كستر بايست و با خاكستر و نمك زبر روزه بشكن و از آنجا رو به طرف من كن و از پسرم شكايت نما، كه من از اينجا مي بينم و مي شنوم!

و شبي بر بام خفته بودم ناگاه احساس كردم كه روي من افتاده است، از آن حركت هراسان از خواب جستم، گفت: آمده بودم براي نماز بيدارت كنم! وقتي پايين آمديم دختر حلاج گفت:‌ بدو سجده كن! گفتم: مگر به غير خدا سجده مي توان كرد؟ حلاج سخن مرا شنيد و گفت:‌ آري خدايي در آسمان است و خدايي در زمين هست![2] 

مؤلف گويد: علماي معاصر حلاج بر خون حلاج فتوي نوشتند و نخستين كس ابوعمرو قاضي بود و علما همراهيش كردند. تنها ابوالعباس سريج بود كه گفت: ‌من نمي دانم او چه مي گويد! و اجماع علما مصون از خطاست چنانكه از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) روايت است كه فرمود: «خداوند شما را پناه داده از اينكه همگيتان بر گمراهي مجتمع شويد»، و از محمد بن داود فقيه اصفهاني ]ظاهري[ نقل است كه گفت:‌ اگر آنچه خدا بر پيام آورش نازل كرده حق است پس آنچه حلاج مي گويد باطل است. 

البته گروهي از صوفيه به سبب ناداني و كم اعتنايي به اجماع فقها عليه حلاج، از وي طرفداري كرده اند، چنانكه از ابراهيم بن محمد نصر آبادي نقل است كه مي گفت: «بعد از پيامبران وصديقان اگر موحدي باشد همانا حلاج است»، و بيشتر قصص گويان و نيز صوفيان زمان ما به علت بي اطلاعي از شريعت و حديث صحيح بر همين عقيده اند، و من كتابي در اخبار حلاج تأليف كرده ام و در آن حيلتها و شعبده هاي وي و آنچه علما درحق وي گفته اند گرد آورده ام.

آورده اند كه چون صوفيه را به زندقه منسوب نمودند، در «محنة»[3] غلام خليل، عده از صوفيان را نزد خليفه بردند و از آن جمله نوري بود. خليفه گفت: گردنشان را بزنيد. نوري پيشقدم شد كه گردنش را بزنند. جلاد پرسيد: ‌تو چرا پيشقدم شدي؟ نوري گفت: زندگي خويش را در همين چند لحظه بر ياران ايثار نمودم. جلاد دست بازداشت و قصه را به خليفه رسانيد. خليفه بفرمود تا كار صوفيان به قاضي القضاة اسماعيل بن اسحاق ارجاع نمايند و او رهايشان ساخت. از ابن عطاء نقل است كه گفت:‌ غلام خليل عليه صوفيان نزد خليفه شکايت كرد كه اينان زنديقند، پس ابوالحسين نوري و ابوحمزة صوفي و ابوبكر دقاق و جمعي از اقران اينان را گرفتند و نزد خليفه بردند وخليفه امر كرد گردنشان را بزنند. مؤلف گويد: از اسباب گرفتاري نوري يكي آن بوده است كه گفت: «أنا اعشق الله والله يعشقني»؛ اما اينكه خود پيشقدم شده تا جلاد بكشدش، خود خطاي ديگري است كه به قتل خودش كمك مي كرده است!

از رُقي روايت است كه ما ميهمانخانه اي داشتيم، فقيري كه دو پاره ژنده بر تن داشت نزد ما آمد و تقاضاي ميهماني نمود. به پسرم گفتم: او را به ميهمانخانه ببرد؛ و آن فقير نه روز نزد ما اقامت كرد و هر سه روز يك بار غذا مي خورد، تقاضا كردم بيشتر بماند. گفت:‌ ميهماني سه روز بيش نباشد. گفتم: حال كه مي روي ما را از حال خود بيخبر مگذار. رفت ودوازده سال گذشت تا باز آمد. پرسيدم: ‌از كجا مي آيي؟ گفت:‌ شيخي ديدم بلازده و زمنگير به نام ابوشعيب مقفع؛ سالي نزد وي ماندم و پرستاري و خدمتش كردم، در دلم افتاد كه سبب ابتلاي وي بپرسم، پيش از آنكه لب بگشايم خود وي گفت: براي چه از چيزي سؤال مي كني كه به كارت نمي خورد؟ چون سه سال گذشت، گفت:‌ آيا تو را ناگزير است از اينكه بداني؟ گفتم: آري، اگر نظر موافق داشته باشي. گفت:‌ شبي نماز مي خواندم در محراب نوري ديدم، گفتم: دور شو اي شيطان ملعون! كه پروردگار من بي نياز است از جلوه گري براي مخلوق؛ و سه بار اين اتفاق افتاد. آن گاه ندايي شنيدم كه اي اباشعيب! گفتم: بلي، گفت:‌ دوست داري كه هم اكنون جانت را بگيرم يا بر آنچه رفت جزايت بدهم و مبتلايت سازم در عوض از بهشت نصيبت را بالاتر دهم؟ من دومي را اختيار كردم، پس چشم و دست و پاهايم از ميان رفت و نابود شد. راوي گويد: من براي پرستاري باز نزدش ماندم تا دوازده سال تمام؛ تا روزي گفت: به من نزديك شو، نزديك شدم و شنيدم كه اعضايش به يكديگر مي گفتند: ظاهر شو! و همة اعضايش در مقابلش ظاهر شدند، و او تسبيح و تقديس مي گفت تا مرد!

مؤلف گويد: اين حكايت موهم اين معناست كه گويا خداوند به چشم ابوشعيب ظاهر شده وچون وي منكر گرديده (و آن تجلي را از شيطان دانسته) دچار عقوبت گرديده است، و پيشتر گفتيم كه عده اي معتقدند خدا را در همين عالم مي شود به چشم ديد، چنانكه ابوالقاسم عبدالله بن احمد بلخي در كتاب المقالات قول عده اي از مشبهه را در جواز رؤيت خدا به چشم در همين دنيا نقل كرده است و گويد:‌ روا دانند كه يكي از رهگذران كوي، خدا باشد! و برخي لمس و همراهي و دست دادن با او را ممكن دانند، و گويند: ‌خدا به ملاقات ما مي آيد و ما به ملاقات او مي رويم. در عراق اينان را «اصحاب باطن» يا «اصحاب وساوس و خطرات» نامند. 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] سورة مائده، آية 54. یعنی: «آنان را دوست دارد، و آنان هم خدا را دوست دارند». 

[2] اين برداشت غلطي از يك عبارت قرآني است كه پيش از حلاج از بعضي غُلات شيعه نيز نقل شده است.- م. 

[3] «محنة» در اينجا به معني آزمايش و «تفتيش عقايد» است.- م.
تلبيس ابليس بر صوفيان در امر طهارت

شيطان بر همة بندگان خدا در طهارت تلبيس مي نمايد و بر صوفيان بيش از همه؛ و بر وسواسشان در به كار بردن آب زياد مي افزايد و نمي دانند كه يك وضوي كامل را رطلي آب بس است. 

آورده اند ابوحامد شيرازي از درويشي پرسيد كه در كجا وضو مي سازي؟ گفت: ‌در نهر، زيرا كه وسواس دارم. ابوحامد گفت: تا آنجا كه من مي دانم پيش از اين صوفيان شيطان را مسخره مي كردند و اكنون شيطان صوفيان را مسخره كرده است. و از صوفيان كس هست كه با دم پايي بر حصير راه مي رود كه اين البته خلاف شرع نيست، جز اينكه مبتدي بيند و پندارد كه مگر اين از آيين شريعت است و در اين عمل بدو اقتدا نمايد.... و عجب است از كساني كه تا اين حد در نظافت ظاهر مبالغه مي كنند و باطنشان پر از چرك و كدورت است.

 

تلبيس ابليس بر صوفيان در نماز

شيطان بر مردمان در نماز امر را مشتبه مي نمايد و بر صوفيان بيش از ديگران. محمد بن طاهر مقدسي گويد: ‌از جملة سنتهاي ويژة صوفيان، دو ركعت نماز است كه موقع پوشيدن مرقع و مراسم توبه مي خوانند و به آن حديث استناد مي نمايند كه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) به ثمامة بن اثال موقعي كه مسلمان مي شد دستور داد غسل كند. مصنف گويد:‌ ثمامة كافر بوده و مسلمان شده، و بر اين اساس فقها و از جمله احمد بن حنبل بر كافري كه مسلمان شود غسل را واجب شمرده اند اما نماز دو ركعتي نه در حديث ثمامة آمده و نه فقها واجب شمرده اند كه صوفيان مراسم توبة خويش را بر آن قياس كرده باشند، و آن همانا بدعتي بيش نيست كه سنت ناميده شده است. 
تلبيس ابليس بر صوفيان در مسكن

مؤلف گويد: بناي رباطهاي صوفيانه مسبوق است به عمل عبادت پيشگان سلف كه جايگاههايي ويژة عبادت اختيار كردند، كه آنان نيز هر چند قصد نيكو داشته اند اما كارشان از شش راه خطاست:

اول اينكه – بدعت 