 آنها حضرت عثمان مطالبي را بيان داشت و طرح خود را براي رويارويي با فتنه‌گران، فتنه‌اي که بدون ترديد در راه بود – تمام آنچه که او مي‌توانست انجام دهد به تأخير انداختن هر چه بيشتر آن فتنه بود – ارايه داد! 

او از جمله گفت: من به همة نظرات و پيشنهادها و ديدگاه‌هاي شما با دقت توجه کردم! اما اين مطلب را بايد يادآوري نمايم، که براي هر مشکلي راه حلي وجود دارد که از آن بايد وارد شد، و فتنه و آشوبي را که درمورد آن نسبت به مردم احساس نگراني مي‌نمايم، بدون ترديد روي خواهد داد، اما ما بايد همة تلاش خود را براي پيشگيري و به تأخير انداختن و تعامل گام‌به‌گام و کنترل و محدود نمودن آن به کار گيريم. 

ما با مردم از در گفتگو و با تسامح و مهرباني، برخورد خواهيم کرد مگر جايي که حدود الهي باشد، که هيچ کس نمي‌تواند مانع اجراي آن شده و يا نقد و اعتراض بر آن گرفته و يا اينکه ما را به دليل اجراي آن مورد ملامت و سرزنش قرار دهد!

در اجراي احکام الهي هيچکس را بر من حقي و حجتي نيست، و خداوند خود مي‌داند که در ارتباط با تأمين خير و مصلحت مردم کوتاهي نکرده‌ام! 

سوگند به خداوند که چرخ آسياب فتنه و آشوب آماده چرخيدن است، خوشا به سعادت عثمان اگر بتواند قبل از مرگ از حرکت آن جلوگيري نمايد! 

با مردم مدارا کنيد و حقوقشان را مراعات نماييد و با آنان از در عفو و تسامح وارد شويد و با آنان مهربان باشيد، اما هر گاه به حدود و احکام خداوند بي‌حرمتي شد، در مورد آن از خود سستي و کوتاهي نشان ندهيد![1]» 

حضرت عثمان در پايان اجتماع از استانداران و کارگزاران خود خواست به محل خدمت و مأموريتشان بازگردند! و بر اساس تصميمات گرفته شده با فتنه‌گري و توطئه‌چيني‌هاي مخالفان برخورد نمايند، توطئه‌اي که همة آنان بر اين باور بودند که در راه است و دير يا زود خواهد رسيد. 

معاويه‌بن ابي سفيان قبل از آنکه به طرف شام حرکت کند بار ديگر به خدمت حضرت عثمان رسيد و خطاب به او گفت: 

«يا اميرالمؤمنين! پيش از آنکه سيل فتنه و حوادث به سوي تو حرکت کنند، و براي رويارويي با آن کاري از تو ساخته نباشد، همراه من به شام بيا! و محل خلافت را به آنجا منتقل کن!

حضرت عثمان فرمود: من همسايگي با رسول خدا را با هيچ چيزي عوض نمي‌کنم، اگر چه به قطع شاهرگ گردنم بيانجامد! 

معاويه گفت: در اين صورت من سپاهي از مردم شام را براي مقابله با خطرهاي احتمالي و دفاع از تو و مردم به مدينه ارسال مي‌نمايم! 

حضرت عثمان فرمود: نه! اين پيشنهاد را هم نمي‌پذيرم و حاضر نيستم اسباب فشار و ايجاد کمبود را براي همسايگان رسول خدا و مهاجرين انصار فراهم نمايم! 

معاويه گفت: يا اميرالمؤمنين! سوگند به خداوند فتنه‌گران و توطئه‌چينان يا تو را ترور مي‌کند، يا موقعيت و رهبري تو را مورد تعرض قرار خواهند داد. 

عثمان بن عفان -رضي الله عنه- گفت: حسبي‌الله ونعم الوکيل»[2]. خداوند برايم کافي است و بهترين وکيل و محافظم است. 

پس از آن بود که معاويه‌بن ابي سفيان راه شام را در پيش گرفت. 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1]- تاريخ طبري: ج 4 ص 342 - 343

[2]- تاريخ طبري: ج 4 ص 345سال سي و پنج هجري فرارسيد، سالي که در آن فتنه‌اي افسارگسيخته روي داد و باند توطئه‌گر و برانداز سبأيه توانستند، توطئه‌هاي خود را عليه حضرت عثمان بن عفان و نظام اسلامي خلافت عملي نمايند! 

پس از بازگشت استانداران به مناطق محل خدمت خود گروه عبدالله بن سباي يهودي اوضاع و احوال جديد را مورد بررسي قرار دادند، و به ناچار در طرح خويش تجديدنظر نمودند! 

طرح قبلي آنان بر پايه آغاز شورش و فتنه در مناطق مختلف عليه عثمان و جذب انسان‌هاي ساده و بي‌خرد و ايجاد بلوا و فساد، قرار داشت! 

اما آنان چند بار اين طرح را عملي نموده و نتيجه مطلوبي را از آن نگرفته بودند، براي مثال شورشي را که در کوفه به رهبري يزيدبن قيس آغاز کردند و سر راه را بر سعيدبن عاص سد نموده و از بازگشت او به کوفه جلوگيري کردند! به اهداف اصلي آنها جامة عمل نپوشانيد! و تنها نتيجه‌اي را که از آن حرکت گرفتند، عزل سعيدبن عاص و تعيين ابوموسي اشعري توسط عثمان بن عفان به عنوان والي و استاندار کوفه بود. 

سرکردگان شيطنت‌پيشة باند سبأيه در مصر و کوفه و بصره به اين نتيجه رسيدند که براي رويارويي علني و مناقشه و نزاع و محاکمة عثمان بن عفان در حضور مسلمانان مستقيماً وارد عمل شوند و به مدينه مرکز خلافت اسلامي بروند! 

در سال سي و پنج هجري عده‌اي از آنان از ممالک مصر و کوفه و بصره، در ظاهر براي ملاقات با عثمان و امر به معروف و نهي از منکر و تلاش براي ايجاد اصلاحات و جلوگيري از اشتباهات خليفه و بازخواست او در رابطه با عملکردش به طرف مدينه حرکت کردند! 

آنان هم اعتراضات و شبه‌ها و ايراد و انتقادهاي خود را از حضرت عثمان يادداشت کردند تا در حضور مردم او را مورد بازخواست قرار دهند و خود او به آن اشتباهات و انحرافات اعتراف کند و عده‌اي از مردم را شاهد بر قضيه بنمايند تا که آن اعترافات را در مناطق مختلف منتشر کنند![1]» 

بعد از آنکه عده‌اي از غوغاسالاران باند عبدالله بن سبأ يهودي وارد مدينه شدند، حضرت عثمان دو نفر مسلمان يکي از طايفه «بني‌محزوم» و ديگري از طايفة «زُهر» را نزد آنان فرستاد، و به آنها گفت ببينيد چه خواسته‌هايي دارند و رهبر و سردستة آنان کيست. 

حضرت عثمان بن عفان قبلاً آن دو مرد را به خاطر خطاهايي که انجام داده بودند، مجازات نموده و آنان به حق تن داده و نسبت به حضرت عثمان کينه‌اي در دل نداشتند! 

باند توطئه‌گر سبأيه از اين موضوع به خوبي اطلاع داشتند – که آن دو نفر از طرف حضرت عثمان مجازات شده بودند – و مي‌خواستند از آن موضوع سوء استفاده کنند و حمايت آنها را به خود جلب نمايند! 

سبأيان تازه به مدينه رسيده به خاطر طمعي که به آن دو نفر داشتند، آنان را به طور شفاف از قصد خود باخبر نمودند! 

آن دو نفر به آنان گفتند: در شهر مدينه همکاراني داريد؟ 

گفتند: آري، سه نفر را داريم! 

به آنان گفتند: مي‌خواهيد چه کار کنيد؟ 

گفتند: قبل از هر چيز مي‌خواهيم در مورد کارهايي که عثمان انجام داده با او صحبت کنيم! کارهايي که ما وقوع آنها را از او تبليغ نموده و در دل مردم مناطق مختلف جاي داده‌ايم! و در همه جا شايع نموده‌ايم! مي‌خواهيم، به ميان آنان برگرديم و بگوييم که عثمان به آن خطاهاي خود اعتراف نموده است! اما حاضر به کنار نهادن آنها و اظهار ندامت نشده است! 

در واقع مي‌خواهيم در ايام حج سال آينده به عنوان حجّاج خانه خدا وارد مدينه شويم و پس از آن عثمان و نزديکان او را محاصره و خلع کنيم، اگر هم حاضر به کناره‌گيري نگرديد، او را به اين کار ناچار مي‌کنيم! 

آن دو نفر نزد حضرت عثمان بازگشتند و او را در جريان حقيقت مقصد و اهداف باند سبأيه قرار دادند، و به او گفتند: که هدف اصلي آنان برکناري و يا کشتن توست!؟ 

حضرت عثمان بر اين باور بود که آنان ناتوان‌تر و کمتر از آنند که بت