 را استنتاج كنند و غرض رسول صلی الله عليه و سلم ازين تقرير آنست كه آنچه در قرآن مجيد واقع شده كه «وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي» نبايد فهميد كه دلالت بر شك و عدم حصول يقين ميكند و حاصل تقريرش آنكه اگر ابراهيم را شكی می بود ما را البته شكی می بود زيرا كه ما احقيم بشك از ابراهيم و چون ما را شكی نيست ابراهيم را البته شك نخواهد بود پس سؤال او مجرد برای ترقی بود از علم اليقين بعين اليقين و اگر كلام را بر ظاهرش حمل نمائيم نيز راست می آيد زيرا كه شك مقابل يقين است و چون يقين را سه مرتبه است علم اليقين و عين اليقين و حق اليقين شك را نيز مراتب ثلاثه می بايد تا ازاء هر مرتبه از يقين مرتبه از شك واقع شود پس مراد از شك اينجا عدم حصول عين اليقين با وجود حصول علم اليقين است و عدم حصول عين اليقين نقصانی ندارد و چه ضرور است كه انبيا همه امور غيبيه را بچشم سر مشاهده كنند و هيچ كس از شيعه و سنی بوجوب آن قايل نيست و اين مطلب صحيح را اصلا از جاده حق تجاوز ندارد محل طعن گردانيده اند و آنچه خود اين گروه در حق انبيا و رسل روايت ميكنند فراموش نموده اند چنانچه نبذی ازآن در باب نبوات ان شاءالله تعالی مذكور شود و كيفيت اعتقاد اين فرقه در حق انبيا واضح گردد.

كيد نود و هشتم: آنكه گويند اهل سنت روايت كرده اند كه حضرت ابراهيم سه دروغ گفته است حالانكه انبيا را عصمت از دروغ بالاتفاق واجب است و الا ارتفاع امان از تبليغ ايشان لازم آيد و نقض غرض بعثت متحقق گردد جواب ازين طعن آنكه كذب درين روايت بمعني تعريض است كه بحسب ظاهر دروغ می نمايد و در حقيقت صدق است چنانچه در مطايبات پيغمبر زمان نيز منقول است كه فرمود العجائز لايدخلن الجنة و إني حاملك علی ولد ناقه و إن في عيني زوجك بياضا و امثال ذلك و از حضرت امير نيز اين قسم تعريضات بسيار مرويست و كذبات ثلاثه حضرت ابراهيم نيز از همين قبيل بود زيرا كه ايشان زوجه خود را بجهت خوف جباری خواهر خود گفتند و مراد اخوه اسلامی داشتند و إني سقيم گفتند و مراد بيمزگی و كدورت روحانی كه بالاتر از مرض جسمانی است اراده فرمودند و «قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ إِنْ كَانُوا يَنْطِقُونَ «63» «الأنبياء» برای الزام كفار بطريق فرض ذكر كرده اند پس اطلاق كذب برين امور محض بنابر مشاكله و مشابهه است اين قدر هم بنابر مصلحت ضروري بود چه اگر دفع جباري از مال و جان و ناموس خود منجر بكذب صريح شود آن نيز دران وقت حلال ميگردد چه جای تعريضات و همچنين الزام دادن كافران و كناره گرفتن از مشاهده عبادت اصنام بالجمله اين روايات صحيحه المضامين را محل طعن گرفتن و روايات خود را كه صريح دلالت بر شنايع و قبايح در حق انبيا و رسل می نمايند فراموش كردن خيلی دور از حياست و در باب نبوات معلوم خواهد شد كه اينها بعضی أنبيا را منكر وحی الهی گويند و بعضی بحسد و بغض و عناد وصف كنند و بعضی را بگناهان كبيره كه موت بران هلاك باشد نسبت نمايند و در عقايد اين فرقه موجود است كه اظهار كفر بر أنبيا تقيه واجب است اين روايات و عقايد خود را با روايت اين تعريضات ثلاثه موازنه بايد كرد و انصاف بايد داد .كيد نود و نهم: آنكه گويند اهل سنت در صحاح خود روايت كرده اند كه ان الشيطان يفر من ظل عمر رضي الله عنه و اين كلام دلالت ميكند بر تفضيل عمر بر أنبيا و رسل زيرا كه أنبيا از شيطان محفوظ نمانده اند بدليل نصوص قرآنی كه در حق حضرت آدم فرمود «فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ قَالَ يَا آَدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْكٍ لَا يَبْلَى «120»«طه» و در حق حضرت موسی «وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هَذَا مِنْ شِيعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَيْهِ قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ «15»«القصص» و در حق حضرت ايوب «وَاذْكُرْ عَبْدَنَا أَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ «41»« ص» و در حق جميع انبيا و رسولان عموما «وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَلَا نَبِيٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطَانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللَّهُ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آَيَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ «52»«الحج» الی غير ذلك من الآيات و الاحاديث و چون شيطان از عمر بلكه از سايه عمر فرار كند و از انبيا و رسل حسابی بر ندارد بلكه در دل ايشان تصرف كند و القای وسوسه نمايد البته عمر افضل باشد از انبيا و هو باطل بالاجماع و اين طعن را از اكبر مطاعن اهل سنت شمارند و دانشمندان ايشان بعد از تقرير اين شبهه كمال تبجح و تفاخر كنند و اهل سنت از اين طعن به چند وجه جواب دادند:  اول كه خيلی دندان شكن است آنست كه از شيعه می پرسيم آيا شما بظواهر اين آيات و بتسلط شياطين بر انبيا قايل ايد يا نه اگر قايل شديد پس مذهب خود را كه عصمت انبيا و ائمه است گذاشتيد و اگر قايل نشديد و اين آيات و امثال آنها را تأويل كرديد و عصمت انبيا را از شيطان برقرار داشتيد هيچ نقصانی به انبيا عايد نگشت نهايت كار اين است كه عمر هم با انبيا درين خاصه شريك شد و بعضی اولياء در بعضی فضايل شريك انبيا می توانند شد و هيچ محذوری لازم نمی آيد فرق اينست كه تسلط شيطان بر انبيا ممتنع است و مرتبه ايشان را عصمت نامند و بر اوليا ممكن غير واقع و اين مرتبه را محفوظيت گويند و نص قرآنی صريح دلالت می كند كه بعضی بندگان خدا از تسلط شيطان محفوظ اند بی آنكه تخصيص به انبيا كرده باشند قوله تعالی «إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ «42»«الحجر» و قوله تعالی«إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ «40» «الحجر» اگر عمر نيز درآن عباد داخل باشد كدام محذور عقلی و شرعی لازم نمی آيد و اين عبارت كه فلانی از سايه فلانی می گريزد تمثيل است ضرور نيست كه بر معنی حقيقتش حمل نمائيم تا استبعاد بهم رسد مدعا آنست كه شيطان قدرت بر اغواء او ندارد مثالش قوله تعالي «قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِيكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ «8»«الجمعه» و قوله تعالی «فَانْطَلَقَا حَتَّى إِذَا أَتَيَا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِيهَا جِدَارًا يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ فَأَقَامَهُ قَالَ لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْرًا «77»«الكهف:» دوم  آنكه فرار شيطان از ظل عمر و نترسيدن او از انبيا و رسل مستلزم افضليت عمر نمی شود زيرا كه دزدان از كوتوال و پاسب