ر حلي نسبت روايت اين حديث با خطب خوارزم كرده و ابن المطهر در نقل بسيار خائن است و اخطب خوارزم از غلاه زيديه است و مع هذا در كتاب او كه مناقب امير المومنين است اين حديث ديده نشد و اگر بالفرض در كتاب او باشد هم معتبر نيست كه مخالف احاديث صحاح است كه در كتب اماميه موجودند منها قوله عليه السلام في نهج البلاغه اصبحنا نقاتل اخواننا في الاسلام علي ما دخل فيه من الزيغ و الاعوجاج و اگر اين حديث را اعتبار كنيم باز هم مضمون اين حديث وقتي متحقق شود كه حضرت امير طلب خلافت نمايد و ديگري از دست او خلافت را نزع كند و اين معني در هيچ عهد بوقوع نيامده در زمان خلفاء ثلاثه حضرت امير طلب خلافت ننمود چنان چه در كتب اماميه موجود است كه جناب پيغمبر صلي الله عليه و سلم او را وصيت به سكوت فرموده بود اذا لم يجد اعوانا و بنابر همين وصيت در زمان خلفاء ثلاثه ساكت ماند ودر زماني كه طالب خلافت شد طلحه و زبير و ام المومنين هرگز نزع خلافت از دست او قصد نه كردند بلكه طلب قتله عثمان رضي الله عنه از او رضي الله عنه و تنفيذ حكم قصاص در خواستند رفته رفته منجر بقتال و جدال شد بي قصد و اراده طرفين چنان چه كتب سير وخطب امير المومنين بر اين امر گواه اند سلمنا ليكن مراد از لفظ كافر كفران نعمت است و خلافت حضرت امير رضي الله عنه بالاجماع در زمان خود نعمتي بود كه بالاتر ازان نعمتي نباشد و دليل بر اين تخصيص لفظ خلافت است زيرا كه خلافت بالاجماع مشروط است به تصرف در زمين و اين معني درز مان خلفاء ثلاثه حضرت امير را متحقق نبود و لهذا در حديث لفظ امامت واقع نيست ليكن حق تعالي در قرآن مجيد منكر خلافت خلفاء ثلاثه را نيز در آيه استخلاف كافر فرموده اند و بدان آيه شريفه را ختم نموده قوله تعالي «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آَمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا وَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذَلِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ «55»« النور» اي و من انكر خلافه الخلفا بعد ذلك اي بعد سماع هذه الايه و العلم باستخلاف الله تعالي اياهم فاولئك هم الكاملون في الفسق و محدثين اهل سنت اجماع دارند كه روايات اخطب زيدي همه از مجاهيل و ضعفا است و بسياري از روايات او منكر و موضوع و هرگز فقها اهل سنت به مروايات او احتجاج ننمايند و لهذا اگر از علما اهل سنت نام اخطب خوارزم بپرسند كسي نخواهند شناخت و الزام دادن اهل سنت به روايه زيدي كذائي شبيه است به آن قصه كه سني پيري در راه مي گذشت ماري بر سر راه او پيدا شد و ايام ايام عاشورا و اين پير فرتوت قدرت كشتن مار نيافت ديد كه شيعي جواني مي گذرد فرياد برآورد كه اي شيعي به حق عثمان رضي الله عنه اين مار را بكش شيعي فرياد برآورد كه مسلمانان داد از اين سني خرف كه كدام كس را به حق كدام كس در كدام روز بكشتن كدام جانور امر مي‌فرمايد. 

حديث هشتم روايت كنند كه آن حضرت صلي الله عليه و سلم فرمود «كنت انا و علي ابن ابي طالب نورا بين يدي الله قبل ان يخلق آدم عليه السلام باربعه عشر الف عام فلما خلق الله آدم قسم ذلك النور جزأين فجزء انا و جزء علي ابن ابي طالب» و اين حديث به اجماع اهل سنت موضوع است و في اسناده محمد ابن خلف المروزي قال يحيي بن معين هو كذاب و قال الدارقطني متروك و لم يختلف احد في كذبه و يروي من طريق آخر و فيه جعفر ابن احمد و كان رافضيا غاليا كذابا و ضاعا و كان اكثر ما يضع في قدح الصحابه و سبهم و بر تقدير فرض صحت معارض است به روايتي ديگر كه از اين روايت في الجمله بهتر است و در استناد او متهمين بالوضع و الكذب واقع نشده اند و هو ما روي الشافعي رحمه الله عليه باسناده الي النبي صلي الله عليه و سلم وانه قال «كنت انا ابوبكر و عمر و عثمان و علي بين يدي الله قبل ان يخلق آدم عليه السلام بالف علم فلما خلق اسكننا ظهره و لم نزل ننتقل في الاصلاب الطاهره حتي نقلني الله تعالي الي صلب عبدالله و نقل ابابكر الي صلب ابي قحافه و نقل عمر الي صلب الخطاب و نقل عثمان الي صلب عفان و نقل عليا الي صلب ابي طالب» و مويد اين روايت حديث ديگر هم هست كه مشهور است «الارواح جنود مجنده ما تعارف منها ائتلف و ما تناكر منها اختلف» و بعد اللتيا و التي دلالت بر مدعا ندارد زيرا كه شركت حضرت امير در نور نبوي مستلزم وجوب امامت او بلافصل نمي‌شود ملازمت در اين هر دو امر بيان بايد كرد بوجهي كه غبار منع بران ننشيند و دونه خرط القتاد در قرب نسب حضرت امير به آن جناب بحثي نيست اما كلام در اين است كه اين قرب موجب امامت بلافصل است و يا ني و اگر مجرد قرب نسب موجب تقدم در امامت مي شد حضرت عباس اول مي بود به امامت و خلافت لكونه عمه و صنوابيه و العم اقرب من ابن العلم عرفا و شرعا و اگر گويند عباس را به جهت محروم ماندن از نور لياقت امامت حاصل نشد زيرا كه نور عبدالمطلب منقسم شد در عبدالله و ابوطالب ديگر پسران او را نصيبي نرسيد گوئيم اگر مدار تقدم در امامت بر قوت و كثرت نور است پس حسنين اولي و حق باشند به امامت از حضرت امير به هر دو جهت قوت و كثرت اما قوت از آن جهت كه چون انقسام نور واقع شده و حصه پيغمبر به پيغمبر صلي الله عليه و سلم رسيد از همان حصه انشعاب حسنين هم شد به خلاف حضرت امير كه در اصل نور شريك بود نه در حصه پيغمبر و پر روشن است كه حصه پيغمبر صلي الله عليه و سلم از نور اقويست از حصه غير او و اما كثرت پس از آن جهت كه حسنين جامع بودند در ميان نور مصطفوي و نور مرتضوي و الاثنان اكثر من الواحد قطعاً.

حديث نهم روايت عمر بن الخطاب رضي الله عنه ان النبي صلي الله عليه و سلم قال يوم خيبر «لاعطين الرايه غدا رجلاً يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله يفتح الله علي يديه» و اين حديث بسيار صحيح و قوي الروايه است اهل سنت آن را علي الراس و العين نهند و در كتب خود براي دفع مقالات نواصب و خوارج به كار برند ليكن مدعاء شيعه از اين حاصل نمي‌شود زيرا كه در ميان محبت خدا و رسول الله صلي الله عليه و سلم و محبوبيه هر دو ميان امامت بلافصل ملازمتي نيست و نيز اثبات اين صفت براي شخص در كلامي نفي آن دو از ديكران نمي كند كيف و قد قال الله تعالي في حق ابي بكر رضي الله عنه و رفقائه «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ« يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ» أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ «54»«المائده» قال في حق اهل بدر «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا ك