه در عددي مثل فرق ثلثه اسماعليه ليكن با هم در عدد اختلاف دارند بعضي گويند پنج اند و بعضي گويند هفت و بعضي گويند هشت و بعضي گويند دوزاده و بعضي گويند سيزده و غلاه گويند كه ايمه الهه اند و اولهم محمد صلي الله عليه و سلم الي الحسين عليه السلام ثم من صلح من اولاد الحسين عليه السلام الي جعفر بن محمد رضي الله عنه و هو الاله الاصغر و خاتم الالهه ثم بعده نوابه و هم من صلح من ابناء جعفر و فرقه از غلاه به آن رفته اند كه امام در اين امت دو كس اند محمد صلي الله عليه وسلم و علي رضي الله عنه و باقي نواب ايشانند هر كه لياقت اين كار داشته باشد از اولاد علي رضي الله عنه و حلوليه گويند كه امام كسي است كه اله در وي حلول كند و بيان اختلاف ايشان در باب اول گذشت و كيسانيه گويند كه امام بعد از پيغمبر صلي الله عليه وسلم علي است باز محمد بن الحنيفه و مختاريه از جمله كيسانيه گويند كه بعد از علي حسن عليه السلام و بعد از او حسين عليه السلام و بعد ازو محمد بن الحنيفه است و هرفرقه از فرق شيعه از امام مزعوم خود اخبار و روايات در حكم شريعت نقل كنند و تواتر آن را دعوي نمايند و پس فرقه اولي از كيسانيه گويند كه محمد بن الحنيفه بعد از موت پدر خود ادعا امامت نمود و پدر او بر امامت او نص فرموده بود و فرقه ثانيه يعني مختاريه گويند كه ادعا امامت از محمد بن علي بعد از شهادت حضرت امام حسين رضي الله عنه واقع شده و خوارق بسيار بر وفق دعوي او روايت كنند و اماميه قاطبه گويند كه آري بعد از شهادت حضرت امام حسين رضي الله عنه محمد بن علي دعوي امامت كرده بود ليكن آخرها رجوع كرده به امامت برادرزاده خود امام زين العابدين رضي الله عنه اقرار آورد راوندي در معجزات سجاد روايت كرده است عن حسين بن ابي العلاء و ابي المعز حميد بن المثني جميعا عن ابي بصير عن ابي عبدالله عليه السلام قال جاء محمد بن الحنيفه الي علي بن الحسين عليه السلام فقال يا علي الست تقراني امام عليك فقال يا عم لو عملت ذلك ما خالفتك و ان طاعتي عليك و علي الخلق مفروضه يا عم اما علمت اني وصي و ابن وصي و تشاجر ساعه فقال علي بن الحسين رضي الله عنهما بمن ترض حتي يكون حكما بيننا فقال محمد بمن شئت فقال اترضي ان يكون بيننا الحجر الاسود فقال سبحان الله ادعوا الي الناس وتدعوني الي حجر لايتكلم فقال علي بلي يتكلم اما علمت انه يأتي يوم القيامه و له عينان و لسان و شفتان يشهد علي من اتاه بالموافات فندنوا انا و انت فندع الله عزوجل ان ينطقه الله لنا اينا حجه الله علي خلقه فانطلقا و صليا عند مقام ابراهيم و دنوا من الحجر الاسود و قد كان محمد بن الحنيفه قال لئن لم يجبك الي ما دعوتني اليه انك اذا لمن الظالمين فقال علي لمحمد تقدم يا عم اليه فانك اسن مني فقال محمد للحجر اسالك بحرمه الله و حرمه رسوله و حرمه كل مومن ان كنت تعلم اني حجه علي علي بن الحسين الا نطقت بالحق و بنت لنا فلم يجبه ثم قال محمد لعلي تقدم فاساله فتقدم علي فتكلم بكلام خفي ثم قال اسالك بحرمه الله و حرمه رسوله و حرمه امير المومنين علي و بحرمه الحسن و الحسين وفاطمه بنت محمد ان كنت تعلم اني حجه الله علي عمي الا نطقت بذلك و بينت له حتي يرجع عن رايه فقال الحجر بلسان عربي مبين يا محمد بن علي اسمع و اطع لعلي بن الحسين فانه حجه الله عليك و علي جميع خلقه فقال ابن الحنيفه عند ذلك سمعت و اطعت و سلمت و كيسانيه اين دعوي را تصديق نمايند شهادت را انكار كنند بلكه گويند كه شهادت بالعكس واقع شد و حجر اسود محمد بن الحنيفه گواهي داد و علي بن الحسين قايل با امامت محمد بن علي شد و نيز گويند كه شاهد صادق بر اين امر آن است كه بعد از اين هرگز علي بن الحسين نام امامت بر زبان نياورد و سكوت اختيار نمود چنان چه اماميه نيز به سكوت او قايل اند و محمد بن الحنيفه با مختار و شيعه كوفه در مقلاتلات مروانيه مشغول بودند رسل و رسايل شروع