ز بن ظافر و وزير او كه صالح بن زريك بود ميگويد 

بيت :  

اقسمت بالفائز المعصوم معتقدا * فوز النجاه و اجر البر في القسم 

و پادشاهان مذكورين نيز خود را معصوم و عالم بعلم غيب و علوم غريبه از كيميا و سيميا ميگفتند چنانچه تواريخ مصر و مغرب بر آن شاهدند و نزاريه از هژده كس كه اول ايشان اميرالمؤمنين و آخر ايشان مستنصر است و اماميه اثنا عشريه از دوازده كس كه اول ايشان اميرالمؤمنين و آخر ايشان امام محمد مهدي است پس اگر مثلا معتقدات اماميه را اصلي مي بود حضرت زيد بن علي چرا علي رؤس الاشهاد باين شدت و غضب بر احوال انكار مي نمود و او را از مجلس خود ميراند و علي هذا القياس معتقدات ديگر فرق را نيز بايد فهميد و مويد دروغ اين فرقه ها آنست كه هر چند جميع اينها براي خود كتابها ساخته اند و دفترها پرداخته و در همه اينها علماء و فضلا صاحبان تقرير و تحرير گذشته اند اما درين ملك كتابهای اماميه ديده ميشوند وكتابهای ديگران كمياب و نادر الوجود است و حال علماء انها از حال علماء اماميه توان دريافت و حال علماء اماميه و رواه اخبار ايشان سابق مذكور شد كه بعضي ازيشان مرتكب كبيره اند مثل كسانيكه حضرت امير ازيشان حكايت مي فرمود و بعضي فاسد المذهب والديانه و مجسمه و مشبهه و بعضي مجاهيل و ضعفا و بعضي كذابين و وضاعين و بعضي آنانكه خود ايشان در جرح و تعديل شان مختلف اند واحد الطرفين مرجح نه شده و بعضي راوي از خطوط و رقعات كه اصلا محل اعتماد نيست زيرا كه خط خود را مشابهه بخط ديگر كردن نزد ماهران اين صنعت سهل كاريست علي الخصوص خط امام غايب كه تا حال آن را كسي نديده و نشناخته و بعضي از رواه ايشان مسئله در رقعه مي نوشت و شب هنگام در سوراخ درختي ميگذاشت و صباح آن رقعه را نزد شيعه مي آورد كه در اثناء سطور آن رقعه جواب آن مسئله مرقوم مي بود و مي گفت كه اين خط امام است و همه اماميه از وي باور ميداشتند.

آمديم بر ذكر علما و كتابهای هر فرقه كه درين رساله از اهم مهمات است تا در وقت نقل از كتابي يا عالمي سامع را اشتباه نيفتد كه اين كتاب يا عالم از كدام فرقه است و نزد شيعه چه رتبه دارد مقوله او يا روايت او شايان اعتبار هست يا نيست. اما غلاه پس عالم اول ايشان عبدالله بن سبااست بعد از ان ابو كامل  بنان و مغيره عجلي و اين هر دو را حضرت صادق نفرين فرموده و تكذيب نموده و گفته انهما يفتريان علينا اهل البيت و يرويان عنا الاكاذيب و نصير و اسحق و علباء و زرام و مفضل صيرفي و سريع و يزيغ و محمد بن يعفور و غيرهم و مقالات ايشان همه خرافات است قابل گفتن و شنيدن نيست و اما كيسانيه پس اعلم علماء ايشان كيسان است كه خود را تلميذ محمد بن علي ميگفت بعد از ان ابوكريب ضرير و اسحق بن عمر و عبدالله بن حرب و غيرهم و اما زيديه پس اعلم علماء ايشان يحيي بن زيد است و ديگر ياران زيد بن علي و ايشان را روايات بسيار است از اميرالمؤمنين و سبطين و سجاد و زيد شهيد و يكي از ائمه ايشان ناصر است كه مذهب او مشهور است كه رجلين را غسل و مسح هر دو بايد كرد و از اجله علماء ايشان هادي است كه بعد سنه دويست و هشتاد ترويج اين مذهب نمود و پسر او مرتضي نيز عالم بزرگ اينهاست و اين هر دو از سادات حسنيه بودند و خود را زيديه خالص گويند و زيديه غير خالص جماعه ديگرند كه خود را زيديه گويند و در مذهب تفاوت دارند علماء ايشان جارود بن احمد بن محمد بن سعيد سبيعي همداني است و ابن عقده و سليمان و بترتومي و خلف بن عبدالصمد و نعيم بن اليمان و يعقوب و حسين ابن صالح و اخطب خوارزمي صاحب مناقب اميرالمؤمنين نيز از زيديه است و همچنين صاحب عقايد الاكياس و اكثر زيديه غير از زيديه خالص در اصول تابع معتزله اند مگر در مسائل معدوده مثل امامت و صاحب الكبيره كافر نعمه فاسق و در فروع تابع ابوحنيفه اند و برخي تابع شافعي مگر در بعضي مسايل مثلا انكار مسح خفين و اما اسماعيليه پس علماء ايشان مبارك و عبدالله بن ميمون قداح و غياث صاحب كتاب البيان و محمد بن علي برقعي و مقنع و مهدويه را كه شعبه ايست از اسماعيليه در اول امر عالمان و كتابها نبودند زيرا كه رئيس ايشان را محمد بن عبدالله الملقب بمهدي اكثر اهل عراق و حجاز از اجلاف و شورپشتان سپاهي پيشه نميگرويدند حتي كه عزيز كه از اولاد او بخلافت رسيده بود روز جمعه بر سر منبر آمده تا خطبه بخواند در آنجا رقعه يافت كه در وي اين ابيات مرقوم بود.

شعر: 

انا سمعنا نسبا منكرا * يتلي علي المنبر في الجامع 

ان كنت فيما تدعي صادقا * فاذكر ابا بعد الاب الرابع

و ان ترد تحقيق ما قلته * فانسب لنا نفسك كالطائع 

اولا دع الانساب مستوره * و ادخل بنا في النسب الواسع 

فان انساب بني هشم * يقصر عنها طمع الطامع 

و ذكر طايع بالله خليفه عباسي درين ابيات براي آنست كه اين قصه در ايام خلافت او بود در بغداد و ديگر بلاد اسلام و نسب او در اشتهار كالشمس في رابعه النهار است و در پدر چهارم او كه بحث كرده و گفته فاذكر ابا بعد الاب الرابع از آنست كه پدر چهارم او پدر مهديست عبيدالله بن عبدالله و به همين نسبت اينها را عبيديين گويند و چون مهدي را دعواي مهدويه در سر گرفت و اين دعوي بي موافقت نام پدر خود با نام پدر شريف آن حضرت صلي الله عليه و سلم صورت نمي بست ناچار پدر را جد و جد را پدر گردانيد و باين نسق نسب خود را بيان ميكرد كه هو محمد بن عبدالله بن عبيدالله بن القاسم بن احمد بن محمد بن اسماعيل بن جعفر الصادق و بعد از انكه تسلط ايشان در ديار مغرب و مصر مستحكم شد و دير كشيد و مردم بسيار بطمع مال و مناسب در مذهب ايشان در آمدند علما و فضلا و ادبا نيز در اينها پيدا شدند از سرامد علماء ايشان ابو الحسن علي بن النعمان و ابو عبدالله محمد بن النعمان در ايام معز و عزيز گشته اند و ابوالقاسم عبدالعزيز در زمان حاكم و عامر بن عبدالله رواحي و علي بن حمد بن علي صليحي در زمان مستنصره و از جمله كساني كه بطمع مال و جاه در مذهب ايشان در آمد فقيه عماره يمني است كه در دولت عبيديين مثل او پيدا نشد و در غايت علم و فضل بود و بسبب در آمدن او درين مذهب جمعي كثير از اتباع و تلامذه او گمراه شدند و مثل مشهور صادق آمد كه 

شعر: 

ان الفقيه اذا غوي و اطاعه * قوم غوو معه فضاع و ضيعا

مثل السفينه اذ هوت في لجه * غرقت و يغرق ما هنالك اجمعا

و از اولاد مهدي مذكور نيز بعضي علما بوده اند مثل عزيز بالله كه مرد اديب و فاضل و شاعر بود و معز وحاكم بن المعز و اكثر اينها ادعاء علم غيب ميكردند خصوصا حاكم كه ميگفت در طور با من مناجاه و مكالمه ميشود چنانچه با حضرت موسي شده بود و بار بار بطور ميرفت و علم كيميا را نيز ميدانست و تعويذ الحاكم در فن كيميا مشهور است و كتاب الهياكل او نيز از مشاهير كتب است بالجمله اخبار ايشان در همه داني و غيب شناسي بر السنه مورخين مذكور و در كتب تواريخ مسطور است نوشته اند كه روزي عزيز بر سر منبر آمد درين جا كاغذي ديد كه در وي اين قطعه مرقوم بود 

شعر: 

بالظلم و الجور قد رضينا * و ليس بالكفر و الحماقه

ان كنت اع