: آن پير ترسا سپس به من گفت: اين عزت من است كه براستي خدا را نمي پرستم، پس بنگر باعزت آنكه مي پرستيش چگونه خواهي بود و به كجا خواهي برسيد! اي مسلمان به پروردگارت روي كن! 

و از ترس ريا بوده است كه صالحان اعمال خويش پنهان مي داشته اند و حتى بر خلاف وانموده اند، چنانكه ابن سيرين روزها مي خنديد وشبها مي گريست، و ايوب سختياني بر خلاف پارسايان آن عصر كه دامن جامه شان كوتاه بود، جامه اي با دامن بلند مي پوشيد، و نزد ابن ادهم موقع مريضي هم خوراك زمان سلامتش را مي نهادند... و از يزيد بن مرثد نقل است كه چون شنيد ابوالوليد بن عبدالملك ولايتش بدهد پوستي پشت و رو پوشيد ونان و استخواني به دست گرفته و سر و پا برهنه بيرون آمده در كوچه به خوردن مشغول شد، تا خبر به ابوالوليد دادند كه يزيد بن مرثد ديوانه شده و دست از او برداشت! و امثال اين داستان زياد است. 

از زاهدان كس هست كه در ظاهر و باطن پارساست اما همان قدر كه زن و فرزند يا دوستانش از پارسايي از او مطلعند سختيهاي رياضت را بر او گوارا مي سازد؛ پس به خاطر اخلاص بايد به اندازه اي كه نزديكترش كسانش او را رياضتكش نشناسند نزد آنان غذا بخورد. از داود بن ابي هند نقل است كه بيست سال روزه مي گرفت وخانواده اش نمي دانستند زيرا خوراك چاشتش را از منزل با خود به بازار مي برد و آنجا صدقه ميداد، اهل بازار مي پنداشتند كه در منزل غذا خورده و اهل خانه مي پنداشتند كه در بازار چاشت كرده است. 

از زهدورزان كس باشد كه از لذت انزوا گزيدن و عزلت جستن در مسجد يا رباط يا كوه قوّت گيرد، و گويد ترسم كه اگر از گوشته گيري به در آيم منكرات بينم، و در اين سخن مقاصدي دارد از جمله كبر ورزيدن وتحقير مردم، ديگر اينكه بيم دارد آن گونه كه انتظار دارد خدمتش نكنند، ديگر اينكه با بر كنار بودن از مردم حيثيت موقعيتش محفوظ است و اگر با ديد آيد و به مردم در آميزد آن شكوه و هيبت برود، و چه بسا سبب روي نهفتش آن است كه ناداني و عيبهاي خويش از چشم خلق نهان دارد. 

چنين آدمي را به ديدارش مي آيند و بازديد نمي كند و به عيادت مريض و تشييع جنازه نمي رود، و اميران به ملاقاتش مي شتابند و عوام بر او گرد مي آيند ودستش مي بوسند و مريدانش به آن متعذر مي شوند كه عادت شيخ ما بر اين است، معذورش داريد! اين چه عادت است كه خلاف ديانت است؟ اين شخص اگر نيازي برايش پيش آيد يا گرسنه باشد و كس پيشش نباشد كه براي خريد بفرستد به ملاحظة نام و مانوسي كه به هم زده براي آنكه مردم نيايد و شكوه و هيبتش نرود گرسنه مي ماند وبه بازار وارد نمي شود، حال آنكه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) شخصاً به بازار مي رفت و مايحتاج خويش را مي خريد و خود به خانه مي برد، و ابوبكر (رضی الله عنه) روي دوش خود جامه مي فروخت. و از عبدالله بن سلام نقل است كه روي سرش پشته اي هيزم حمل مي كرد گفتند: تو كه از اين كار بي نيازي، پاسخ داد: مي خواهم كبر خود با اين دفع كنم كه از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) شنيدم مي فرمود: «هر كه را به اندازة يك ذره كبر در دل است وارد بهشت نمي شد». 

مؤلف گويد: آنچه در باب خريد از بازار نوشتم كه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) و صحابه بدان عمل مي كردند عادتي است كه همچون لباس و غيره تغيير كرده و امروز به نظر من عالم نبايد براي خريد برود و رونق علم را نزد جاهلان كم كند كه تعظيم علم از واجبات است و اين اندازه را ريا نتوان ناميد كه از بابت حفظ هيبت علما در قلوب عامه است و مانعي ندارد. اوزاعي گويد:‌ «ما پيشتر مزاح مي كرديم و مي خنديديم، حال كه مقتدا گرديده ايم به نظر من ديگر آن شوخي و خنده بر ما روا نيست». و از ابراهيم ادهم نقل است كه با يارانش نشسته بود و مي گفتند و مي خنديدند، كسي در زد. ابراهيم گفت: خاموش و آرام باشيد! گفتند: ما را ريا مي آموزي؟ گفت:‌ خوش ندارم كه به سبب شما جمعي در معصيت بيفتند ]‌يعني غيبت شما را بكنند، يا خنده و شوخي و اتلاف وقت را به تبع شما رفتار هميشگي خود كنند[‌. 

از اين متزهدان كس باشد كه هرگز جامة نرم نپوشد تا آبروي زهدش محفوظ ماند، و اگر جان بسپرد نزد مردم نان نخورد، و خويش را به جهد از لبخند زندن باز دارد تا به خنده چه رسد. و شيطان بدو چنين باوراند كه اين اصلاح اخلاق است، حال آنكه چيزي نيست جز رياكاري؛ همو كه سرافكنده است و محزون مي نمايد در خلوت شير درنده است.

پيشينيان آنچه ماية انگشت نشان شدن بود از خود دفع مي كردند تا مورد توجه و اشاره نباشند و از جاي كه چنين وضعي برايشان پيش مي آمد مي گريختند. چنانكه وقتي يوسف بن اسباط را در مصيصه (شام) شناختند، شهر را به سرعت ترك كرد و گفت: دل من با اين حال چگونه بر جاي مي ماند؟

از متزهدان كساني لباس ژنده مي پوشند و آن را نمي دوزند و عمامة خود را صاف نمي كنند و ريش خود را شانه نمي زنند، يعني ما را از دنيا نصيبي نيست و نمي خواهيم. اين نيز از ابواب رياست، زيرا پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) و اصحابش چنين نبودند. حضرت ريش خود را شانه مي زد و صاف مي كرد و در آينه مي نگريست، بر موي سرش روغن مي ماليد، و عطر استعمال مي كرد، و پيداست كه از همه بيشتر به آخرت توجه داشت. همچنين ابوبكر و عمر (رضی الله عنهما) خضاب مي كردند و هر كه از سنت پيغمبر(صلى الله عليه وسلم) و رفتار بزرگان صحابه پاية ادعا را بالاتر ببرد قابل اعتنا نيست. 

و نيز از زاهدان كسان باشند كه خاموشي پيش گيرند و از آميزيش با اهل خانه دوري گزينند و با عبوس و گرفتگي روح آنان را بيازارند، و گفتار پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) را فراموش كنند كه «خانوداه ات را بر تو حقي است». خود حضرت شوخي مي كرد و با اطفال بازي مي كرد و با زنانش گفتگو مي نمود، و آورده اند كه با عايشه (رضی الله عنها) مسابقه گذاشت و بدين گونه اخلاق لطيف بسيار داشت اما اين زاهد ترشروي نادان زنش گويي بيوه است و بچگانش هم در زندگي او يتيم اند، و اين را دلمشغولي به آخرت مي نامد و نمي داند كه روگشادگي با اهل خانه عمل آخرتي است. و روايت صحيح است كه حضرت رسول (صلى الله عليه وسلم) به جابر فرمود:‌ چرا با دختر بكري ازدواج نكردي كه با هم شوخي و بازي كنيد؟ خشكي اين گونه زهدورزان به جايي مي رسد كه همبستري با عيال را هم ترك مي كنند و امر واجبي را به خاطر اعمال ناواجب و خلاف رضاي خدا مهمل مي گذارند.

از زاهدان كس باشد كه از اعمال خود گرفتار عجب شود واگر بگويند كه تو از اوتادي، باور كند. و هم از اينان كس باشد كه منتظر ظهور كرامت است از خودش؛ چنانكه پندارد تواند بر آب راه پيمود. و اگر براي امري دعا كند و مستجاب نشود در باطن برآشفته گردد؛ گويي اجيري بوده كه مزد مي طلبد. واگر فهم داشت مي دانست كه بنده را بابت عملي كه مي كند بر مالكش منتي نيست و تازه بابت توفيق عمل بايد شكر هم بگزارد و عذر تقصير هم بخواهد. چنانكه از رابعه پرسيدند:‌ آيا عملي كرده اي كه به نظر خودت مقبول درگاه افتاده باشد؟ گفت: از آن بيمناكم كه عملم را بر من برگردانند. 

و هم از كم دانشي بعضي زاهدان است كه شيطان وادارشان 