ز خوانده شد و عمر نگاهي به صف نمازگزاران کرد آنها را به درست کردن صف خود فراخواند و همچنان که گفته شد: عبدالله بن عباس و عبدالرحمن عوف درست پشت سر او ايستاده بودند، و در آن وقت بود که ابولؤلؤ همراه با خنجر مسمومش وارد مسجد گرديد! 

حضرت عمر فاروق تکبيره الاحرام نماز را گفت: و به دنبال آن نمازگزاران نيز تکبيره الاحرام را گفتند و نماز عملاً آغاز شد. 

اما قبل از آنکه شروع به قرائت سورة فاتحه کند، ابولؤلؤ در ميان صفوف نمازگزاران عبور کرد و خود را به حضرت عمر رسانيد و سه ضربه عميق و کاري بر شانه و لگن و شکم او وارد کرد اما ضربه‌اي که بر شکم او وارد کرده بود بسيار عميق و کاري بود! 

حضرت عمر گفت: اين سگ مرا کشت يا اين سگ مرا خورد!! 

حضرت عمر بر روي زمين محراب افتاد و بر اثر ضربه‌اي که بر پيکر او وارد شده بود، خون به شدت از بدن او خارج مي‌گرديد! اما در آن حال اين آيه از قرآن را مي‌خواند که: 

)وَكَانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً( (الأحزاب: 38).

«فرمان خداوند تقديري انجام شدني است».

ابولؤلؤ پس از آنکه آن ضربه‌ها را به پيکر حضرت عمر فاروق زد، به صف نمازگزاران حمله‌ور شد و در چپ و راست خود سيزده نفر را به شدت زخمي کرد که هفت نفر آنها در دم به شهادت رسيدند!! 

وقتي عبدالرحمن بن عوف اين صحنه هولناک را ديد، اقدامي هوشيارانه را انجام داد و پتويي را برداشت و آن را بر روي ابولؤلؤ انداخت تا امکان دستگيري او وجود داشته باشد. 

ابولؤلؤ وقتي خود را در زير پتو گرفتار ديد دست به خودکشي زد و بلافاصله جان داد! 

عمروبن ميمون در تکميل بازگويي حادثه مي‌افزيد: عمر فاروق در حالي که از زخم‌هايش خون مي‌ريخت، دست عبدالرحمن بن عوف راکه پشت سر او قرار داشت گرفت و او را براي تکميل نماز به محراب فراخواند، و عبدالرحمن بن عوف به محراب رفت و امامت نماز را بر عهده گرفت. 

کساني که در نزديکي حضرت عمر قرار داشتند شاهد حادثه بوده و صحنه ترور او و کشته و زخمي شدن سيزده نفر ديگر همچنين خودکشي ابولؤلؤ را ديدند! 

اما کساني که در صفهاي دورتر و در گوشه و کنار مسجد قرار داشتند نمي‌دانستند چه حادثه‌اي روي داده و تعدادي از آنها مرتب سبحان الله مي‌گفتند. 

اما همچنان که گفته شد: عبدالرحمن بن عوف به محراب رفت و نماز بسيار کوتاهي را با قرائت کوتاهترين سوره اي قرآن خواند، و در حالي که او و ديگر نمازگزاران به نماز ايستاده بودند، حضرت عمر -رضي الله عنه- درکنار او بيهوش نقش زمين گرديده بود، اما آنان اقامه نماز بامداد را که زمان آن محدود و کوتاه است به مشغول شدن به ماجراي زخمي شدن حضرت عمر و ديگر مسلمانان مقدم داشتند! 

عبدالله بن عباس -رضي الله عنهما- مي‌گويد: بيهوشي حضرت عمر تا نزديکي طلوع آفتاب ادامه پيدا کرد، و اين در حالي بود که او نماز بامدادش را نخوانده بود! 

يکي گفت: براي به هوش آوردن او هيچ چيزي به اندازه يادآوري وقت نماز مؤثر نيست، اگر در حال حيات باشد، حتماً به هوش مي‌آيد. 

يکي از آنها او را صدا زد و گفت: اميرالمؤمنين وقت نماز است! 

حضرت عمر فاروق بلافاصله به هوش آمد و گفت: مرحبا به نماز! به راستي هر کس آن را ترک کند از هيچ حق و خيري برخوردار نيست! 

او به چهر‌ه‌هاي ما نگريست و گفت مردم نمازشان را خواندند؟ 

ابن عباس مي‌گويد: گفتم آري يا اميرالمؤمنين! 

او گفت: ترک نماز کردن با مسلمان بودن همخواني ندارد!! 

او در حالي که زخمهاي کاري بر بدن داشت، براي گرفتن وضو آب برايش آوردند و در کنار محراب وضو گرفت و قبل از طلوع آفتاب و در حالي که از زخم‌هايش همچنان خون مي‌ريخت نماز را خواند! 

پس از آنکه عمر فاروق نمازش را خواند، از ابن عباس پرسيد: کي بود بر من ضربت زد؟ 

من نيز از کساني که اطراف او را گرفته بودند، پرسيدم: چه کسي بود که بر اميرالمؤمنين ضربت زد؟ 

گفتند: ضارب، ابولؤلؤ مجوسي دشمن دين خدا بود، او غلام مغيره بن شعبه بود و تعدادي از مسلمانان را هم ضربت زد و سپس خودش را هم کشت! 

ابن عباس مي‌گويد: به طرف اميرالمؤمنين برگشتم. ديدم او به گونه‌اي نگاه مي‌کند که انگار دير جواب مرا دادي! 

گفتم: غلام مغيره بن شعبه بوده است! 

عمر فاروق گفت: همان غلام صنعتکار؟ 

گفتم: آري! 

گفت: خدا مرگش دهد. من سفارش کردم با او به درستي و دادگري رفتار شود! الحمدلله به دست آدمي که مدعي مسلمان شدن بودن باشد کشته نشدم، الحمدلله! قاتل من حتي يک سجده را هم براي خداوند نبرده تا در قيامت آن را به رخ من بکشد!

پس از آن اميرالمؤمنين عمربن خطاب به من گفت: تو و پدرت عباس دوست‌ داشتيد که اسراي رومي‌ها و فارس‌ها در مدينه بيشتر شوند! 

گفتم: اگر اجازه بدهي همة‌ي آنان را از دم تيغ مى گذرانيم-گفت: الآن مى خواهيد آنان را به قتل برسانيد!؟ زماني که با زبان شما سخن مي‌گويند و همچون شما نماز مي‌خوانند و به حج مي‌روند!؟ 

سپس در حالي که از زخمهايش خون مي‌ريخت، او را به منزل خود حمل کرديم! 

حضرت عمر در آن شرايط مي‌خواست، در مورد ناخشنودي مردم از اقدام ابولؤلؤ و ميزان رضايت آنان از خود مطمئن شود! 

عبدالله بن عمر مي‌گويد: پس از آنکه پدرم ضربت خورد، از اين نگران بود که حقي را از کسي ضايع نموده و از آن مطلع نباشد، او عبدالله بن عباس را که بسيار دوست مي‌داشت فراخواند، و به او گفت: دوست دارم مرا از داوري مردم در مورد خودم با خبر کني! 

ابن عباس به ميان مردم رفت و در مورد ضربت خوردن حضرت عمر از ايشان نظرخواهي کرد! 

گفتند: سوگند به خداوند دوست داريم که خداوند از عمر ما بکاهد و بر عمر او بيافزايد! 

او نزد عمر فاروق بازگشت و گفت: يا اميرالمؤمنين با هر کسي که نظرخواهي کردم به خاطر تو چشمش گريان و انگار عزيزترين فرزندان خويش را از دست داده است! 

صبح روز چهارشنبه مردم گروه گروه به سوي خانه اميرالمؤمنين عمر شتافتند گويي که هرگز مصيبتي از اين بزرگتر براي آنان روي نداده بود. 

در مورد زخم‌هاي او نظرهاي متفاوتي بود، برخي مي‌گفتند: انشاءالله بهبودي پيدا مي‌کند، زيرا زخمهايش کاري نيست. 

عده‌اي هم مي‌گفتند: ضربه‌هايي که بر او وارد شده بسيار عميق هستند، و احتمال مرگش بسيار زياد است! 

طبيبى را بر بالين اميرالمؤمنين آوردند، تا زخمهايش را مداوا کند، وقتي پزشک آمد، آبي را که به وسيله خرما شيرين شده بود به او داد اما پس از لحظاتي همة آن آب از روده‌هاي پاره‌ شده‌اش بيرون ريخت!؟ 

و به دنبال آن مقداري شير به اوداد، اما بعد از دقايقي شير هم از بدن او خارج شد! 

پزشک متوجه کاري بودن زخمهايش گرديد، و خطاب به او گفت: اي اميرالمؤمنين تو خواهي مرد، بهتر آن است که توصيه و سفارش‌هاي مورد نظرت را بکني! 

عمر فاروق گفت: تو با من رو راست بودي، اگر چيزي غير از اين مي‌گفتي، مطمئن بودم که دروغ مي‌گويي! 

وقتي مردم اين سخنان را شنيدند، به شدت گريستند، اما حضرت عمر ايشان را از گريستن برحذر داشت و فرمود: براي من گريه نکنيد! هر کسي مي‌خواهد گريه کند، از اينجا بيرون برود! 

مسلمانان ه