و در مدينه، شهر رسول خدا به شهادت برسم!» 

به راستي حضرت عمر دوست داشت در راه گسترش دين خدا و در شهر رسول خدا به شهادت برسد. 

خداوند دعاي او را اجابت فرمود، و دو هفته پس از اين دعا در حالي که به شهادت رسيده بود به ملاقات خداوند شتافت! 

چند روز قبل از شهادت حضرت عمر فاروق ابوموسي اشعري خوابي را ديده بود. او مي‌گويد: 

«در خواب راه‌هاي بسياري را جلو خود ديدم، پس از لحظاتي همة آنها – به غير از يک راه از بين رفته و ناپديد شدند، من آن را در پيش گرفتم تا به کوهي رسيدم، نگاه کردم ديدم که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بر روي آن نشسته و ابوبکر نيز در کنار اوست، رسول خدا به عمر اشاره مي‌فرمود که به سوي آنان برود!»

پس از آن از خواب برخاستم و با خود گفتم: 

«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» 

«ما از آن خداييم و به سوي او باز مي‌گرديم.» 

گمان کنم که حضرت عمر وفات کرده باشد! 

انس گفت: چرا دربارة خوابت نامه‌اي براي عمر نمي‌فرستي؟! (ابوموسي اشعري و انس آن زمان در عراق بوده‌اند.) 

ابوموسي گفت: نمي‌خواهم خبر مرگش را به خودش بدهم! 

پس از آنکه حضرت عمر آخرين حج خويش را انجام داده و به مدينه بازگشت، روز جمعه بر روي منبر رفت و آخرين خطبة خويش را نيز در ميان مردم ايراد نمود. 

عبدالرحمن بن عوف -رضي الله عنه- بخش‌هايي از سخنان حضرت عمر را در روز جمعه 21 ذي‌الحجه سال 23 هجري روايت نموده که ما آن را در بخش‌ قبلي و در ضمن بيان چگونگي پيشنهاد حضرت ابوبکر براي خلافت نقل کرده‌ايم. 

خود حضرت عمر -رضي الله عنه- نيز خوابيرا ديد که آن را براي اصحاب تعبير و تفسيرنموده بود! 

حضرت عمر در همان خطبه جمعه فرموده بود: من خوابي را ديده‌ام که برداشت من از آن اين است که زمان مرگم فرا رسيد، من در خواب ديدم که انگار خروسي دوبار بر من نوک زد!! 

و همچنين کساني هستند که به من سفارش مي‌کنند، خليفه پس از خويش را تعيين کنم! 

اما خداوند هيچگاه دين و خلافت خويش را ضايع و نابود نمي‌گر‌داند و آنچه را که براي پيامبرش فرستاده، اجازه نمي‌دهد از بين برود و نيست و نابود بشود! 

اگر چنانچه به طور ناگهاني براي من اتفاقي پيش آمد، اين شش نفر که رسول خدا تا زمان وفات از آنها راضي بود، در مورد قضيه خلافت تصميم بگيرند! 

حضرت عمر فاروق چهار روز قبل از شهادت – يعني در روز يکشنبه 23 ذي‌الحجه- با دو صحابي بزرگ حذيفه بن يمان و سهل بن حنيف -رضي الله عنهم- ملاقات نمود. 

او پيشتر به حذيفه مأموريت داده بود که خراج و ماليات‌ زمين‌هايي را که با آب دجله آبياري مي‌شدند برآورد کند و به سهل مأموريت داده بود که براي تعيين مقدار ماليات زمين‌هايي که با آب فرات آبياري مي‌شوند. 

حضرت عمر خطاب به آنها فرمود: چکار کرده‌ايد؟ از اين نگرانم که براي محصولات آنها ماليات سنگين و غيرقابل تحملي را برآورد کرده باشيد! 

گفتند: در حد قابل تحمل و مناسب، ماليات آنها را معين کرده‌ايم!

حضرت عمر فرمود: اگر عمري باقي بود، براي بيوه‌زنان (و مستمندان) عراق کاري خواهم کرد که بعد از من به هيچکس نيازي پيدا نکنند! 

اما چهار روز پس از اين ملاقات حضرت عمر با حذيفه و سهل بود که او را به شهادت رسانيدند! 

حضرت عمر بن خطاب به اسراي سرزمين‌هاي فتح شده اجازه ورود به مدينه پايتخت حکومت خلافت را نمي‌داد، به مجوسي‌هاي ايران و عراق و مسيحيان شام و مصر اجازه اقامت در مدينه داده نمي‌شد، مگر زماني که مسلمان مي‌شدند بعد وارد جمع مسلمانان مي‌گرديدند. 

اين اقدام عمر فاروق -رضي الله عنه- از کارهاي شگفتي برانگيز و حکيمانه، و نشانة بصيرت و دورانديشي او بود، زيرا مجوسيان و مسيحيان شکست خورده، و کينة مسلمانان را در دل داشتند و از هيچ اقدامي براي توطئه عليه مسلمانان کوتاهي نمي‌‌کردند! 

اقامت ايشان در مرکز خلافت، براي توطئه و ايجاد تفرقه فرصت‌هاي بسياري را در اختيارشان مي‌گذاشت، او براي خنثي کردن آن نقشه‌هاي شوم و دفع شرارتهايشان در حق مسلمين اجازه اقامت در مدينه را به آنان نمي‌داد. 

اما برخي از اصحاب رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- داراي بردگان و اسيراني مسيحي و مجوسي بودند، و از حضرت عمر مي‌خواستند و اصرار مي‌ورزيدند که به تعدادي از آن بردگان و اسيران اجازه اقامت در مدينه را بدهد تا آنان را در امور مختلف به کار گمارند، به همين خاطر او به تعدادي از آنان اجازه داد که در مدينه اقامت کنند. هر چند از اين اقدام ناراضي بود! 

آنچه حضرت عمر پيش‌بيني مي‌کرد و از آن نگران بود، روي داد. 

تعدادي از آن انتقام‌جويان و کينه‌توزان مقيم مدينه براي ترور خليفه توطئه‌چيني کردند و انتقام آنان اين بود که او کاخهاي ظلم و ستم و حکومتهاي آنها را تار و مار و نابود کرده و از بين برد. بنابراين تصميم گرفتند ضربه سختي و سنگيني را بر پيکرة خلافت اسلامي و فروپاشي آن بخصوص شخص خليفه که هسته مرکزي و رمز قدرت مسلمانان بود وارد کنند که هيچوقت نتوانند آن را جبران کنند. اين نقشة شوم حلقه‌هاي توطئه‌اي بود که در محافل پنهاني بر روي آن اتفاق نظر کرده بودند که با هم گوشه‌‌هاي تاريک خانة آن را بازديد مي‌کنيم: 

 

مثلث توطئه 
ترور حضرت عمر فاروق توطئه خيانت‌آميز و چندجانبه بود. که مثلثي از يهوديان و مسيحيان و مجوسيان را تشکيل مي‌داد. 

طراحان اين جنايت هولناک چهار نفر بودند: 

1-    هرمزان: مجوسي ايراني، که پيشتر فرمانرواي اهواز و يکي از فرماندهان رده بالاي ارتش ايران در جنگ قادسيه و جنگ‌هاي قبل و بعد از آن بود. 

او در جنگ «تَشْتُر» در سال 18 ه‍. که در اهواز روي داد از سپاه اسلام شکست سختي خورد و خود او اسير گرديد و به مدينه انتقال يافت و پس از اخذ امنيت از حضرت عمر فاروق در آنجا باقي ماند. 

2-    کعب الأحبار: که روحاني يهودي و اهل يمن بود و از کتاب تورات آگاهي داشت. او در خلافت حضرت عمر -رضي الله عنه- مدعي مسلمان شدن گرديد، به مدينه آمد و در آنجام مقيم شد. 

3-    فيروز ايراني مشهور به ابولؤلؤ فارس مجوسي که بردة مغيره‌بن شعبه بود، او در جنگ‌هايي که با ايراني‌ها روي داد، همراه با عده‌اي ديگر به اسارت درآمده بود. پس از آنکه بردگان در ميان مجاهدان تقسيم شدند، او سهم مغيره بن شعبه گرديد. 

ابولؤلؤ مجوسي ايراني آهنگر ماهري بود، و با مهارت بسيار انواع ابزارآلات را از آهن مي‌ساخت. 

مغيره‌بن شعبه نزد حضرت عمر رفت و با اصرار بسيار توانست موافقت او را براي اجازه اقامت ابولؤلؤ در مدينه جلب نمايد. تا مسلمانان از کارهاي صنعتي او استفاده کنند، او در عين مهارت در آهنگري، با نجاري، حکاکي و صنعتگري آشنايي داشت و از آنجا که برده مغيره بود، از دارايي و درآمد ابولؤلؤ سود مي‌برد. 

4-   جُفينه رومي: او برده‌اي مسيحي و اهل روم بود، و در فتح شام به اسارت درآمده و سهم يکي از مسلمانان گرديده و در مدينه مقيم شده بود!

آن چهار نفر توطئه ترور حضرت عمربن خطاب را طراحي نمودند. 

 

پيشگويي کعب‌الأحبار در مورد ترور عمر 