 هم بت پرستي ادامه داشت تا خداوند محمد (صلى الله عليه وسلم) را مبعوث كرد و مأمور نابود ساختن بتان فرمود. 

كلبي گويد: از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) روايت است كه فرمود: جهنم را نزد من بالا آورند، مردي قد كوتاه و سرخ چهره و كبود چشم را ديدم كه در آتش كشيده مي شد، پرسيدم اين كيست؟ گفتتند: عمروبن لحي است كه «بحيرة و وصيلة‌ و سائبة و حام» را او اول بار مقرر نمود و دين ]توحيدي[ ‌اسماعيل را تغيير داد و اعراب را به بت پرستي خواند. 

و نيز از كلبي نقل است كه چون اولاد اسماعيل در مكه زياد شدند به طوري كه مكه را پُر كردند و عماليق را آز آنجا راندند، مكه برايشان تنگ شد و جنگ و خصومت بين خودشان رخ داد و بعضي، بعضي ديگر را بيرون كردند. پس در جستجوي معاش به سرزمينها پراكنده شدند و هر كدام از آنها كه از مكه بيرون مي رفت تكه اي از سنگهاي حرم به همراه مي بُرد تا حرمت مكه را حفظ كرده باشد و هر جا ساكن مي شد آن سنگ را نصب مي كرد و به ياد كعبه دور آن طواف مي نمود، و نيز همه ساله مكه و كعبه را زيارت مي كردند. تا آنكه دين اصلي فراموش شد و بت پرست گرديدند، با اين حال بقايايي از آيين ابراهيم و اسماعيل از قبيل بزرگداشتِ خانة كعبه و طواف آن و حج، عمره و توقف در عرفه و مزدلفه و اهداي قرباني و لبيك بر كشيدن در حج و بلند گفتن نام خدا هنگام ذبح قرباني در آيين جاهليان باقي مانده بود، جاهليان چنين لبيك مي گفتند: «لبيك اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك إلا شريكا هو لك تملكه وما ملك».

اول كسي از عربها كه دين اسماعيل را تغيير داد و به نصب اوثان (= سنگهاي مقدس جاهليت) و تعيين «سائبه و وصيله» پرداخت عمر و بن لحي بن حارثه بود كه پدر قبيلة خزاعه است. مادر عمرو بن لحي زني بوده است به نام فهيره دختر عامر بن حارث، و اين حارث متولي امور كعبه بود عمرو بن لحي چون بالغ گرديد با حارث بر سر ولايت كعبه به كشمكش پرداخت و با قبيله جرهم ]‌از اولاد اسماعيل[‌ جنگيد و غلبه كرد و آنان را از كعبه و نواحي مكه بيرون راند و متولي امر پرده داري كعبه شد.

بعد از آن عمر و بن لحي بشدت بيمار شد. به او گفتند كه در «بلقاء» شام چشمة‌ آب گرمي هست اگر آنجا بروي بهبود مي يابي. به آنجا رفت و استحمام كرد و بيماريش رفع شد و اهالي آنجا را بت پرست يافت. پرسيد: ‌اينها چيست؟ گفتند: با اينها طلب باران و طلب پيروزي بر دشمن مي كنيم. گفت: چند تا از اينها به من بدهيد؛ و دادند. پس آن بتها را آورد و در اطراف كعبه نصب كرد و اعراب به پرستش بتان مشغول شدند. 

از قديمي ترين بتهاي عرب «مناة» است كه بر ساحل دريا در قديد ميان مكه و مدينه نصب شده بود و مورد احترام همة اعراب و اوس و خزرج و ساكنان مدينه و مكه و اطراف آن بود و براي آن ذبيحه وقرباني مي گذراندند. و آورده اند كه اوس و خزرج و پيروان آنها از مردم يثرب و غيره پس از انجام حج همراه ديگر حاجيان در مواقف توقف مي نمودند اما سرشان را نمي تراشيدند و چون حركت مي كردند نزد «مناة» آمده آنجا سر مي تراشيدند وتوقف مي نمودند و حج خود را جز بدين گونه كامل و تمام مي انگاشتند. بت «مناة» متعلق به هذيل و خزاعه بود و پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) در سال فتح مكه علي (رضي الله عنه) را فرستاد كه آن را منهدم كرد. 

بعد از «مناة» و تازه تر از آن بت «لات» بود در طائف، و آن صخرة بلندي (يا: چهار گوشي) بوده است و متوليان آن از ثقيف بودند و بنايي بالاي آن ساخته بودند. و قريش و ديگر عربها آن بت را بزرگ مي داشتند، چنانكه ميان اعراب جاهلي به اسامي «زيد اللات» و «تيم اللات» بر مي خوريم. و محل آن معبد در جاي منارة چپ فعلي مسجد طائف ]‌در زمان ابن الكلبي[‌ بوده است. پس از اسلام، پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) مغيرة بن شعبه (رضی الله عنه) را فرستاد بت را شكست و بتخانه را آتش زد. 

سپس پرستش «عُزّي» (كه تازه تر از لات بود) باب شد و نخستين كسي كه آن را پرستيد ظالم بن اسعد بود. بتخانة عزي در وادي «نخلة الشامية» قرار داشت و عربان از ميان آن صدا مي شنيدند. 

از ابن عباس (رضی الله عنهما) روايت است كه «عزّي» شيطان مادينه اي بوده كه نزد سه درخت در وادي «نخلة» ظاهر مي شد. پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) بعد از فتح مكه خالد بن وليد (رضی الله عنه) را به نخله فرستاد و فرمود: در آنجا سه درخت مي بيني، اولي را قطع كن. او رفت و درخت اول را قطع كرد و آمد پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) فرمود:‌ آيا چيزي ديد؟ گفت: نه. حضرت فرمود: برو و درخت دوم را قطع كن، رفت و قطع كرد و باز آمد فرمود: آيا چيزي ديدي؟ گفت:‌ نه. فرمود: پس برو سومي را قطع كن خالد به نخله رفت و خواست درخت سوم را قطع كند كه در آنجا ماده جنّي را ديد؛ با موي پريشان دست بر شانه گذاشته دندان بر هم مي سايد و پشت سر آن ماده جن، ديبه سلمي كه متولي آن بت بود ايستاده، خالد (رضی الله عنه) چنين خواند:‌

اي عزي تو را تقديس نمي كنم بلكه بر تو كفر مي ورزم، 

كه مي بينم الله تو را خوار كرده است. 

پس سر آن ماده جن را با شمشير شكافت، كه تبديل به خاكستر شد، سپس درخت سوم را قطع كرد و ديبه سَلمي را هم كشت و نزد پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) بازگشت. ماجرا را گزارش داد حضرت فرمود: «اين بود عزي، وعرب بعد از اين عزي نخواهد داشت و نخواهد پرستيد»[4].

و نيز هشام (بن محمد كلبي) گويد: قريش در بيرون و درون كعبه بتي بزرگتر از «هبل» نداشت، و آن تنديس آدمي بود از عقيق سرخ با دست شكسته كه قريش آن را با طلا ترميم كرده بودند (و نخستين مردي كه آن را درون كعبه نصب نمود خزيمة ‌بن مدركة بن الياس بن مضر بود). و پيش روي آن هفت چوبة تير قرار داشت كه بر يكي نگاشته بودند: «صريح» و بر ديگري «ملصق»، و هرگاه در حلالزادگي نوزادي شك داشتند هديه اي به هبل تقديم كرده از آن چوبه هاي تير قرعه مي كشيدند، اگر «صريح» مي آمد بچه از پدرش بود و اگر «ملصق» مي آمد حرامزاده محسوب مي شد. با چوبه هاي ديگر براي مسافرت و امور ديگر، و نيز حل اختلاف، فال مي گرفتند و بدان عمل مي نمودند. و اين بت همان است كه ابوسفيان در جنگ احد به نفع آن شعار مي داد: أعل هبل! (يعني سر بلند باشي اي هبل!، دين هبل بلند مرتبه باد!) و پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) به ياران فرمود: چرا جوابش را نمي گوييد؟ عرض كردند: ‌چه بگوييم؟ فرمود: بگوييد: «الله أعلي وأجل!»

ديگر از بتهاي عرب «اساف» و «نائله» است كه مي گفتند اساف مردي بوده است از قبيلة جرهم و نائله هم زني از همان قبيله كه همديگر را دوست مي داشتند و براي حج از يمن به مكه آمدند و در آنجا فرصت و خلوتي يافته زنا كردند، در نتيجه مسخ شده تبديل به سنگ گرديدند. پس مردم آن دو پيكره را بيرون آورده يكي را چسبيده به كعبه و ديگري را در محل فعلي چاه زمزم قرار دادند تا عبرت ديگران شوند. و پس از مدتي كه بت پرستي باب شد آن دو پيكره نيز مورد پرستش واقع شدند، و قريش آن پيكره را كه چسبيده به كعبه بود نزد آن ديگري بردند و براي آن دو شتر و گوسفند قرباني مي كردند. 

ديگر بت «ذوالخلصة» است از آن قبيلة خثعم و بجيله، كه از سنگ چخم