ا خودشان از كارهاي زشت دست نمي كشيدند؛ ثالثاً: با این سرگذشت و سرنوشت آنان كه مي دانستند و به دانستة خود عمل نكردند همچون ابليس و بلعام رابه ياد داشت و فراموش نكرد كه به مفاد آية قرآني[1] ] كه به نظم در آورده اند[‌:‌

«علم چندانكه بيشتر خواني    چـون عمل در تو نــيست ناداني 

نه  محقق بود نه دانشمند   چـارپايي بر او كتابي  چنـــد

آن تهي‌مغز را چه علم و خبر   كه بر او هيزم است يا دفتـــر»

بعضي عالمان را كه اهل عمل نيز هستند شيطان از راه حسد بردن بر عالمان ديگر و تكبر ورزيدن بر ديگران و رياكاري محض رياست طلبي مي فريبد، مخصوصاً در مورد رياست چنين وسوسه مي كند كه اين حق توست! و حُب رياست را در دل آنان تقويت مي كند به طوري كه با علم به غلط بودن آن نمي توانند تركش كنند، علاج اين آفتها اين است كه با خود بينديشد فضيلت علم، گناه تكبر و حسد و رياكاري ]‌محض رياست طلبي[‌ را نمي پوشاند بلكه حجتْ بر عالم تمامتر است و عذابش دو برابر! و هر كس در سيرة عالمان عاملِ سَلَفْ بنگرد مي بيند كه خويش را خرد مي انگاشتند و بزرگ نمي پنداشتند و تكبر نداشتند، و نيز هر كس خدا را بشناسد ريا نورزد و هر كس تقدير الهي را در نظر گيرد بر آنچه براي ديگران خواسته حسد به دل راه ندهد.

شيطان بر عالمان جاه طلب امر را بدين گونه مشتبه مي سازد كه شما مقام عالي را براي خود نمي خواهيد بلكه براي رفعت قدر شرع مي خواهيد كه شما نايبان شرع ايد؛ عزت شما پيروزي شريعت است و شكست اهل بدعت؛ و بدگوييتان در حق حاسدان نيز از غضب به خاطر خدا مايه مي گيرد چون آن كه شما را نكوهيده، كسي را نكوهيده كه به امر دين قيام كرده است؛ و اين تظاهر به خشوع و گريه نيز ريا نيست بلكه براي آن است كه عوام تقليد نمايند، همچنانكه اگر طبيب خودش پرهيز كند، اين علمش براي مريض مؤثرتر از قول اوست كه پرهيز كن!

اما كشف اين حيلتگريهاي ابليس چنين است كه هر گاه عالمي براي عالم ديگر همچنان خشمگين شود كه براي خودش، معلوم مي شود كه تعصب نايبان شرع را دارد نه تعصب خودش را! اما به بهانة تبليغ و آموزش مردم به هيچ وجه نمی توان ريا را روا شمرد چنانكه از ايوب سختياني نقل است كه هر گاه ضمن سخن گفتن و حديث كردن حالت رقت و گريه بدو دست مي داد مي گفت:‌ چه زكام شديدي! تا اشكين شدن چشمش را از زكام پندارند و ريا به اشكش نياميزد. و نيز بايد دانست كه «الاعمال بالنيات»، و خداوند ارزياب بيناست. بسا كسي كه به زبان غيبت مسلمانان نمي نمايد اما در دل از غيبت شنيدن خشنود مي شود كه همين از سه راه گناه است: ‌يكي اينكه به گناه كردن شخص مورد غيبت شادمان شده! دوم: اينكه از بي آبرويي مسلماني خوشحال شده! سوم: اينكه آن منكر را شنيده و نهي نكرده است!

ديگر از فريبهاي ابليس بر عالمان آن است كه با سختكوشيِ شبانه روزي كتابها مي نويسند با اين تصور كه محض نشر دين است، حال آنكه در نهان هدفي جز نام برآوردن و مقام و موقعيت يافتن و جلب مريد و شاگرد از دور دستها ندارد. آري، اگر از اينكه بدون مراجعه به خود وي از مصنفاتش بهره برند شادمان باشد معلوم مي شود كه مرادش نشر علم است چنانكه از بعضي پيشينيان نقل است كه گفت: ترجيح مي دهم كه مردم از علم من سود ببرند بي آنكه نام من در ميان بيايد.

و نيز از عالمان كس باشد كه به تلبيس ابليس از فراواني پيروان شادمان باشد با اين گمان كه از فراواني طالب علمان شادمان است حال آنكه مرادش در باطن پر طرفداري و نامداري است. ديگر از تلبيسهاي ابليس خودپسندي و تحسين دانش و گفتار خويشتن است كه محض تعظيم علم و سخن نيست، چنانكه اگر يكي از خود دانشمندتر و سخنورتر بيند بر او گران آيد! كه اگر طبيبي به خاطر خدا كار كند و بيند طبيب ديگري بيماري را شفا بخشيده خوشحال گردد (نه اينكه آرزو كند بيمار بر دست فلان طبيب بهبود نيابد!) عبدالرحمن بن ابي ليلي گويد: ‌يكصد و بيست تن از اصحاب پيغمبر را ديدم كه چون از هر يكشان مسأله اي يا حديثي سؤال مي شد، دوست داشت و آرزو مي كرد كه كاش از صحابي ديگر سؤال شده بود. 

مؤلف گويد: باشد كه عالمي كامل از تلبيسات آشكار ابليس برهد. اما ابليس از راه مخفي تر مي آيد و مي گويد: كسي را آگاهتر از تو به راههاي بيرو نشد و درو نشد خويش نديدم! هر گاه آن عالم به اين وسوسه آرامش و آسايش يابد و دجار عُجب گردد هلاك شده است. چنانكه از سري سقطي نقل است كه گفت:‌ اگر مردي وارد بستاني شود كه در آن از هر گونه درخت باشد و بر هر درخت از هر گونه مرغان باشند و هر يك از آن مرغان به زبان فصيح گويد: « السلام عليك يا ولي الله!» و او بدين سخن آرام يابد، اسير نفس باشد! و تنها رهنما خداوند است كه جز او خدايي نيست. 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1] سورة جمعه، آية 5. 
باب هفتم
در تلبيس ابليس بر حاكمان و شاهان
ابليس حاكمان و شاهان را از جهات گوناگون فريفته كه ما مهمترين آن را ياد مي كنيم: 

اول – به ايشان چنين مي نماياند كه خدا آنان را دوست دارد كه به سلطنت و حكومت گماشته و نايب خود بر بندگان قرار داده، و كشف اين تلبيس چنين است كه اگر براستي نايب خدا هستند بايد حكم طبق شرع كنند وتابع رضاي خدا باشند در آن صورت خدا به خاطر اطاعتي كه بكنند دوستشان خواهد داشت. اما ظاهر پادشاهي و حكومت كه خدا به بسياري از اشخاص غير قابل توجه و يا حتى به دشمنان خود بخشيده و آنان را بر بعضي از اولياي خود مسلّط نموده است تا دشمنان خدا دوستان خدا را مقهور و مقتول سازند، اين پادشاهي و حكومت بخشيدن از سوي خدا به چنين كساني عليه آنان است نه له آنان، و به مضمون آية قرآني مهلتشان مي داد تا بر گنهكاري بيفزايند[1]. 

دوم – شيطان چنين فريبشان مي دهد كه حكومت نياز به هيبت دارد، از اين روي طلب علم نمي كنند و با عالمان نمي نشينند و طبق آراء دلخواه خويش عمل كرده دين را تباه مي سازند، و بر عكس با دنيا پرستان بي خبر از دين در مي آميزند. و معلوم است كه طبيعت دزد است، لذا علاوه بر عيوبي كه خود دارند عيوب آن معاشران نيز در نفسشان اثر مي گذارد و بي هيچ مانع و مقاومتي هر چه خواهند مي كنند كه منجر به هلاك مي گردد.

سوم – شيطان حاكمان و شاهان را از دشمن مي ترساند و بر حجاب مي افزايند، به طوري كه دست شاكي به ايشان نمي رسد و آن كس كه بدين كار گماشته اند نيز سستي مي ورزد، و مصداق روايت نبوي مي شوند كه فرمود: «هر كس كه متصدي يكي از امور مسلمانان شده باشد و در برابر حاجت و نياز آنان حجاب گيرد و پرده و مانع ميان خودش و آنان قرار دهد خداوند ميان او و حاجت و نيازش پرده و مانع ايجاد فرمايد». 

چهارم – اشخاص بي صلاحيت و جاهل و بي تقوي را به كار مي گمارند وستم اينان باعث مي شود كه مردم شاه و حاكم را نفرين نمايند. و هم اينان با معاملات خلاف شرع به حاكم حرام مي خوراند و بر كسي كه حد و مجازات روا نيست حد جاري مي سازند، با اين تصور كه چون كار به ديگري سپرده شده ديگر براي اولي مسؤوليتي نيست حال آنكه اين تصور بيراهي است. اگر عامل زكات تبهكاران را به