ب از ائمه چنين روايت وارد است و مخالف روايت شما و مكذب عقيده شماست بهترين اجوبه ايشان حمل بر تقيه است و اين تقيه اصلي است عظيم از اصول ايشان اگر اين اصل نمي بود هرگز مذهب ايشان نزد سفها و حمقا هم صورت رواج نمي يافت و چون بيشتر تفاخر و ابتهاج اين فرقه بدانست كه ما مذهب خود را از ائمه اطهار و اهل بيت ابرار فرا گرفته ايم و ما تلامذه خاص خاندان رسوليم و بيقين معلوم است كه مصنفان ايشان را بلا واسطه ملاقات حضرات ائمه حاصل نشده پس لابد در ميان ايشان و حضرات ائمه وسايط و روايت واقع اند و پيشوايان دارند كه خود را بائمه منسوب مي ساختند  و ازان جناب نقل مذهب ميكردند حالا مناسب نمود كه پاره از احوال اسلاف ايشان درين رساله بقلم آيد تا حقيقت وثوق و قوت مذهب ايشان كه مأخوذ از بزرگان كذائي است واضح گردد هذا براي بيان اين مطلب مهم بابي عليحده آورده شد.
***<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:26.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:27.txt">قسمت دوم</a><a class="text" href="w:text:28.txt">قسمت سوم</a><a class="text" href="w:text:29.txt">قسمت چهارم</a><a class="text" href="w:text:30.txt">قسمت پنجم</a><a class="text" href="w:text:31.txt">قسمت ششم</a><a class="text" href="w:text:32.txt">قسمت هفتم</a><a class="text" href="w:text:33.txt">قسمت هشتم</a></body></html>    

    

  باب سوم: در ذكر احوال اسلاف شيعه     
   

هر چند اين مبحث در باب اول كه ابتداء حدوث مذهب شيعه و انشعاب فرقه هاي ايشان دران مبين شده بالاجمال گذشته است اما درين باب به تفصيل از احوال و خوبيها و بزرگيهای آنها ياد كرده می شود و قصدا نظر و بحث متوجه باين مطلب می شود كه نظر قصدي از نظر ضمني رجحان بسيار دارد و بحث تفصيلي از بحث اجمالي تفاوت بي شمار.

بايد دانست كه اسلاف شيعه چند طبقه بوده اند:  

طبقه اولي كساني كه اين مذهب را بلا واسطه از رئيس المضلين ابليس لعين استفاده نمودند و اين طبقه منافقين اند كه در باطن عداوت اهل اسلام مضمر داشتند و بظاهر بكلمه اسلام متكلم شدند تا راه در آمد در زمره اهل اسلام و اغواي ايشان و ايقاع مخالفت و بغض و عناد فيما بينهم گشاده كرد و مقتداي ايشان عبدالله بن سبا يهودي صنعانيست كه ابتداي حال او از تاريخ طبري در باب اول منقول شده و او اول بتفضيل حضرت امير و ثانيا به تكفير صحابه و خلفا و حكم به ارتداد ايشان و ثالثا به الوهيت حضرت امير مردم را دعوت نمود و برحسب استعداد هر يك را از اتباع خود در حباله اغوا و اضلال درآورد پس او قدوه علي الاطلاق جميع فرق رافضه است كه اين آئين خباثت آگين از سينه ابليس لعين در قلوب اهل زمين آورده اوست اگر چه اكثري از ايشان كفران نعمت او نمايند و او را به بدي ياد كنند بنابر آن كه به الوهيت حضرت امير قايل شده بود و لهذا او را مقتداء غلاه دانند و بس لكن در حقيقت هر همه شاگردان او مستفيضان شمه از فيض اويند و ازين است كه در جميع فرق ايشان معني يهوديت مشاهد و محسوس است و اخلاق يهوديان مخفي و مدسوس از كذب و افترا و بهتان و سب بزرگان و لعن ياران رسول خود و حمل كلام الله و كلام الرسول بر غير محمل او و اضمار عداوت اهل حق در دل و اظهار چاپلوسي و تملق از راه خوف و طمع و نفاق پيشه گرفتن و تقيه را از اركان دين شمردن و رقعات مزوره و مكاتبات جعلي ساختن و آنها را به پيغمبر و ائمه نسبت نمودن و ابطال حق و احقاق باطل براي اغراض فاسده دنيوي خود كردن و اينقدر كه مذكور شد اندكي است از بسياري و نمونه ايست از خرواري و اگر كسي را اطلاع تفصيلي منظور افتد بايد كه از سوره بقره گرفته تا سوره انفال به غور و فكر مطالعه نمايد و آنچه در ذكر يهوديان از صفات و اعمال و اخلاق موجود است در ذهن خود محفوظ دارد باز صفات و اعمال و اخلاق اين فرقه را با آن محفوظ خود مطابقه دهد يقين است كه صدق اين مقال در دل او در آيد و طابق النعل بالنعل از زبان او برآيد.

طبقه دوم: جماعتي از ضعيف الايمانان و منافقان و قاتلان حضرت عثمان و تابعان عبدالله بن سبا كه بد گويان صحابه كبار و چون مصدر خباثت عظيمه در اسلام شده بودند و روي آن نداشتند كه در بلاد اسلام بي توسل به عالي جنابي توانند گذرانيد چار و ناچار در لشكر حضرت امير مي خزيدند و خود را از شيعه آن جناب مي شمردند و مخلصين و صادقين مي گويانيدند و برخي از ايشان بطمع خدمات و مناصب از صوبه داريها و فوجداريها و ديگر اعمال و اشغال بيت المال دامن مبارك حضرت امير را از دست نمي دادند و با اين همه خباثت باطني آنها عند الوقت از پرده كمون بر منصه ظهور جلوه مي نمود و نافرماني جناب امير مي ورزيدند و هرگز كلام ارشاد نظام آن جناب را بسمع اصغا گوش نمي كردند و دعوت او را اجابت نمي نمودند و خلاف او امر و نواهي امام بحق بعمل مي آوردند و هرگاه بر خدمات معين و منصوب مي شدند دست ظلم و خيانت بر بندگان خدا و مال الله دراز مي ساختند و در حق صحابه كبار براي گرم بازاري خود زبان طعن مي كشادند و اين جماعه اند پيشوايان روافض و اسلاف ايشان و مسلم الثبوت نزد آنها كه بناي دين و ايمان خود در آن طبقه بر روايات و منقولات اين فساق و منافقين نهاده اند و اكثر روايات اينفرقه از جناب امير بوساطت همين اشخاص است و سبب درامد اين فساق و منافقين درين باب از روي تواريخ چنان به وضوح پيوسته كه قبل از واقعه تحكيم بسبب كثرت و غلبه شيعه اولي از مهاجرين و انصار در لشكر حضرت امير اينها مغلوب و معطل مانده بودند چون واقعه تحكيم رو داد و از انتظام امور خلاف يأس حاصل شد و مدت موعوده خلافت نيز قريب به انقضاء رسيد و دوره ملك عضوض نزديك آمد شيعه اولي از دومه الجندل كه محل تحكيم بود ازين نوع نصرت دين مأيوس شده به اوطان خود كه مدينه منوره و مكه معظمه و ديگر قصبات و قري حجاز شريف بود معاودت نمودند و در رنگ ديگر نصرت دين شروع نمودند از ترويج احكام شريعت و ارشاد آداب طريقت و روايت احاديث و بيان تفسير قرآن مجيد چنانچه حضرت امير نيز بكوفه داخل شد و بهمين امور اشتغال فرمود و از جهاد اصغر بجهاد اكبر رجوع نمود و در آنوقت از شيعه اولي همراه آنجناب در كوفه غير از جماعه قليل كه اكثر آنها در كوفه خانه دار بودند نماند اين گروه ميدان را خالي ديدند و داد نافرمانيها و تحكمات و بي ادبيها نسبت بجناب امير و بدگوئيها و طعن و تشنيع در حق ياران او از احياء و اموات دادند و بجهت مفاسدي كه مصدر آن شده بودند روي جدائي از حضرت امير هم نداشتند و هنوز طمع مناصب و خدمات هم في الجمله باقي بود كه عراق و خراسان و فارس و ديگر بلدان اين طرف در تصرف حضرت امير بود و نيز ميدانستند كه حضرت امير هم بجهت غلبه اعدا و قلت اعوان و انصار از ما دست بردار نخواهد شد و تحكمات ما را تحمل خواهد فرمود بالجمله اگر در آنوقت حالتي كه بر جناب امير بود از صحبت ناجنسان كذائي و جدايي ياران وفادار و تسلط اعدا بر شام و مصر و ديگر بلاد عرب كسي در تواريخ مطالعه نمايد باليقين بمضمون حديث خاتم المرسلين صلي الله عليه و سلم تصديق نمايد كه «اشد البلاء علي الانبياء ثم الامثل فالامثل» و معاملات حضرت امير با اين گ