 كه خلافت خليفه ثانى فرع خلافت اول بود و هر دو يك روش و يك اسلوب داشتند به حدى كه اقتدا و اتباع در سيره و طريقه در ميان آنها از ملتزمات بود و خليفه ثانى در عهد خليفه اول حكم وزير و مشير داشت و در منع فدك از سيدة النساء و ديگر مشاجرات رفيق و شريك او بود و بناء عليه اين جهات انتسابى كه خليفه ثانى را با جناب مرتضوى بود از دامادى و خويشى و كثرت مشاورت و مراجعت در امور مهمه دين و خلافت همه را ممول بر تقيه و ناتوانى جناب مرتضوى و بيچارگى ايشان ساختند و اكثر مهاجرين و انصار را كه در اتباع هر دو خليفه به روش اتباع جناب آن سرور سرگرمى داشتند و معاونت و معاضدت و تمشيت اوامر و نواهى آنها را لازم و فرض مى‌شمردند نيز مورد طعن و لعن نمودند.

دوم: آنكه جناب مرتضوى را و بعد از آن جناب حسنين را و ذريات ايشان مثل زيد بن زين العابدين «توفي شهيداً سنه 122 هـ 739 م» شهيد و ديگر سادات حسنيه را هميشه با نواصب شام كه مروانيه بودند و نواصب عراق كه عباسيه بودند مناقشات و محاربه و كينه دارى ها در ميان ماند و بعضى از نواصب در اقصاى مراتب ضلالت متمكن شده روى خود را سياه مي‌كردند و در جناب اين حضرت اظهار بى ادبى ‌ها مي‌نمودند و شيخين و حضرت عثمان را به نيكى ياد مى ‌كردند بلكه مروانيه خود جانبدارى حضرت عثمان را تقريب اين شرارت و وسيله اين ضلالت ساخته بودند اينها نيز در مقابله نواصب مذكورين با اسلاف آنها درافتادند و داد بى حيايى از طرفين دادند.

سوم: آنكه جناب مرتضوى و ساير ائمه اطهار در حق نواصب اشقياء به ملاحظه شرارت و بدذاتى و خباثت و بد طينتى آنها و نظر به غلبه ظاهرى آنها كرده كلمات لعن آميز در ضمن اوصاف عامه مثل غصب و ظلم و بغض اهل بيت و تغير سنت رسول و احداث بدعات و اختراع احكام مخالفه شريعت و امثال اين صفات مي‌فرمودند و واقفان حقيقت كار مى ‌فهميدند اين گروه بي‌انديشه عجلت پيشه آن همه كلمات را در حق صحابه كرام و ازواج مطهرات خير الانام فرود آوردند و آن اوصاف را مطابق عقيده فاسده خود منطبق بر آنها يافتند و عذر آنكه چرا به تصريح نام آن گروه نمى ‌گيرند مصلحت وقت و تقيه قرار دادند و رفته و رفته در ذهن متاخرين شان آن كلمات نصوص صريحه شدند در حق لعن و طعن صحابه كرام و ازواج مطهرات خير الانام بالجمله اين اسباب و مانند آنها شيعه و سبيه از همه فرق بيشتر و قوى تر گشتند زيرا كه ممدات عقيده آنها پى در پى مي‌رسيد و غلاه و تفضيليه كمتر و ذليل تر ماندند اما غلاه پس به جهت ظهور، بطلان معتقد ايشان و شناعت كلمات وحشت انگيز ايشان هذيانات آنها را كسى گوش نمى ‌كرد و اگر احياناً به مزخرفات ايشان كسى فريفته مى‌شد زود به مراجعت عقل خود يا به نصيحت اقارب و عشاير و معاريف خود باز مى ‌گشت و اما تفضيليه پس به آن جهت كه از هر دو طرف رانده در وسط مانده بودند سبيه و تبرائيه ايشان را از خود نمى شمردند و در عداد شيعه على رضي الله عنه نمي‌آوردند كه داد محبت اهل بيت منحصر در تبراء صحابه و ازواج است نمى دهند و جماعت مخلصين آنهارا بر غير روش جناب مرتضوى دانسته و مورد وعيد آن جناب انگاشته تحقير و تذليل مى ‌كردند لا في العير و لا في النفير در حق ايشان راست آمد و عجب آن است كه تا به حال نزد شيعه سبيه فرقه نواصب از فرقه اهل سنت كه شيعه خاص جناب مرتضوى و به دل و جان فداى خاندان نبوى ‌اند و هميشه با نواصب شام و مغرب و عراق مجاهدات سيفى و سنانى و مناظرات علمى و لسانى نموده‌اند و نصرت شعائر شريعت و ازاله بدعات مروانيه كرده آمده‌اند و نواصب را بدترين كلمه گويان و همه كلاب و خنازير مى‌دانند متميز نمى‌شود و فيما بينمها تفرقه نمى ‌كنند بلكه علماى ايشان كه خود را خيلى به اخبار سلف و مقالات اهل علم دانا مي‌انگارند نيز لفظ نواصب را بر شيعه اولى اطلاق مى ‌كنند و لنعم ما قيل: 

لكل داء دواء يستطبّ به * الا الحماقه اعيت من يداويها

بلكه عند التفتيش چنان ظاهر مي‌شود كه لفظ نواصب در عرف شيعه قاطبه مستعمل براى كسى است كه مخالف عقيده ايشان باشد پس غلاة سبيه را نواصب دانند و سبيه تفضيليه را و تفضيليه شيعه اولى را و خوشا حال شيعه اولى كه مورد طعن و ملامت جميع فرق ضالّه از شيعه و نواصب گرديده‌اند و با هر همه آنها مخالفت گزيده گويا ايشان را به وراثت جناب مرتضوى مجاهده كبرى و غربت عظمى نصيب شده «و إنّ الدين بداً غريباً و سيعود غريباً فطوبى للغرباء» مصداق حال ايشان و كشف مآل ايشان آمده و الحمد لله و ان شاءالله تعالى دراين رساله مكشوف خواهد شد كه.

شيعه اولى عبارت اند از جميع مهاجرين و انصار كه اكثرآنها در ركاب سعادت مآب جناب مرتضوى به حروب بغاه قيام ورزيده‌اند و بر تأويل قرآن جنگ كرده‌اند چنانچه همراه رسول صلى الله عليه و سلم و خلفاى ثلاثه بر تنزيل قرآن جنگ كرده بودند و برخى از آنها به جهت كمال تورع و احتياط از قتال اهل كلمه و شركاى قبله تقاعد كردند و عذرها بيان نمودند و همه آن‌ها اعذار مقبول جناب مرتضوى گرديد و با اين تقاعد در نشر فضايل مرتضوى و بث مناقب علوى و تحريض مردم بر محبت آن جناب و تعظيم آن عالى قباب دقيقه نامرعى نگذاشتند و مصداق آيه «لَيْسَ عَلَى الضُّعَفَاءِ وَلَا عَلَى الْمَرْضَى وَلَا عَلَى الَّذِينَ لَا يَجِدُونَ مَا يُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذَا نَصَحُوا لِلَّهِ وَرَسُولِهِ مَا عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ «91» التوبه:» آمدند و نيز معلوم خواهد شد كه از حاضران بيعت الرضوان جماعت كثير قريب هشتصد نفر در مقابله صفين جان نثار دادند و موازى سيصد نفر به درجه شهادت رسيدند و از ديگر صحابه و تابعين ايشان به احسان چه گويد و چه نويسد و چه نويسد كه چها كردند اما چون ايام خلافت منقضى شده بود و عمر خاتم الخلفاء به آخر رسيده اين همه سعى ايشان كارگر نشد غير از ثواب آخرت و درجات عاليات جنت كه احدى الحسنيين است بهره بدست نياورند بعد از حدوث تشيع در زمان امير المؤمنين و افتراق شيعه به چهار فرقه كه يك فرقه از آنها ملقب به اهل سنت و جماعت‌اند و هم الشيعه الاولى والمخلصون من الصحابه والتابعين لهم باحسان تشيع را حدوثهاى ديگر هم هست و سبب افتراق فرق شيعه همين است كه در هر انقلاب تشيع به رنگ ديگر ظهور مي‌كرد و مذهبى ديگر به وجود مى ‌آمد واكثر اين انقلابات نزد شهادت ائمه واقع شده‌اند.بيت:

هر كرا خواهد خدا پرده درد * ميلش اندر طعنه پاكان نهد 

و العياذ الله 

تتمه لبحث الامامه قدر مشترك در جميع فرق شيعه كه بران اجماع دارند همين است كه حضرت امير رضي الله عنه امام بود بلافصل و امامت خلفا ثلاثه باطل است و بي اصل و در اين قدر مشترك گفتگوي اهل سنت با ايشان مبين شد و مخالفت اين فرقه به جميع فروعها و اغصانها با نصوص كتاب و اقوال عتره طاهره ظاهر گشت بعد از اين قدر مشترك پس اختلاف كثير در ميان فرق ايشان واقع است و بعضي ايشان مربعض ديگر را تضليل و تكفير و ابطال وتشنيع نمودند «وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِ