كمت خداوندي برتر از آن است، كه هر جا تعليل ممكن نباشد تسليم اوليَْ است. 

عده اي نيز در ظواهر (قرآن و حديث) توقف كرده آن را بر مقتضاي حس حمل نمودند لذا بعضي گفتند:‌ خدا جسم است و اين مذهب هشام بن حكم و علي بن منصور و محمد بن خليل و يونس بن عبدالرحمن است[4]. بعضي گفته اند: خدا نور است و بعضي گفته اند: مثل شمش نقره است (و اين قول هشام است). همو مي گفت: خداوند هفت وجب است به وجب خودش؛ و زير زمين را بر پرتوي كه از او تا جسم مي رسد مي بيند. جاحظ از نظام نقل مي كند كه هشام در يكسال راجع به خدا پنج بار تغير عقيده داد تا آخر گفت: هفت وجب است به وجب خودش. بعضي گفته اند: به شكل گويي بلورين است كه از هر سو بدان بنگري او را يكسان بيني. حشام گفته است كه خدا ذاتش متناهی است و مثلا يك كوه از خدا بزرگتر است، اما ماهيت خدا را فقط خودش مي داند. مؤلف گويد: «ماهيت» آن است كه شيء را از اشياء همجنس آن مشخص نمايد وخدا همجنس و نظير ندارد كه بتوان براي او «ماهيت» تصور كرد. و نمي شود گفت خدا متناهي است نه به اين معنا كه ذاتش از هر طرف ادامه دارد و نامتناهي است بلكه بدين معنا كه خدا جسم و جوهر نيست كه متناهي باشد. نوبختي گويد: بيشتر متكلمان نقل كرده اند كه مقاتل بن سليمان و نعيم بن حماد و داود الحواري خداوند را عبارت از صورت و اعضاء ميدانسته اند. 

مؤلف گويد: حال كه خدا را به آدميان تشبيه كرده اند چرا مرض و مرگ را براي او روا ندارند و چرا بر خلاف آدميان قديمش انگارند؟

و نيز خطاب به معتقدان تجسيم مي توان گفت: به هر دليل كه اجسام عالم را مُحْدَث مي دانيد خدايي را كه شما مي گوييد جسم است بايد مُحْدَث دانست. بعضي مجسّمه (معتقدان به تجسيم) گفته اند: خدا را تمي توان حس و لمس نمود. مي شود گفت: «...و بغل كرد!». 

بيان بن سمعان می گفت: خدا همان فضاست كه همة اعضايش از بين مي رود الا وجهش.. و خالد بن عبدالله ]قسري[‌ او را كشت. مغيرة بن سعيد عجلي مي پنداشت كه خدا مردي است از نور بر سرش تاجي از نور با اندامهايي به شكل حروف هجا و قلبي كه از آن حكمت مي ترواد؛ مغيرة‌ معقتد به امامت محمد بن عبدالله بن الحسن بن الحسن بود. زرارة بن اعين(كي از راويان بسيار معتبر شيعه استكمتر كتابي هست كه روايت از زراره نداشته باشيم )  عقيده داشت كه خداوند در ازل عالم و قادر و حيّ نبوده بلكه اين صفات را براي خويش آفريد. 

داود الحواري گفته است كه خدا جسم است و گوشت و خون و اعضاء و جوارح دارد و پيكر خدا از دهان تا سينه تو خالي است و باقي تُو پر. تعالي الله عما يقول الظالمون.

باز از جملة آنان كه در حس توقف و درنگ كرده اند كساني هستند كه گفتند: خداوند به ذات خود برعرش مماس است و چون فرود آيد از عرش منتقل شود و بجنبد. بدين گونه براي خدا اندازه و مقدار متناهي قايل شده اند و به اين حديث استناد مي كنند كه از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) نقل شده است: «خداوند هر شب به آسمان دنيا فرود مي آيد تا در سه يك آخر شب مي گويد: كيست مرا بخواند تا استجابت كنم، كيست از من چيزي بخواهد تا بدو عطا كنم، كيست طلب آمرزش كند تا بيامرزمش؟» و مي گويند «نزول» جز از بالا به پايين صورت نمي گيرد و آن را به معناي حسي و جسماني گرفته اند. ما عموم اقوال مشبهه را كه معني صفات الهي را به مقتضاي حس حمل مي كنند در كتابمان به نام (منهاج الوصول إلي علم الأصول) ذكر كرده ايم. 

بعضي مشبهه رؤيت حق در قيامت را بدين گونه تصور مي كنند كه خداوند در زيباترين شكل انساني روز قيامت ظاهر مي شود؛ و از شوق آن صورت خيالي و مثالي آه مي كشند و اشتياق از خود نشان مي دهند و با پندار كنار رفتن پرده بيتاب مي شوند و با ياد آوردن وعدة ديدار غش مي كنند. و چون در حديث مي خوانند كه خداوند بندة مومن را به خود نزديك مي كند، تصور قرب ذاتي و همنشيني جسماني مي نمايند واين همه ناشي از جهل ايشان است به موصوف (كه صفت او را بايد آن گونه كه سزاوار اوست فهميد 

از عجيب ترين حرفهاي «ظاهريه» قول «سالميه» است كه گفته اند: ميت در قبر مي خورد و مي آشامد و (با حوريان) هماغوشي مي كند؛ اينان چيزي از «نعيم» شنيده اند و جز خوردن و نوشيدن و جماع چيز از «نعيم» نمي فهمند و اگر قناعت به اخباري مي نمودند كه مي گويد: «ارواح مؤمنان در چينه دان مرغاني است كه از درخت (بهشت) ميوه مي خورند»، سالم بودند اما نعيم را به جسم انساني در قبر نسبت دادند؛ و اين شبيه عقيدة جاهليان است در مورد «هام و صدي»[5]. و بايد با صاحبان اين نحوة عقايد «ظاهري» مبتني بر حس، به ملايمت بحث نمود زيرا كه شيطان اينان را از طريق بر حذر داشتن ]افراطي[‌ از تأويل فريفته، تا آنجا كه تأويل مطابق دليل عقلي و شرعي را نيز ترك گفته اند؛ حال آنكه در اين موردِ بخصوص بايد نعيم يا عذاب در قبر را به معني نعيم يا عذاب روحِ آن جسدي كه در آن قبر به خاك سپرده شده فهميد نه خود آن جسد. 

اگر كسي بگويد كه مؤلف طريقة مقلدان و طريقة متكلمان را در اصول عقايد مورد ايراد قرار داد پس راه درست كدام است، گوييم همان كه پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) وصحابه و تابعين بر آن بوده اند بي آنكه تفسيرش كنيم ]‌مراد تأويل است[‌ و در آنچه بشر نمي تواند بفهمد كاوش نماييم. و نيز بايد اعتقاد داشت به اينكه قرآن كلام الله غير مخلوق است، چنانچه علي (رضی الله عنه) فرمودند: «والله ما حكّمت مخلوقاً، إنما حكمت القرآن». (يعني:‌ من قرآن را حكم قرار دادم نه مخلوقي را). و نيز طبق مفاد آيات، قرآن «مسموع» است، و در مصحف قرار دارد[6]. و از مضمون آيات نمي گذريم و از رأي خود چيزي نمي گوييم چنانكه امام احمد بن حنبل از اينكه كسي بگويد: «تلفظ من از الفاظ قرآن مخلوق است يا مخلوق نيست» منع نمود و گفت: اين بيرون رفتن از تبعيت سلف است و بدعت است. و از امام مالك بن انس نقل است كه هر كس بگويد: قرآن مخلوق است، بايد توبه اش داد چنانكه توبه نكرد گردنش زده مي شود. 

از عمر بن عبدالعزيز (رضی الله عنه) نقل است كه گفت: هر گاه گروهي را ببيني كه با هم جدا از عام درگوشی صحبت مي كنند بدان كه ضلالتي بنيان مي نهند. 

هم از او نقل است كه به يكي از عُمالش نوشت: «تو را سفارش مي كنم به تقواي الهي و پيروي از سنت رسول (صلى الله عليه وآله وصحبه وسلم) و ترك آنچه بدعت سازان پس از او پديد آوردند».

از سفيان ثوري نقل است كه گفت: بر شما باد عقايد زنان خانه دار و كودكان مكتبي و حمّالان بازار.


 
--------------------------------------------------------------------------------
 
[1] ﴿بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آَبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آَثَارِهِمْ مُهْتَدُونَ * وَكَذَلِكَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلاَّ قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آَبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آَثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ * قَالَ أَوَلَوْ جِئْتُكُمْ بِأَهْدَى مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَيْهِ آَبَاءَكُمْ قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ كَافِرُونَ﴾. (سورهء زخرف، آيات 24-22). «بلكه آنها مى‏گو