ن را زاهد ظاهرپرست و رياکار قشري مي‌خوانند ترويج مي‌کنند و دواوين آنها را نشر مي‌دهند و چون نفوذ علماي خرافه‌ستيز و حق‌گو کم شد با کمال آزادي مي‌تازند و با جان و مال و ناموس مردم بيچاره بازي مي‌کنند. و امثال شيخ فضل الله نوري را به قتل مي‌رسانند. از سوي ديگر در مدارس درس رقاصي و موسيقي داده مي‌شود، اما از علم دين و عقائد حقه و دفع خرافات خبري نيست.تاريخ ملکزاده ص 281 مي‌نويسد: مسيونوز نصراني و ساير مسيحيان در روز عيدشان به لباس روحانيت يعني عمامه ملبس و براي تقليد و تمسخر به علماي اسلام مضحکه‌اي اجرا کردند!اکنون که دول مسيحي بر ممالک اسلامي تسلط دارند تاريخ‌نويس و شاعر و روشن‌فکر (البته روشنفکري که خودشان مي‌پسندند) کارشان بدگويي به دين است. براي نمونه دکتر ملک ‌زاده تاريخ‌نويس مشروطه در ص 252 کتابش مي‌نويسد: ميرزا رضا حکمي با اينکه فلاسفه در آن زمان مردود بودند در مجلس درسش صدها محصل حضور مي‌يافتند و از آن کانون فضل بهره‌مند مي‌شدند، در غزل‌سرائي يدطولائي داشت و در روشن‌ کردن افکار و دريدن پردة سالوسي و رياکاري زاهدنماها جهد بسيار مي‌کرد. به همين جهت مورد بغض و کينة آخوندها بود. ملاحظه کنيد کسي که به فلسفة قديم وتئوريهاي باطل و منسوخ گذشته و غزل سرائي مردم را گمراه مي‌کرده و اهل علم او را باطل و فاسد دانسته‌اند، اين مورخ از او تعريف و تمجيد مي‌کند. و در ص 254 در تحقير علماي نجف مي‌نويسد: پس از مطالعه و تحقيق عميق بر ما مسلم شد که افکار آزاديخواهي به معنائي که امروز در ممالک راقيه تلقي مي‌کنند در جامعة علماي نجف راه نداشته. البته چون مطالعه ملک‌زاده منحصر به مطالعة کتب مستشرقين مغرض اروپا بوده بيش از اين نتوانسته بفهمد. و در ص 119 از مسلمين بدگويي کرده که بيشتر به عقائد مذهبي علاقمند هستند تا به وطن و آب و خاک و گاهي تعصب مذهبي عوام به بيرحمي و شقاوت منتهي مي‌شود، در جواب چنين مورخي بايد گفت: اگر مسلمين علاقة کمتري به وطن دارند، بي‌دينان ابدا علاقه‌اي به وطن ندارند و هر چه وطن‌فروشي شده به دست بي‌بند و بارها و بي‌دينان شده است. در همان صفحه از اقليتهاي فاسد تعريف کرده و عدة آنان را به دروغ زياد نشان داده و مي‌گويد در انقلاب باب ده‌ها هزار نفر به هلاکت رسيدند، با اينکه شرارت پنجاه نفر بابي را نبايد انقلاب گفت و شايد تمام بابية آن زمان به هزار نفر نمي‌رسيدند، اما اين مورخ مغرض در همان صفحه به کلمات مورخين اروپائي استناد مي‌کند که قطعا غرض آنها بيشتر از نويسندة خود کتاب است.نويسنده گويد: در پايان مناسب است اشاره‌اي هم به زندگي صلاح‌الدين ايوبي نمائيم. در کتاب طبقات سلاطين اسلام مي‌نويسد: «صلاح‌الدين يوسف الناصر الأيوبي»، پسر نجم الدين، پسر شاي پسر ايوب، اصلا کرد است. در سال 531 هجري (1138 ميلادي) متولد شد و در نزد نورالدين محمود بن زنگي سر کرد و نورالدين به پاس زحماتش او را به حکومت شام منصوب نمود و بعدها صلاح الدين و عمويش اسدالدين شيرکوه را مأمور مصر نمود.
بعدا که مصر و شام ضميمه شدند شيرکوه امير مصر شد و در سال 564 (1169) که شيرکوه در گذشت، صلاح‌الدين ايوبي به طور مطلق امير مصر گرديد و العاضد آخرين امير فاطمي مصر که عنوان خلافت داشت در سال 567 وفات يافت و از نظر خلافت دامنة کار مستضيء عباسي شامل مصر هم گرديد. پس از فوت عاضد مکه و مدينه که در قديم جزء لاينفک مصر بود نيز ضميمة کشور صلاح‌الدين شد و وي برادر خود تورانشاه را در سال 569 به اميري يمن منصوب و روانه نمود.
در سال 570 هـ يعني پس از مرگ نورالدين زنگي صلاح‌الدين به دمشق وارد شد و سراسر شام تا حد فرات را ضميمة کشور کرد و فقط حلب در سال 581 يعني سال مرگ الصالح پسر نورالدين ضميمه شد، دولتي تشکيل داد که از رود نيل تا رود فرات وسعت داشت و فقط قطعاتي که صليبي‌هاي عيسوي در ضمن جنگ‌هاي اول و دوم صليبي در آنجا وارد شده و استحکامات و قلعه‌هائي ساخته بودند، باقي ماند.
ولي صلاح‌الدين پس از جنگهاي پيروزمندانة حطين در تاريخ 24 ربيع الثاني 583 (4 ژوئيه 1187) صليبي‌ها را از ميان برداشت و در ظرف سه ماه بر بيت‌المقدس دست يافت.
صليبيان اروپائي که در ضمن جنگهاي اولية صليبي توانسته بودند بيت‌المقدس را به چنگ آورند از اقدامات صلاح‌الدين به هيجان درآمدند و جنگ سوم صليبي را به فرماندهي ريشارد اول پادشاه انگليسي و فيليپ اگوست پادشاه فرانسه شروع نمودند و در سال 586 به طرف فلسطين حرکت نمودند. پس از يک سال و نيم جنگ خونين بين مسلمين و نصاري صلح سه‌ساله‌اي برقرار گرديد و نصاري نتوانستند از اين جنگ نتيجه‌اي به دست آورند، (ريشارد در ضمن اين جنگها اسير مسلمين شد).
پس از يک سال يعني در سال 589 (1193 ميلادي) صلاح‌الدين ايوبي وفات يافت و سيف‌الدين عادل ايوبي برادر صلاح‌الدين جانشين وي شد.خداي نصاري به خداي بت‌پرستان شباهت دارد. انجيل نصاري در رسالة اول يوحناي رسول، باب پنجم، شمارة 7 مي‌نويسد: «زيرا سه هستند که شهادت مي‌دهند يعني روح و اب و مسيح، و اين سه يک هستند». و در نسخة ديگر چنين است: «آنانکه گواهي مي‌دهند در آسمان ايشان سه تايند پدر و کلمه و روح‌القدس و اين سه يکي هستند». و عيسي مسيح را کلمة خدا و با خدا يکي مي‌دانند چنانکه در انجيل يوحنا باب اول شمارة اول مي‌نويسد: «در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود».
خداي بت‌پرستان چنانکه پريچارد در کتاب خرافات بت‌پرستان صفحة 285 مي‌نويسد: «در تمام اديان بت‌پرستي مشرق يک قسم تثليث و سه‌گانه‌پرستي وجود دارد».
موريس در کتاب آثار قديمة هند جلد ششم صفحة 35 مي‌نويسد: «در تعليمات ديني بيشتر ملل بت‌پرست قول به لاهوت ثالوثي يعني خداي داراي اقانيم ثلاثه وجود داشته». کتاب سکان اول اروپا صفحة 197 مي‌نويسد: «بت‌پرستان خدا را يکي مي‌دانستند داراي اقانيم ثلاثه». دوان در کتاب خرافات دينها مي‌نويسد: «در هند قديم خداي داراي سه اقنوم را پرستش مي‌کرده‌اند و آن اقانيم عبارتست از برهمه و ويشنو و سيفا و مجموع اين سه را يکي مي‌دانستند و در نماز و عبادت خود به کلمة اوم نطق مي‌کردند که مرکب از الف و واو و ميم و رمز است به سه اصل و کلمة اوم را بسيار احترام مي‌کردند و اين سه اصل را کريشنا نيز مي‌گفتند و روح القدس را متولد از کريشنا مي‌دانستند و کريشنا گفته: منم پروردگار موجودات، منم رمز الف و واو و ميم، منم ويشنو منم سيفا که اين هر سه يک خدايند و اين هيئت سه‌گانه را خالق و حافظ و مهلک مي‌دانند و هر يک از اين سه شغل ديگري را عهده‌دار مي‌شود. مثلا ابن عامل اب و روح‌القدس مي‌شود و بالعکس».
و موريس در کتاب آثار قديمه جلد چهار ص 372 مي‌نويسد: «در معبد قديم صورت بتي يافتيم که داراي سه سر بود بر يک جسد و اين رمزي از تثليث است».
فابر در کتاب اصل عبادت بت‌پرستان مي‌نويسد: «بودائي‌ها نيز مانند ديگر هنديان به خداي سه‌گانه قائلند و مي‌گويند: بودا خدا است و ا